خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
تا اینکه یک پاک کن جادویی خریدم
و با آن
رنگ بنفش را پاک کردم
و کتابهای ریاضی و دیفرانسیل را پاک کردم
با پاک کن جادویی ام
گوشه ی تیز ساختمان ها را
سنگهای صاف و صیقل خورده ی تراورتن را
پاک کردم
من
تمام چاله ها را از خیابانهای شهرم پاک کردم
و تمام سطلهای زباله ی گنده ی سیاه و بد بو را
و تمام جوی های آب را
با پاک کن جادویی ام
مگس های بچه های آفریقایی را پاک کردم
و تمام شامپو های ایرانی را
و همه ی آهنگهای متال و هارد راک را
و کلاغ های سیاه ِ سیاه ِ زشت را
من با پاک کنی که دیروز خریده ام
همه ی پیکان های تاکسی را پاک کردم
و ته ریش های پیرمردهای کشاورز را
و زبان ترکی استانبولی را
و بازار های کثیف و شلوغ بانکوک را
و تمام اساتید عقده ای را
و رد گندابه ی زباله ها از روی آسفالتها را
و خیابان ودنخای مسکو را
و خانه هایِ قرنطینه یِ دولتی ِ لندن را
و تمام رییس جمهور های احمق را پاک کردم

من با پاک کن جادویی ام حتی
شعرهایم را هم پاک کردم ...

پاک کن جادویی ام مال تو:

می شود اول مرا پاک کنی؟





*.برزخ عبور کردن از خاطره ها ... سفر ... کوچ ... برزخ رها کردن می دانی؟ حتی در برزخ هم آتش هست ...
شنبه 26 آبان ماه سال 1386




( بدون شرح ... ! )




*. خب تو بیخود می کنی آدمهایی که همینجوری در حالت عادی هیچی نمی نویسند رو به بازی بلاگی دعوت می کنی ... این مسخره بازیا چیه؟ جم کن بابا بساطتو!!!
چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

اکنون که قلم در دست می‌گیرم ... بی‌خیال ... عاشقانه ی من ... خیلی قبل تر از این بازی سروده شده بود ... عاشقانه ی جدیدی ندارم برای نوشتن ...



نمی دانم ...
نمی دانم ...
ولی این را که می دانم!
تو هستی روشن و واضح
تو هستی با تمام شاپرک هایی که دورادور تو پر می زنند با شور و با شادی
تو هستی با همان بویی که من را می برد تا اوج رویاها
و در گرداب این شعر سراسر روشنی ناگه ...


... ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا
در چشم تو، در ذات تو، در نور و عشق و خاطره
احساس مدهوشی مرا
تا اوج رویا می برد
تا قعر دریا می برد
پر می شوم از حادثه
لبریز از یک رایحه
روشن تر از خورشید ظهر واقعه
من با منم تکرار را
آن روشنی، آن حس خوب صادق سرشار را
تکرار را
تکرار را
من می پرستم این همه تکرار را
تکرار تو
تکرار تو
آن خنده ئ زیبای تو
آن نور دستان ظریف
آن سرخی لبهای تو
من را ز من
من را ز بی تابی ز غم
ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا ...



ماه دعوت کرد ... غزل، فیروزه، فردان، ندا، زهرا، آزاده، سهند و بهنام دعوتند ... خودتون می دونید دیگه ... حوصله لینک دادن ندارم ...


*. پیش لرزه های تغییرات را می شنوی؟ ... به لحظه ی انزال نزدیک می شویم ...

سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386

خانه از هیچ پر است
و من از فکر و سوال
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری، به بلندای حیات
گوشه ی کاغذی از جنس سکوت
می نویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
می زنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست
تا بپرسم از خود ...
که چه می دیدم من
در میان همه ی زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظه ی پلید؟
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم
در پس این همه سالی که گذشت؟
در فرار این همه ثانیه ی نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر می دانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر می فهمی؟
آه ... نگو می فهمم!
تو به کاری دیگر ...
در هوایی دیگر ...
در میان اینهمه آتش و خون در گذری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو می فهمم!
... چه خوب! می دانی؟
رأی ابلیس، عجب گویا بود!
زندگی ارزش این لحظه ی زیبایی شیطان را داشت
هیچ می دانی که چه گفت؟ :

... گر پس هر نفس و لحظه ی آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ی بی نور امید
چه طلب می کند این زندگی پوچ و تهی ...

به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم:

آه چه بیهوده گذشت!
آنهمه لحظه ی فرار و رقیق ...

 

 

*. سر قولم هستم ...

دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

بنویسم؟؟ نگرانی؟؟ دارم می میرم؟؟ حالم بده؟؟ بی حوصله ام؟؟ ناراحتم؟؟

نه!

چیزی واسه نوشتن ندارم! مریض شدم! مرض ننوشتن گرفتم! مرض روزمره گی!! مرض یه خروار کار رو سرم ریخته گی!
چیزی برای نوشتن ندارم!! الان همین پست هم الکیه! واسه اینکه بگم چیزی واسه نوشتن ندارم! حالم هم خوبه ...


چیزی واسه نوشتن ندارم ... هیچی ...
(بعضی وقتا از زندگی خوشم میاد ... اما لعنتی لحظه های خوش ... خیلی خیلی کوتاهند ... )

 

پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386

من خدایم این است:
مشتی از خاک سیاه
قفل سنگین سکوت
ذره ای گرد مسیر
ضربان خنک صبح به وقت آغاز
لحظه ئ سایش احساس به چشمان سیاه
دم دمای آخر ...
****
من خدایم خوب است
و روان مثل سکوت
و به فکر شادیست
و در اندیشه ئ او
درس پرواز کبوتر جاری ست ...
****
من خدایم پاک است
شبهی بی آزار!
و ندارد حیله ای در مشتش
و ندارد آتشی در خشمش
و نمی گوید اگر حق تو بود و نستاندیش به جبر
من خدایم و مرا کاری نیست
و نمی خندد اگر خستگی پای سفر
به زمین بست مرا
و نمی خواهد اگر عشق به من گشت محیط
توبه کنم
****
من خدایم اینجاست
در همین نزدیکی
لابلای یکی از چرخش این ثانیه ها
پشت یک غنچهء نو بخت عروس
یا میان خم و تاب زلف بید مجنون
زیر برگی که به رود افتاده
یا میان واژه هایی که پر از امیدند ...
لحظه ای عشق اگر می خندد
دست او در کار است
و اگر
او
به پرواز قناری خندید
خنده اش نیست به پرواز کلاغی در پی
نظم را می فهمد
عمق قانون بقا را
حس شیرین تهی دستی یک باز
به وقت پرواز
پر گشودن
به وقت آغاز
****
من خدایم پیر است!
عمرش از عمر درخت سر کوچه
که پدر روشنکش می خواند
چند سالی بیش است!!
مادرم می گوید
صبر او بسیار است
من به دل می گویم
رنج بیتابی چیست؟!
****
من خدایم گاهی
گریه اش می گیرد
غصه اش نیست حیات انسان
کینه اش نیست به نادیدن او
اشک او حرم نفهمیدن عشق است به قاموس بشر
آه ... آه ...
هق هقش غمناک است
(این چنین است که بم می لرزد ... )
****
من خدایم پیداست
و پر از رنگ شروع سخن است
لحظه ای خندان است
و در او هستی من ناپیدا ست!
من خدایم اینجاست
و مرا خیره نگاهی دارد
تا بیاموزدم از شعر بلند ملکوت ...

 

GOD?

 

*. تکرار تکرار ...

*. و باز هم تکرار تکرار ...

*. حرفهایی هم هست ... چیز هایی ... سنگین ... و غریب ...

*. و سپس تکرار مکررات ...

*. دیروز رفتم ثالث ... پس از مدتها که گذارم اونوری نیوفتاده بود ...رفتم تا سری بزنم و ... دیدم که تعطیل شده ... پرسیدم مشکل از کجا بود ... با لبخند معنی داری مشکلات داخلی را بهانه کردند و تاکید کردند که کافه ثالث در محیط فرهنگی کتاب فروشی ... دیگر باز نخواهد شد ... پووووف!

*دلم جاده می خواد ... با امیسن ...

(راستی دوباره باز کرد امیسن ... یه پیغام از طرف خود شخص امیر حسین ... اگه جایی رو سراغ دارید تو تهران که به درد کافه زدن می خوره ... حتماْ خبر بدید ... شخصاْ تضمین می کنم کافه امیسن تهران چهار تای کافه ثالث مرحوم می شه براتون ... جدی می گم!!!)