خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

دروازه ی دوزخ گشوده است
این واژه ها دوباره روان می شوند در
خونابه ی مسموم آخرین ترانه ی پوچ
هنگامه ی مرگ فرا رسیده است
از من مخواه سرودی دوباره گویمت
اکنون که به انتهای واژه ی زیستن رسیده ام
حالا که در امتداد آخرین مویه های این نفس
رگهای منتظر از خواب می پرند
خمیازه می کشند
و تف می کنند تنفر از آغاز خلقتی عبث
را بر روی چهره ی تکیده ی این دست یخ زده
دستی که می نویسد از آواز مرگ گونه ی روزهای شب زده
روزهایی که آتش سوزان بی مهار
بر برگ برگ حافظه داغی نشانده بود
خون
رنگ سرخ فرو می ریزد از جداره ی چاک چاک هستی ام
جاری شده بر خاطرات منبسط
در استحاله ی آب و شراب و
خون رودهایی از اعماق قلب تب زده
طولی نمی کشد این دست می سوزد و قلم
از واژه های پلید رها می شود آنگاه
این ذهن توست که مبهوت مانده است
آری نگاه کن
دروازه ی دوزخ هنوز گشوده است
وقتی نمانده برایم به من بگو
تکرار تراکم قلبها برای چه بود؟





*.پست قبل رو پاک کردم ... همین!
*. تصمیم گرفتم متعهد به اجازه نامه ی GNU بشم!
*. ... سه روزه آهنگ رکسان داره توی سرم می چرخه ... تکرار می شه ... اکو می شه ... صد بار مثل آب لب حوض می جهه و چشمم رو خیس میکنه ...
یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386

فاطمه، ای فاطمه ...
صحرا رنگ به رنگ می شود وقتی نگاه می کنی ... وقتی سر بر می آوری ... قامت راست می کنی و بر کرانه می ایستی ... دست را سایبان چشمها می کنی ... آه ... آن چشمها ... و امتداد نگاهت طوفان شن را می پیماید .... وقتی قلبت آنقدر تند می زند که گونه هایت سرخ می شوند ... آن زمان است که صحرا پریشان می شود از پریشانی ات ... آن زمان است که تاختن بر شنها ... دیگر برای آن مرد ناممکن می گردد ... بادیه ها را می پیماید تا تو را در یابد ... تازیانه می زند بر حمراء تا جایی که کف بر دهان می آورد حیوان ... اما پریشانی ات را ای فاطمه تاب دیدن نیست ... نمی شود ایستاد و دید که چگونه سخت نفس می کشی ... و چگونه آشوبی در وجودت می پیچد که صحرا را به هم. نمی توان بر جای ایستاد تا تو بر نایستاده ای. لحظه ها همچون غوایش از برابر سوار می گذرند ... نمی بیند اما تو را ... حس می کند ... می بویدت ای فاطمه ... از غبار تو را می پرسد ... در شب های ماندگار صحرا ... آبشاری از گیسوان سیاهت را هر سو می بیند ... آه ... فاطمه ای فاطمه ... چشم از صحرا بردار ... حمراء دیگر تاب رفتن بر این شن های داغ را ندارد ... فاطمه نگاهت را از صحرا بگیر تا طوفان فرو نشیند ... فاطمه راهزنان را هراسی نیست ... هزاران فرسخ راه را می گذرد اگر آرام گیری ... آرام باش تا آسمان لحظه ای ستاره بارانت کند ... قلبُ لا یَعرفُ الخُوف ...
آن مرد می آید ... آن مرد از صحرا می آید ... آن مرد سوار بر حمراء از میان طوفان ها و غوایش و راهزنان می آید و تو را خواهد برد ... به بی انتهای زرقاء ... به بی انتهای زندگی ... فاطمه ... اگر داغ نگاهت را بر داری از صحرا ...





*.حسین ابراهیمی (الوند) در گذشت ... « پشت درختها را می بیند » را خواندم و گریه کردم ....
پنجشنبه 5 مهر ماه سال 1386

آخوندها ( در اصل منظور علما و طلاب است ) در ماه رمضان وقتی در یک شب به دو ضیافت افطار دعوت می شوند ... ابراز ضد حال خوردگی شدید می کنند. از کجا می گم؟ خب بابا بزرگ خودمم یکی از همونا است! حالا حکایت ما شده ضیافت افطار و بازی بلاگی! دو دوست، من را به نوشتن در باره ی دو موضوع متفاوت دعوت کرده اند ... و این برای من که منابع نوشتاریم به ته دیگ میل کرده شدیداً ضد حال است!!


بازی اول : بی نام!
به قول دوستان، قضل من رو به این بازی دعوت کرده ... بیوگرافی بازی شاید می تواند عنوان این بازی باشد!!
۱- خودمو معرفی کنم : علی تاجیک! خودم به خودم گفتم نقره ای، مابقی همچنان علی، تاجیک، جیکسا، جیکی، و غیره اطلاق می کنند. 23 سال داشتم، امروز می شود 23 تمام و وارد 24 سالگی می شوم. قدم بلند است. نه به بلندای بهنام، اما در همان حدود!

۲- فصل و ماه و روزی که دوست داری : فصل، همه ی فصلها برایم هیچ فرقی نمی کنند! روزها هم همینطور! ماهها نیز! آنهایی که مرا می شناسند می دانند که از حافظه ی تاریخی هیچ بهره ای نبرده ام! امروز با فردا با دیروز با روز تولد دوستانم با روز تولد خودم با نمی دانم اولین روزی که به مدرسه رفتم و روزی که فلان شد یا بهمان شد .... همه و همه خاطرات گنگی هستند که بعضی گنگترند. به همین دلیل بن کل هیچ فرقی نمی کند!

۳- رنگ : جداً؟ نقره ای را دوست دارم، اما نه این نقره ایه مات و بی روح و خسته کننده و احمق سایت های اینترنتی را، و نه آن نقره ایه بی مزه ی فتوشاپ یا کورل دراو را، عشق من رنگ نقره ایه براق و خش دار سطح یک شمشه ی تیتانیومی ست! یه نقره ایه خاص که انگار از خودش نور ساطع می کند ... که هاله ای عجیب و آبی رنگ دور تا دورش را فرا گرفته و وقتی نگاهش می کنی چشمانت خیره می ماند ... رنگ آبی نئونی را پس از نقره ایه تیتانیومی از همه بیشتر دوست می دارم. و ترکیب این دو رنگ ( نور و سطح براق فلز) احتمالاً می تواند موجب انزال من گردد!!

۴- غذای مورد علاقه ام : مممم ... نمی گم کله پاچه!!! چون کله پاچه چیزی فراتر از غذا است. کله پاچه نوعی شیوه ی زندگی است، کله پاچه نهایت آرزوی هر انسان است، کله پاچه مرحله ی پایانی تکامل بشر است!! می دانید وقتی آغا محمد خان قاجار کرمان را فتح کرد چه گفت؟ گفت برای من تغاری کله و پاچه بیاورید! آیا می دانید در هنگام افشای اسناد لانه ی جاسوی کدام سند جنجال بیشتری به پا کرد؟ «آنها اگر کله پاچه نداشته باشند ... تا سیصد سال دیگر هم جهان سومی باقی خواهند ماند!»، یا می دانید وقتی عملیات مرصاد در آستانه ی شروع بود .... مقر فرماندهی چه رمزی را دریافت کرد؟ « یا کله پاچه ی بهاران»، آیا می دانید رییس دانشگاه کلمبیا چه توهینی به احمدی نژاد کرد؟ « امشبو بیا به جای کله پاچه با ما اسپاگتی بخور!!!» (اینا هستند تازه گارفیلد 2 دیدند!! اونم دوبله ی گلوری اینتر تیمنت!) خلاصه که نمی گم کله پاچه ... بنابر این برنده کسی نیست جز ... « ته چین مرغ به شیوه ی طبخ ورامینی»

۵- موسیقی مورد علاقه ام: ... این یک مورد واقعاً سوال سختی است ... بر عکس دعوت کننده ی من به این بازی ... که متاسفانه هنوز فرق تحریر و آواز را با تصنیف نمی داند ... و حتی اندکی هم مشتاق نیست تا موسیقی مردم سرزمینش را بشناسد (راجع به وطن در ادامه صحبت خواهیم کرد!) علاقه ی شدیدی به تصنیف و آواز دارم. البته که موسیقی امروزی را هم می پسندم ... اما با حدودی که واقعاً توضیحش در بیان هم دشوار است، چه برسد به مکتوب!

۶- بدترین ضد حالی که خوردم : جدا شدن از یه دوست.

۷- بزرگترین قولی که تا حالا دادم : آنچنان قولی نداده ام که لفظ بزرگترین برایش صدق کند ... شاید قولهایی که در مدینه به خودم دادم از ما بقی قولهایم برایم با ارزش تر باشند ... اما آنچنان بزرگتر از ما بقی نیستند!

۸- ناشیانه ترین کاری که کردم : بازی میلان، خوابگاه، شب امتحان، پله ها، سرعت، و تق! دستم شکست! این اولین و آخری شکستگی من در تمام عمر 23 (تمام) ساله ام بود. ناشیگری خاص دیگری به خاطر ندارم!

۹- بهترین خاطره زندگیم : خب ... خاطرات خوب و بد زیادند ... همچنان بهترین را نمی توانم از بینشان مشخص کنم ...

۱۱- کسی که بخوام ملاقاتش کنم : دوستان MoMip را دوست دارم بار دیگر ببینم! تمام دوستان بلاگ نویسم را هم دوست دارم ببینم! آدمهای دیگری هم هستند: محمود دولت آبادی، رامبد جون، زویا پیرزاد و خیلی های دیگر. ریچارد باخ را هم دوست دارم ببینم! دوست داشتم کسانی را که دیگر زنده نیستند را ببینم ... سهراب، اخوان، فروغ ...

۱۲- برای کی دعا می کنم : متاسفانه هیچکس!

۱۳- به کی نفرین می کنم : خوشبختانه هیچکس!

۱۴- وضعیتت در ۱۰ سال آینده : در ابتدای تاسیس کارخانه ای مشترک با مشایخی هستیم، نیم میلیارد وام گرفتیم، همشه اش را هم سگ خور کرده ایم! من یک X7 خریدم، مشایخی هم یک سریه 7 مدل 2017!! کارخانه را هم فقط زمینش را خریده ایم، یک سوله رویش زده ایم، یک چاله هم کنده ایم جای کوره ی ذوب!! قرارداد هم بسته ایم با نصف کسبه بازار و صنف چاپچی ها و آهن فروشان جهت تامین زینک مورد استفاده شان و تیر آهن هایشان، تا آخر آذر امسال (1396) هم باید 600 تن سفارش تحویل بدهیم، بعد دو تایی با زن هامان  و خود امیر حسین و سهیل نشسته ایم امیسن، داریم بازی میلان، منچستر می بینیم، گور بابای مال دنیا!!! آی صدای بلبلی میاد!! جایتان خالی!!


می خواهم بلاگهای شما را بخوانم : بهنام، زهرا، فردان، آزاده و  « ...! »!

 


بازی دوم : وطن ...

این بازی های بلاگی را خیلی دوست دارم ... انگیزه ی نوشتن را به آدم می دهد و از یکنواختی در می آورد و گاه گاهی هم باعث می شود تا دقیقتر بیاندیشیم.  فردان خواسته تا معنای وطنم را بنویسم:

وطن چیست؟
نوشتن احساس واقعاً سخت است! از همین ابتدا می دانم که وطن فقط حس است ... وطن جدای از خاک و آب و دریا و حدود جغرافیایی اش، جدا از شهر ها و رود ها و جاده هایش، وطن جدا از فرهنگها و زبانها و مردمانش، چیزیست درون من! وطن جاییست که من می خواهم آنجا باشم! و طن نگاه من به زندگی ست، اینکه چگونه باشم، چگونه ببینم، چگونه بخوانم، و چگونه بگویم.  جهان وطن نیستم، احساسات ناسیونالیستی شاید در من بیداد می کند! آنقدر قوی که گاهی از بودن هم می گذرم، همانطور که گذشتند. وطن حسی ست که نفس را می برد، سینه ام شکافته می شود ... و پرنده ای سپید پرواز می کند و به آسمان می رود، بعد من از آن حس سیال خالی می شوم و مانند پوسته ای بر زمین می افتم. بدون وطن ... جسدی تو خالی بیش نیستم. انسان بی وطن شاید هرگز وجود نداشته و نداشته باشد.به دنیا می آیی، چشم که باز می کنی ... وطن تو را در آغوش می گیرد! همانطور که مادرت را، و تمام زندگی ات را. پایان وطن، پایان هستی است! وطن تو را می کشد ... خون تو را، وجود تو را، فرقی نمی کند چه قدر آزاد اندیش باشی ... یا ادایش را در بیاوری، وطن همواره لالایی شبهای کودکی را به خاطرت می آورد، وطن آرامش بطن مادری، وطن شبهای بی دغدغه ی تابستانی روی پشت بام کودکی، وطن آواز اساطیر مردمت را در گوشهایت پچ پچه می کند ... اینجا وطن من است ... اینجا ایران من است ... همین.

ترک وطن؟
درد می کشم ... شبهای تنهایی ام را گریه می کنم و باز می گردم. باز هم. و باز هم.

 

دوست دارم وطن شما را هم بدانم: باز هم بهنام!! قضل، فیروزه، زهرا و باز هم آزاده.