خاک ... نور ... وسپس خلق شدم از گل و خشم در تهی دشت صدایی آمد وخدا گفت تو را خلق نمودم از خاک پس به تکرار زمان بر تو گذر خواهد کرد تا زمانی که فرو ریزی از این چرخش مواج عظیم و سپس دشت تهی گشت از نور قرنها از پی قرن و من آنجا بودم در همان دشت تهی غرقه در حکمت کار و سر انجام تو آغاز شدی آه آن نور سپید ... و سپس رو به من آوردی و فریاد زدی: « تو! هم اکنون برخیز! من پیام آور نور ... من رهاننده ئ تو از خویشم! » و صدا بود که از قلب تهی جاری شد: « به تمنا سوگند ... دست خاکی نفس دست تو را می طلبد این تن خاکی پست میل شکستن دارد تو رهایم گردان » « من رهاننده ئ تو از خویشم من به فریاد دلت گوش فرا خواهم داد تا تو این دریابی که تو خود راه نجات از تن خاکی هستی » و زمان بر ما رفت روح ... این حجم غریب سالها در جان ماند تا بدان جا که تن از هم پاشید و رهایی آمد مثل یک باد وزید و مرا با خود برد

|