مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
روزی از آسمان به زیر خواهم آمد و
بعد
تا خالی نگاه تو پل می زنم
به مهر
می خوانم از میانه ئ دیوارهای تو در تو
شعر طلوع پنجره ها را
پرواز شادمان چلچله ها را
می رانم از خیال تو آن کند گذرگشت ثانیه ها را
روزی، خواهم آمد
و بعد
تا قلعه ی خیال تو ره می برم
به شعر







*. متشکرم که همیشه به جونم غر می زنی، و نمی گذاری این آخرین طپش های حس من به خط صاف تبدیل بشه ... متشکرم!
**. همینجوری واسه تنوع ... چطوره؟
جمعه 26 مرداد ماه سال 1386


وقتی با تمام وجودت می خوای بنویسی ... می خوای فریاد بزنی ... می خوای تمام حرفایی که دارن گلوتو فشار می دن و نفس کشیدن رو برات سخت می کنند روی یه کاغذ سفید احمق که با تمام حماقتش داره زل زل بهت نگاه می کنه بنویسی و نمی تونی ...

حاصل شاید احمقی مثل این بشه ...

 

 

چه روزهای احمق مسخره ای اند این روزها ...

دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386

 


دور می شوم ... دورتر ... گذر که می کنم ... لحظه ای مکث ... چشمانم را می بندم و مرور می کنم ... لحظه های غمگین را با حسرت کنار می زنم ... مثل شنهای گرم ساحل ... تا به سنگی برسم که دوست دارم عجیب بیانگارمش ... که لحظه هایی بیابم که سرخوشی را برایم به ارمغان بیاورند ... دست می اندازم ... چنگ میزنم به شنها ... می کنم زمین شنی را ... آفتاب همراه است ... گرم ... عرق را از روی پیشانیم پاک می کنم و با حرارت بیشتری پنچه می کشم ... شن دیده اید؟ کنده اید؟ باز می گرددند! روانند ... کوچکند اما زیاد ... با باد به این سو وو آن سو می روند ... اما هستند ... همیشه باز می گرددند ... ناخن هایت را خشک می کنند ... می کنی ... می پراکنی ... با هر دو دست ... بازمی گردند ... می کنی ... بازمی گردند ... دستت خونی می شود ... درد را حس می کنی ... ناخنت کنده می شود ... می کنی ... فریاد می زنی ... لگد می زنی ... دشنام می دهی ... باز می گردد ... می ایستی ... می دوی ... فرار می کنی ... باز می گردد ... نعره می زنی ... می دوی ... می افتی ...

شن ها رویت را خواهند پوشاند ...

 

اولش آدم می گه چه ربطی داره ... ولی دقیقاً ربطش تو پارادوکسشه ... اینجوری