خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386

دروازه ی دوزخ گشوده است
این واژه ها دوباره روان می شوند در
خونابه ی مسموم آخرین ترانه ی پوچ
هنگامه ی مرگ فرا رسیده است
از من مخواه سرودی دوباره گویمت
اکنون که به انتهای واژه ی زیستن رسیده ام
حالا که در امتداد آخرین مویه های این نفس
رگهای منتظر از خواب می پرند
خمیازه می کشند
و تف می کنند تنفر از آغاز خلقتی عبث

...

 

*. این عکس رو یه جایی دیدم کپی رایتش محفوظ صاحابش

**. شعر هم ناقص گذاشتم ... گفتم که بدونید ... نگید چرا یهو تموم شد

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

یکی بود یکی نبود.توی زمین و آسمون،غیر از خدا هیچکس نبود.روزی روزگارانی یه دختر کوچولو بود(البته خیلی هم کوچولو نبودا)که تو یه جنگل بزرگ زندگی میکرد(بین خودمون بمونه،اسم این جنگل بلاگ اسکای بود!)خلاصه،یه روز که دختر کوچولو که البته خیلی هم کوچولو نبود،روی یه نیمکت توی اون جنگل بزرگ نشسته بود،به سرش زد که یه همسایه کوچولو رو که اتفاقا اونم خیلی کوچولو نبود رو به کلبه اش(وبلاگش) دعوت کنه که البته دعوتم کرد.بعد اون همسایه کوچولو که اتفاقا خیلی هم کوچولو نبود،اومدو به دختر کوچولو گفت که وقتی منو مهمون میکنی،تو میشی میزبان(مالک وبلاگ)،منم میشم میهمان(عضو عادی وبلاگ).خلاصه اینکه حس کنجکاوی دختر کوچولو حسابی برانگیخته شد که اگه بره مهمونی،اون مهمون چه احساسی داره و عکس العمل میزبان چی می تونه باشه!دختر کوچولو باید یه فکر حسابی بر میداشت که چجوری میتونه یه کلبه تو همین جنگل پیدا کنه و به زور بره مهمونش بشه و بفهمه که مهمون بودن چه حسی داره!خلاصه دختر کوچولو اونقدر گشت و گشت و گشت تا یه کلبه ی کوچولو پیدا کرد(البته این گشت و گشت و گشت برای هیجان انگیزتر شدن قصه گفته شده وگرنه دختر کوچولو خیلی هم نگشت!)بعدشم دختر کوچولو صاف سرشو زیر انداخت و میزبان دلش بخواد یا نخواد،دختر کوچولو تلپی خودشو انداخت تو کلبه که من مهمونمو اگه برام قهوه و کیک هم نیاری،خودم میشم صاحب خونه و اینا!خلاصه اینکه دختر کوچولو با اینکه خودش یه کلبه ی کوچولو داره ولی برای درک درست حس میهمان بودن،قراره یه مدت کوتاهی زور زوری اینجا مهمون باشه و خلاصه که آش کشک خاله است و میزبان کوچولوی قصه ی ما و بقیه کسایی که به این کلبه سر میزنن،باید با خوشرویی تمام از دختر کوچولو پذیرایی کنن تا زود و زودتر این دختر کوچولو درک کنه این حس مهمون بودنو و زودی جل و پلاسشو جمع کنه و بره سر خونه زندگی خودش و اینا!قصه ی ما به سر رسید،کلاغه به خونش نرسید.بالا رفتیم ماست بود،پایین اومدیم دوغ بود.قصه ی ما راست بود(به جون خودم راستِ راست بود)

بی ربط:بابا،غزل جون،پس کی بر میگردی؟اون ارمنستان مگه چه خبره که پا شدی رفتی اونجا برم نمیگردی!برگرد دیگه!

جمعه 9 شهریور ماه سال 1386

من در برابرت اینگونه مانده ام
حیران
شکسته دل
غمگین و سر به زیر
باور نمی کنم
این رسم خاکی عاشق شدن نبود!
آخر چگونه گم شده است
قلبم
که پیش تو بود؟
حالا
از این به بعد
وقتی فرشته ای از آسمان رسید
بر شانه ام نشست
می خوانم از ضیافت ماه و ستاره ها
با بالهای او
پرواز می کنم
گم می شوم میان خنده ها و خاطره ها
آن جای خالی روی سینه ام را
پر می کنم
با غم انگیز ترین ترانه ها








*. خداحافظ دوست قدیمی
**. گاهی وقتا تاسف خوردن هیچ فایده ای نداره ... کاریه که شده ...
***. (این خودش نسبت به 3001 بار لعنت، پیشرفت خوبه!!)