دروازه ی دوزخ گشوده است
این واژه ها دوباره روان می شوند در
خونابه ی مسموم آخرین ترانه ی پوچ
هنگامه ی مرگ فرا رسیده است
از من مخواه سرودی دوباره گویمت
اکنون که به انتهای واژه ی زیستن رسیده ام
حالا که در امتداد آخرین مویه های این نفس
رگهای منتظر از خواب می پرند
خمیازه می کشند
و تف می کنند تنفر از آغاز خلقتی عبث
...

*. این عکس رو یه جایی دیدم کپی رایتش محفوظ صاحابش
**. شعر هم ناقص گذاشتم ... گفتم که بدونید ... نگید چرا یهو تموم شد




