آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 تیر ماه سال 1386


سخن گاهی پریشان می شود اما
میان واژه ها هرگز جدایی نیست ...
به ما بنگر
بپرس از او
میان دشت خون و مرگ
میان آتش و دوزخ
میان ماندن و رفتن
به روزی نو
نگاهی نو
هوای تازه ای
جانی
صدایی نو
بپرس اینجا
بپرس آیا خدایی نیست؟
دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

اشکهایمان
محو خواهد شد
پشت این فاصله های تاریک بی حس
وقتی که شعاعهای لرزان نور
از درون تیره حجمهای بیرحم
که سلاخی می کنند تپشها را
تجزیه می شوند
سیاه ... سپید ...







*. ...
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386

 

 

 

بهتر که من نباشم...

                               بغضیست در گلویم...

                            آن لحظه های بی تو.

بهتر که من نباشم.

 

 
 
 
 
پ . ن: ممنون علی...
سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

مرگ جاودانگی
فرا رسیده است
پس
امروز هم مثل دیروز است
مثل روزهای قبل
چرا که خاطرات
طعم قهوه می دهند
به خیابان که نگاه می کنم
بیدار می شوم
داسهای مرگ را می بینم
که روی سنگفرشهای سرخ
با چکمه های سپید
رژه می روند
و چه تناسب غریبی
کلاغهای سیاه نشسته اند
روی لبه ی تیغه های نقره ای!

می دانی ...
بی حیا شده ایم
خون را
دیگر تهوع یاری نمی کند
که خنده های تلخ
فقط نشانه اند ...


*.صرفاً متنی است احساسی ... شعر نیست خدای نکرده ... متنه ... یادتون باشه!
جمعه 8 تیر ماه سال 1386

در خواب زندگی می کنم و زندگی را در خواب می بینم... که من بد بودم... سرم گیج می رفت... باید از ۱ ساعت و نیم فرصتم برای خواب استفاده می کردم... که اگر طبع آنارشیستی ملت ایران فوران نکرده بود میشد نیم ساعتی هم بهش اضافه کرد... انگار هنوز بارون می آمد... جابجا می شدم... افکار ادامه پیدا می کردن... و باز جابجا می شدم...درست نمی دانم که دست آخر سه پلیس را کشتم و فرار کردم یا یکی به سرعت نشست و زنده ماند... احتمالا زنده ماند واگرنه دلیلی نداشت من نقاب داشته باشم... با شاهدانی مرده!...

حتی آهنگ هم گوش نمی کردم... زمان گذشت و من نتونستم بخوابم... بعد در راه بودم... زمین باران خورده و اتوبان خلوت و پیچیدن باد در لابه لای موهایم... به سرباز صفر همراه باتومش و نگاه طلبکارانه اش لبخند زدم و مَثَلِ جور شدن در و تخته به ذهنم آمد... آنارشیسمِ موضعی... مخابراتِ بی مفهوم... و لابد در مواقع اضطراری تر به طور اتفاقی تامین کننده های پهنای باند اینترنت هم دچار مشکل میشوند!...

نگران تماسی که قرار بود بگیرم و نگرفتم نیستم... مانند قبلی... به آن گفتم حال خوشی ندارم... به این هم می گویم.

آه!... اینجا!... یادم رفته بود... من اینجا مُردم... دوبار به گمانم... یک بار آن طرف... و یک بار این طرف... یادمه که آن طرف نشستم و این طرف افتادم... شاید داشتم زمزمه می کردم: توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند... یا جمله ای از تام یورک... یا گپی با خدا پیرامون بغل شدن یا نشدن.

من رفتم... دنبالم آمدند که من با آنها باشم... انکار و اصرار... و صداها واقعا دور بودند... مجموعه ای از چرندیاتی که من بلغور کردم در باب شخصیت اجتماعی و شخص ناجی که اتفاقا حساب هم کرده بود من را جدا کرد و پس از راضی کردنشان برای نماندنِ به خاطر من... صداها دورتر شدند... صداهایی که دوستم داشتند... و من تنهایم...  

جالبه... خیلی ها هستند و من دور می نشینم... عاشق و معشوق پوشالی آنجا!... دیگران آنجا تر... کمی بعد چیکن لیتِل با دو دوستش کنار من اند... و مردی میانسال و معمولی آن طرفم.

سلولهای مغزیم به حالت نیمه خاموش در اومدند... بازهم... مرد عادی بیش حد دزدانه خیره میشود به من... انگار تاکنون سیّال قرمز ندیده... من با او سنگین نمی شوم... دلتنگ می شوم... کلید ها را یکی بس از دیگری می فشُرم... بر طرف می شوم... سعی در پاک کردن دستهایم با دستمال می کنم... باید خونی که جلوی چشمان پخش کننده ی موسیقیم را گرفته هم پاک کنم... فکر میکنم اگر چیکن لیتِل می بیند چه فکری میکند؟... اصلا تا حالا چه فکری می کرده؟... اینکه من بداهه نوازی ای نسبتا خوب در سی ماینور دارم که توش صدای پرنده هست؟... و یا اینکه قرار بوده نقاشی دخترکی از من بر دیوار پسرکی باشه؟... و حالا چی؟

مرد عادی به بهانه ی خالی شدن صندلی جلو میرود تا احتمالا از شرّ افکار نشأَت گرفته از علایم ارسالی توسط چشمانش راحت شود که شاید نشود... چیکن لیتِل هم رفته... و من هم حالا سرد تر شدم و دارد خوابم می برد... شاید یخ بزنم... منتظر رویای شیرینش می مانم ولی نمی آید.

می روم... عاشق و معشوق هم دست در دست پشت سر من اند... صبر میکنم تا دیگرانِ آشنا رفع عطش کنند و بعد مجموعه ای از لخته و جریان گرم سرخ را به فاضلاب می سپارم. عاشق و معشوق اینجایند و چرا حداقل کمی صبر نکردند؟... نگاههایش را حمل می کنم و نگاهش نمی کنم و آخر هم شاید لحظه ای عاشق زخمی بر روحم دید. خوب... به جهنم! شاید بعد برای این یا برای آن از روی اجبار جواب پس بدهم... بی ربط یاد شادی می افتم که بعد انصرافش احتمالا دیروز کنکور داشته. تحلیل میکنم...حدس هایم از گفته های احتمالیشان پیرامون دیوانه بودن من... یاد میکنم از حرف معشوق فعلی وقتی راجع به من میگفت: که خیلی خوبه که آدم اینجوری مثل تو بدونه کِی می میره!... و فکر میکنم اگر قرار است در نظرشان چیزی باشم بهتر است دیوانه باشم تا سرطانی. بعضی ها دیوانه ها را دوست دارند... سرطانی ها رو نمی دونم! شاید هم تلفیقی فکر کنه و از من دیونه ای دم مرگ بسازه! به هر حال شادی احتمالا تو کنکور خوب نتیجه می گیره. شادی نمی تونه دق کنه.

من واقعا تفاوت رو احساس میکنم! تفاوت نگاه ها. دختری که داشت دست در دست پسری با نگاهش منو می بلعید... و آدمهای مترو... دوخته شدن نگاههایشان به خاطر جذابیتم بود یا رنگ پریدگی؟ به هر حال من خسته تر از اونم که ادامه ی این خوابو ببینم...

و من حماقت می کنم پس هستم... اگر حماقت نمی کردم هم بودم...

متاسف می شوم...

و بعد بی حسّی مطلق!

شنبه 2 تیر ماه سال 1386

 

نعره مزن
پای مکوب
خرقه مدر
زار مزن
اشک نریز
چنگ به زنار مزن
دست به اوی پیش مبر
هیچ مگو
بیش مخواه
خانه خراب است کنون
این ره ما بود ... همین
جز به می و زلف شکنج
شیخ به ما هیچ نگفت ...

...

...

 

*.می ترسم ... خیلی ...