خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

اکنون که قلم در دست می‌گیرم ... بی‌خیال ... عاشقانه ی من ... خیلی قبل تر از این بازی سروده شده بود ... عاشقانه ی جدیدی ندارم برای نوشتن ...



نمی دانم ...
نمی دانم ...
ولی این را که می دانم!
تو هستی روشن و واضح
تو هستی با تمام شاپرک هایی که دورادور تو پر می زنند با شور و با شادی
تو هستی با همان بویی که من را می برد تا اوج رویاها
و در گرداب این شعر سراسر روشنی ناگه ...


... ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا
در چشم تو، در ذات تو، در نور و عشق و خاطره
احساس مدهوشی مرا
تا اوج رویا می برد
تا قعر دریا می برد
پر می شوم از حادثه
لبریز از یک رایحه
روشن تر از خورشید ظهر واقعه
من با منم تکرار را
آن روشنی، آن حس خوب صادق سرشار را
تکرار را
تکرار را
من می پرستم این همه تکرار را
تکرار تو
تکرار تو
آن خنده ئ زیبای تو
آن نور دستان ظریف
آن سرخی لبهای تو
من را ز من
من را ز بی تابی ز غم
ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا ...



ماه دعوت کرد ... غزل، فیروزه، فردان، ندا، زهرا، آزاده، سهند و بهنام دعوتند ... خودتون می دونید دیگه ... حوصله لینک دادن ندارم ...


*. پیش لرزه های تغییرات را می شنوی؟ ... به لحظه ی انزال نزدیک می شویم ...