*.تا مدتی دیگه نمی نویسم ... لعنت به من ...
![]() |
![]() |
![]() |
*.تا مدتی دیگه نمی نویسم ... لعنت به من ...
می روم
می دوم
می روم تا بگریزم ز سرایی
ز سرایی
بگریزم ز دیاری
ز هوایی
ز خدایی
خدایی که در آن بادیه تکرار شده اسم بلندش
به مکرر
به مکرر
به تناسب، به تفاخر، به توازن ...
رخصتی داده مغان را
که بیایند
که بگویند
خدا را فقط از ما توانی جستن
*. واقعاْ دیگه اصلاْ حوصله ی این بازی رو ندارم ... دیگه نمی خوام « این بازی » رو ادامه بدم!! می خوام یه بازیه جدید!! یه بازی که وقتی نشستم پاش ذوق کنم!! که ۲۴ ساعت شبانه روز مخم رو بخوره .. که وقتی بعد از ۶ - ۷ ساعت از جلوش پا شدم ... وقتی رفتم بخوابم ... وقتی چشمم رو بستم ... ذهنم همچنان ادامه بده بازی رو .... به هر طرف که با چشمای بسته نگاه کنم بازیمو ببینم ... یه بازیه جدید می خوام ... دیگه از نقره ای نوشت بازی خسته شدم ...
**. اینم نقاشیه نکبتی ... اسمش متافیزیکه زندگیه ... چرا؟؟ نمی دونم!!! فقط می دونم که فوران احساسات در لحظاتی خاص می تونه اثری خاص رو به وجود بیاره ... بعضی شعر می گن ... و بعضی مثل من در لحظات قلیان احساس بیشتر دوست دارند نقاشی بکشند ... بر خلاف شعرهام که به هیچ وجه نمی تونم در کنترل در بیارمشون ... یا حتی سعی کنم که شعر بگم ... نقاشی رو هر وقت بخوام می تونم بکشم!!! هیچ محدودیتی هم نداره ... نه وزن داره ... نه کلمه های قلنبه سلنبه می خواد ... فقط رنگه و حس و .... نماد!!! تو دفتر بابام یه نقاشی بود به ابعاد ۲ متر در ۳ متر ... یه بوم به چه گندگی ... با یه عالم رنگ .... انگار که قلم مو رو فرو کنی توی یه رنگ و بعد یه نقطه بذاری رو بوم و بعد هم بزاری رنگ شره کنه پایین ... مثل یه قطره که رد از خودش جا می ذاره .... خیلی خیلی زیاد بود از این رنگا تو اون تابلو!! هوارتا!!! هیچ وقت نفهمیدم اون تابلو معنیش چی بود! خود نقاشش هم بود ... وقتی داشت با بابا صحبت می کرد من اونجا بودم ... یه سری جغور بغور کرد راجع به هنر پسا مدرن و نمی دونم چی چی آرت!! ... من دوست ندارم!!!
من هنر پسامدرن دوست ندارم!!! من آهنگ رپ فارسیه خزعبل راجع به در و داف دوست ندارم! من شعر سپید و بیانات عاشقانه و احساسی رو که اسمشو شعر می ذارند دوســــــــــــت ... ندارم!!! من خودمم دوســــــــت ندارم ... چه برسه به تو رو!!

می بینی امشب آسمان
بی تاب صد رنگ ورقهای کهنه و پوسیده ی این روزگار تیره و تار است؟
و من تنها عبور آن چکیده اشک بی تاب خدایان در میان آسمان را دیدم و در دل نخواندم راه رستن از میان پیچ و خم های هزاران حیله ی این وا نهاده قلب غمگین را.
*.این بالایی رو جدید گذاشتم ... که نگی حرفمو گوش نکرد و قد یه بز برام ارزش قائل نیست ... که نگی ...
**.خداییش تا حالا همچین شعر بی نقطه و پایانی دیده بودین تا حالا؟؟ این یک پنجم کل شعره ... بقیه اش انحصاریه!! شرمنده!!
شعر من ...
شعر من نظم نمی خواهد و
هم وزن نمی خواهد و
هر وقت بیاید
قدمش را سر چشم
شعر من واژه نمی خواهد و
اندازه نمی خواهد و
تکرار برایش سخنی بیهوده است
شعر من رنگ نمی خواهد و
آهنگ نمی خواهد و
من را به تنش رنگ سیاهی داده
خود به خود حس تباهی داده ...
شعر من را به کسی کاری نیست
که سخن در من ویرانه تهی ست
که سرا پرده ی احساس مرا
در خم کوچه رها ساخته است ...
وقتی صحبت تاثیر میشه .. همونطور که بهنام قبلاً نوشته تو بلاگش این مسئله است که خب ... خیلیا بوده اند که در زندگیه تو نوعی تاثیر مقطعی داشته اند که شاید حتی در دراز مدت تغییر جهت زیادی رو باعث شده ... اما ... فراموشی یا بی توجهی و کم انگاری باعث می شه آدم موقع انتخاب نتونه اونها رو مد نظر قرار بده ... در نهایت این چند نفر در زندگیه من تاثیراتی داشته اند که با کوتاهترین زمان تفکر به یاد اونها می افتم ...
1 - آقای پدر : گویا بزرگترین تاثیر را بر انسان پدر می گذارد ... چه مستقیم و هم جهت و چه غیر ... پدر اولین موجود تاثیر گذار است ... مادر نیز هم ... اما برای پسرها پس از مدتی (تقریباً پس از طفولیت و آغاز فعالیت هورمونها و ژنهای پسرانه) نقش « الگویی » مادر کم رنگ شده و پدر جایگزین می شود ... پدر برای من دریچه ای بود به جهانی پر از سیاست ... پول ... جاه طلبی ... ایده ... و از همه ی آنها مهمتر تصمیم گیری... نوع تفکر من به شدت تاثیر گرفته از پدره ... نوعی قضاوت بدون دخالت دادن احساس ... نوعی بی طرفی ... از خارج نگاه کردن ... نوع عجیبی از بدون تعلق بودن ... در اندیشیدن البته ... و اینجوریه که موقع تصمیم گرفتن ... خب یه کم جلاد و یا بی احساس به نظر می رسم ... در حالی که شاید واقعاً اینطور نباشه .... یا برای خودم حداقل ...
2 - سهراب سپهری : از عنفوان کودکی! باعث گرایش شدید من به شعر همین آقا بوده است!! زمانی که خونه ی خاله ام مشغول ورجه وورجه با ام دی اف و خواهرش بودم به ناگه در لحظات زیبایی که از آنها بازتاب رنگ آبی ای که روی دیوارها بود را به خاطر دارم هشت کتاب را کشف کردم ... و اینگونه بود که سر گرداندم و دیدم که دفاتر شعری جلوی رویم ردیف شده که نمی دانم کی نوشتمشان و کجا ... با تحقیقی که مادرم راجع به نقش زن در آثار سهراب داشت با سهراب به شکل حرفه ای آشنا شدم و ... خیلی دارم سعی می کنم که سبک نوشتار شعرم رو از سلطه ی سهراب خارج کنم اما از چاله در آمدم و به چاه ...
3 - فروغ فرخ زاد : افتادم!!!!! و اینگونه بود که شبهای امتحان به جای کتاب خوردگی یا عملیات حرارتی دیوان فروغ را مرور می کردم ... (البته نه با این شدت!!) و بعد ناگه به خود آمدم ای وای!! شعر من تماماً تحت سلطه ی فروغ در آمده بود ...
4 - تمامی اساتید شعر و نویسندگی ایران : بنابر این با تمام توان تصمیم گرفتم با وجود علاقه ی بسیار زیادی که به مطالعه ی اشعار « نو » داشتم ... به سراغ اشعار سنتی تغییر موضع بدهم و بنابر این دیوان بسیاری از شعرا در دستور کار قرار گرفت و با دو فوریت تصویب شد و من شدم خواننده ی خمسه و گلستان و هفت اورنگ و کلیات عبید و بوستان و شاهنامه و خیلی از شاعران که از حوصله خارجه!! اما همه ی اونها به نوعی تاثیر بسزایی در سبک اشعار من داشتند ... در متن نویسی هم که به تازگی اعتراف کردم!! دولت آبادی در بدون نقطه نویسی من تاثیر داشت و باعث بود تا من این سبک را خلق نه ... اما فکر کنم بدون اغراق توسعه ی خاصی بدم ... مخصوصاً با در آمیختنش با تعلیقی که در نوشته های عباس معروفی مشهوده ... نویسنده خیلی زیاده ... ایرانی و خارجی ... و هر کدام هم دوران گذاری ایجاد کردند ... پس .. بس!
5 - حسین حقیقت : دبیر هندسه سال دوم و سوم و پیش من ... آدمی بود که نگاه عجیبی به زندگی داشت ... با چشمای آبیش به آسمان محصور در پنجره خیره می شد و از کلاس می رفت ... اونقدر ملموس که با تمام وجود قفس گرفتاری رو درک می کردم ... بازی های سر کلاسش که چهار نفر آدم رو می برد پای تخته و دو به دو یه جور توصیف کن و حدس بزن رو اجرا می کرد باعث می شد از کلاسهاش خسته نشیم ... و خدایا ... هرگز یادم نمی ره ... وقتی داشت صدای پای آب سهراب رو سر کلاس بلند بلند و با حس عمیقی می خوند ... نیمی از صورتش پر شده بود از تلالو نوری آبی ... هندسه یاد می داد ... اما همه جور بحثی سر کلاس بود ... مخصوصاً بحث های فلسفی که من اونموقع ها به شدت پایه اش بودم ... نهیلیست بازی در می آورد و ما رو مجبور می کرد قانعش کنیم ... در دید من به دنیا خیلی تاثیر داشت ... به عبارتی مکمل افکار پدرم رو به من آموزش داد ... پیشرفتشون داد ... و دقیقاً کاری رو کرد که یک معلم باید بکنه ... تربیت! دوسش دارم و دلم می خواد که ببینمش ... شنبه می رم دنبالش ...
6 - آرمین مشایخی : پای جاده! پای کافی شاپ امیسن! پای کافه آنی و کافه موکا و کافه عکس و کافه خاتون و ... اینقدر کافی شاپ رفتیم که یادم نمیاد!! شریک آینده ی کاریه من! مسئول گرداندن واحد ذوب شرکت « بکشیم Bekshim» که قراره تاسیس کنیم با هم! نوعی دیگر از زندگی رو به من یاد داد ... موجودی که وقتی هست آدم حوصلش سر می ره ... وقتی نیست ... آدم دیوونه میشه!!! بس که وقتی هست داره اس ام اس می زنه وقتی نیست جاش خالیه!! وقتی که می خوایم جدی راجع به یه چیزی صحبت کنیم سر جمله ی چهارم داریم می میریم از خنده!! پایه ی سنتی گوش دادن ساعت چهار صبح تو خوابگاه ... پایه ی سیگار ساعت سه صبح تو تخت!!! حتی باعث شد تا من بزرگتر فکر کنم ... بتونم به نوعی خیلی دورتر از دو سه سال بعد رو ببینم ... و بتونم برنامه ریزی کنم برای زندگی ...
7 - حسین شهیدی : پایه ی لاوین!!! همین یعنی تمام زندگی!! آدمی که سبک زندگی اش و خانواده اش و تفکراتش و فرهنگش و خیلی چیزهای دیگه اش کاملاً شبیه منه!!! خودت حساب کن هفته ای هفت روز ... روزی 3 ساعت ... به مدت دوماه و خورده ای تا الان ... بشینی جلوی یه آدم و خسته نشی!! و هنوزم حرف برای گفتن داشته باشی!! نه .... حسین با اطلاعات قوی سیاسیش از نظام و حواشی یکی از تاثیر گذار ترین آدمها در نوع تحلیل حوادث و موضع گیری های سیاسی برای من بوده و هست!!
8 - رضا همایی : خب ... سه سال با این آدم من هم اتاقی بودم تو خوابگاه ... اتاق چهار نفره ای که فقط ما دو تا توش زندگی می کردیم ... و وقتی کارگزارانیه تیر باشی و هم اتاقیت مشارکتیه تیر باشه چی می شه؟؟ از ساعت 11 - 12 شب که می خواستی کپه ی مرگ رو بذاری و بتمرگی ... بحث و جدال و نظر پراکنیه سیاسی و اجتماعی شروع می شد و اندک اندک جمع یاران هم می رسیدند و بحث دو نفره ی ما می شد یه بحث سه جهته با حضور کارگزارانی های تیر مثل من! و جواد حقانی ... مشارکتی های تیر! مثل رضا و حسن شیخ و علی کفایی ... و ملی مذهبی ها ی تیر ... با حضور پر قدرت فقط! امیر حسین بهرامی! و اینگونه بود که من با دنیای پر قدرت جوانان و شاخه ی جوانان مشارکت آشنا شدم و به این اندیشه رسیدم که اگه مشارکتی ها دارند ... چرا غلام هیچ کاری نمی کنه پس؟!! بنابر این شاخه ی جوانان کارگزاران را با عنوان نیروهای آینده راه اندازی کردیم با کمک بسیاری از دوستان که بازم داره زیاد می شه پس بس!
۹ - دوست ندارم راجع به نهمین نفر که توی زندگیه من تاثیر زیادی داشت چیزی بگم ... اما خب ... به هر حال وجود داره این شماره و باید هم باشه .... چون نبودش خیانته به تمام تاثیراتی که بر روی من گذاشته ... اگه نادیده بگیرم یعنی اینکه مثلاْ یه متنی رو از جایی بنویسی ... اما نگی از کجاست و از کیه ...
دیگه فعلاً حوصله ام نمیشه فکر کنم ... پس دعوت می کنم از غزل، سهند، ندا، فیروزه، فردان، فائزه و البته بهزاد!!! که اونا هم بگن چه کسانی در زندگی شون تاثیر داشته ... مممم .... همین فعلاً ...




