خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386

خانه از هیچ پر است
و من از فکر و سوال
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری، به بلندای حیات
گوشه ی کاغذی از جنس سکوت
می نویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
می زنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست
تا بپرسم از خود ...
که چه می دیدم من
در میان همه ی زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظه ی پلید؟
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم
در پس این همه سالی که گذشت؟
در فرار این همه ثانیه ی نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر می دانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر می فهمی؟
آه ... نگو می فهمم!
تو به کاری دیگر ...
در هوایی دیگر ...
در میان اینهمه آتش و خون در گذری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو می فهمم!
... چه خوب! می دانی؟
رأی ابلیس، عجب گویا بود!
زندگی ارزش این لحظه ی زیبایی شیطان را داشت
هیچ می دانی که چه گفت؟ :

... گر پس هر نفس و لحظه ی آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ی بی نور امید
چه طلب می کند این زندگی پوچ و تهی ...

به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم:

آه چه بیهوده گذشت!
آنهمه لحظه ی فرار و رقیق ...

 

 

*. سر قولم هستم ...