می توان در دوران « گذار » گاهی « بی گدار » به تغییر تن داد!!
(تغییر!!)
(آخه جداْ اینجوری هم تغییر کردم!!! به جان خودم نباشه به جان شما!!)
![]() |
![]() |
![]() |
می توان در دوران « گذار » گاهی « بی گدار » به تغییر تن داد!!
(تغییر!!)
(آخه جداْ اینجوری هم تغییر کردم!!! به جان خودم نباشه به جان شما!!)
زمانی که از عشق گفتن خطاست
ز جور ددان روز و شب نعره هاست
زمانی که یادگار این روزها
فقط حجم محو هزاران صداست ...
زمانی که دستی به یاری نخیزد
« هبل » در میان خدایان به مکر
به کام سحر زهر ظلمت بریزد
از امروز ویران فراری شود
از این حق کشی های بی واهمه
به افسانه ی « عدل بی حد » گریزد ...
زمانی که بد طینتان تباهی سرشت
به چنگال کین سینه ی عشق می درند
وز اندیشه بازار این قرنها
بگندیده کالای تقلید می برند
به دشت هنر، کهنگی می چرند
حماقت به جای خدا می خرند ...
چه می خواهی از من که گویم تو را؟
رها کن مرا
تا به این واژه ها
به این خسته افسون شده لحظه ها
زنم خنجر شعر ویرانه را
که شاید فرو ریزد این بتکده
بپاشد اساس می و میکده
دگرگون کنم این سیه خانه را
عدم گون کنم تیره کاشانه را

*.امتحان دارم ... حالا حالا ها نمی آم آپ کنم و چک کنم و اینا ... نظرات رو تیریپ آزاد و بدون چک و اینا کردم راحت باشید ... خودمم هر چند وقت یه بار میام یه سری می زنم ... آخه می دونید ... دچار اعتیاد شده بودم ... می خوام ترک کنم ... اینترنت رو می گم .. فکر بد نکنید ... سیگار همچنان ممد حیات است ... و آب نجات هم که اسپرسو ... هه هه!!
خسته ام را دگران نیک تر از ما گفتند
درد این من و تو را لیک چه کس می داند؟
در کتاب زندگی شعر پریشانی ما را چه کسی می خواند؟

یاد هیچ کدوم از روزای زندگیم همراهم نیست ... فقط دارم تو این لحظه زندگی می کنم ... همین الان .. که اونم با تمام سرعت قبل از اینکه بفهممش ازم فرار می کنه ... قبل از اینکه حتی بخوام لمسش کنم ... و منو تنها می ذاره با یه گنگی وحشیانه که چنگ می اندازه به سینه ام و قلبمو بیرون می کشه و من می لرزم از اینکه دیگه قلب ندارم و می ترسم که تا کی این لحظه ها فرار می کنند و به کجا می رسند که من دیگه نمی تونم بهشون برسم و پس بیا بعدی رو نگه دارم و منم که با تمام وجودم فریاد می زنم و دیوانه وار به دنبالشون می دوم اما از من قوی ترند و تنها چیزی که برام می مونه خونیه که توی ریه هام جمع می شه و وقتی سرفه می کنم مثل یه چیز لزج گرم از حلقم بالا میاد و توی دهنم طعم شوری و تلخی با هم جمع می شه و من که نمی فهمم و از گوشه ی لبم شره می کنه و من خسته تر از اونم که حتی دیگه بخوام فکر کنم ... زیر بارونی که همیشه داره از آسمون می باره روی زمین می افتم و دهانم رو باز می کنم که شاید فقط ذره ای ... ذره ای طعم شیرین زندگی رو روی زبونم حس کنم که ... دیگه هیچی نمی بینم ... بیدار که می شم ... بوی ضد عفونی کننده توی سرم فرو میره ... و دستم از جای سوزنی که دورش کبود شده و خون جمع شده می سوزه ... از خودم می ترسم ... یعنی من این بودم؟؟
چرا از من گریزانید؟؟

*. میلان رفت فینال ... اینقدره خوشحال شدم دیشب که همه ی بدبختیا و دردا یک جا رفت پیش منچستریای فلک زده با اون رونالدوی ابنه ای شون!!!
دو سال پیش سر بازی نیمه نهایی همین منچستر یونایتد با میلان بازی داشت ... کریستیانو رونالدو همینجایی بازی می کرد که دیشب اوددو و گاتوزو ریدن بهش!! کافو اونموقع اونجا بازی می کرد ... کریستیانو اومد از کافو رد بشه که استاد مثل ماه توپشو زد تو اوت و این الدنگ هم کله پا شد .... وقتی داشت سر کافو داد و بیداد می کرد ... کافو یه تیریپ روشو کرد به دوربین و سرشو تکون داد ... لبخند همیشگیش هم رو لبش بود ... از اونجا بود که من از این بچه قرتی بدم اومد ... هنوزم همون چاقالیه که بود!!! حال کردم!!!

*. وقتی گاتوزو رو آنجلوتی با تدبیر خاصی که واقعاْ از مربی احمقی مثل کارتّو (اسم مربیه میلان کارلو آنجلوتیه ... میلانی ها و از جمله ما بهش میگیم هویج!! یا همو کارتّو!! اینو واسه غیر فوتبالیا گفتم) بعید بود بیرون کشید ... این موجود جلوی دوربین چنان فریادی کشید که ذوق مرگ شدم از هیجان و خوشحالی!! چیز عجیب و خارق العاده ایه!! دوسش دارم خیلی زیاد!! به چشماشم خیلی میاد تازه!!

*. بازی رو تو ارتفاع 2800 متری سطح دریا تو کافی شاپ امیسن با امیر حسین و سهیل و آرمین دیدیم ... فضایی بود!!! بین دو نیمه صدای چهچه بلبل واقعی میومد ... اونم ساعت 11 شب!!! اگه تا حالا امیسن نرفتی ... خیلی از قشنگیای زندگی رو از دست دادی!!!
تو خود را از دلم بردار
مرا نادیده انگار و
به سوی روشنی برخیز
زمانی را به یاد آور
که سهم نور من بودی
برو از تیرگی بگریز
برو ...
اینجا زمان ویرانه می سازد
وجود کهنه ی من را
نمی خواهم خرابی های قلب من
نگاهت را بیازارد
رهایم کن مرا در نیمه ئ تاریک بی حسی
برو تا واژه ای باقیست
برو تا شعر من جاریست
برو تا اشک من در پشت یک اندیشه پنهان است
برو تا نور می تابد
بر این تاریکی مرعوب بی روزن
برو در من تباهی شعر می گوید
سیاهی واژه می سازد
برو تا نور می تابد
رهایم کن که فرداها
صدایت می زنند انگار
ولی من را
همین «اکنون» نمی خواهد!
مرا در ظلمت همواره ام راه گریزی نیست ...

*.خوبم ... همین ... فقط خوبم و هر روز چندین ساعت احمقانه تو کافی شاپ نشستم و بی کاری هامو می شمرم ... کارهایی که دارم و همینجوری واسه ی دلیلی که نمی دونم ... یا می دونم و نمی خوام به روشنایی ذهنم راه بدم پشت هم می ندازم ... و دلمو خوش کردم به قهوه ای که جلومه ... مثل همیشه ... تلخ ... نه ... الان اصلا دلم دستتو نمی خواد ... اصلا دلم بستنی نمی خواد ... که یه ذره یه ذره بخوریو مزه مزه کنی و ریز ریز بخندی ... نچ ... الان مطلقاً دلم قهوه ی تلخ تلخمو می خواد ... بشینمو دو ساعت برای خودم به دیوار رو برو که پر از کتابهاییه که از وقتی واسه اولین بار اومدم همینجا روی قفسه ها بودن و هنوزم هستن نگاه کنم و غرق بشم تو فکر و خیالها و سردرگمی های خودمو وقتی یادم می افته کجام که زیر سیگاریم دیگه جا نداره ... اونوقت بلند می شم و تو بارونی که یه هو شروع شد و یه هو تموم شد می رم طرف ماشین ... درشو باز می کنم و یله می دم رو صندلی و خسته ام و اصلا حوصله ی روندن تا خونه رو ندارم ... و این می شه که دوباره پله ها رو پایین می رم و می شینم سر همون میزی که هنوز پاک نشده و پر از خاک سیگاره و از پشت سرم می شنوم که می گه ... گمونم عاشق شده!!
بر می گردم و یه نگاهی بهش می ندازم که خودشو جم و جور می کنه و خیلی جدی به دوست پسرش یا هر کیش نگاه می کنه و طلب کمک می کنه با نگاهش و طرف هم که بوقه و اصلا حواسش نیست و من که پوزخند می زنم و بدونه اینکه چیزی بگم بر می گردم. می شنوم که با حرص می گه حواست به من هست ... و دیگه نمی شنوم ... چشمام سیاهی می رن. سرمو می ذارم روی میز. پیشخدمت که یه جونکیه میاد میگه آقا براتون آب بیارم؟ .. بهش می گم زیر سیگاریو خالی کن لطفا ... میگه بازم قهوه بیارم ... یه نگاهی بهش می کنم و با تاکید پلک می زنم که آره ... می ره و با یه زیرسیگاریه تمیز و یه فنجون قهوه ی غلیظ بر می گرده ... نمی دونم ... دو ساعت بعد ... یا چهار ساعت بعد ... نمی دونم ...
خیال می کنم که همه جا رو سیاه و سفید می بینم .... به خودم می گم ... نه ... هیچی به خودم نمی گم ... اصلاً حرفی ندارم که با خودم بزنم ... فکری می شم که زیاد سیگار می کشم شاید ... بعد فکر می کنم که ... نه ... دیگه فکر هم نمی کنم ... نگاه می کنم به هفت هشت تا دختر دبیرستانی که با ورودشون گردبادی از همهمه رو میارن تو کافی شاپ ... میز کناریه من می شینن ... سیگارمو خاموش می کنم که دود اذیتشون نکنه ... تق ... تق ... سیگار روشن می کنن سه تاشون ... با تعجب ولی خیلی یواش نگاه می کنم ... اونایی که سیگار نمی کشن با چنان حسرتی نگاه می کنن که دلم براشون می سوزه و همچین از ذهنم می گذره که بهشون سیگار بدم که می بینم سیگارها رو از دست دوستاشون با جیغ و داد می گیرن و با ولع عجیبی حماقت رو فرو می دن تو ریه هاشون ... که بزرگ شدن یا چه می دونم ... هر درد دیگه ای که دارن ... یکی دیگه روشن می کنمو به زیر سیگاری نگاه می کنم که تا نصفه از خاک سیگار پر شده ... آخر غلیظ قهوه رو سر می کشم و نهایت حماقت رو دوره می کنم ... بچه ی کوچکی دست مادر بزرگش رو می کشه و خودش جلو جلو در کافه رو باز می کنه و میاد جلوی پیشخون و روی پنجه ی پا می ایسته و به پیمان می گه ... آقا! دوتا بستنیه میوه ای بدین که یکیش خیلی سرد نباشه ... پیمان می خنده و می گه ... چرا؟ بچه هه یه نگاهی به سقف پر از دود می کنه و می گه آخه مامانی دندوناش درد می گیره ... بعد باید سیگار بکشه ... یه دونه بدین که دندوناش درد نگیره ...
از پله ها که بالا میام نفسم لزج و تلخه ... ته سینه ام احساس گسی دارم ... وقتی نفس عمیق می کشم طعم زیر سیگاریه مونده ای رو احساس می کنم ... هوا مرطوبه ... سرم گیج می ره ... سوار ماشین می شم ... میرم خونه ... می خوابم و خواب مرگ می بینم ...
**.(توی دوره ی افسردگی ام ... وگرنه اتفاق جدیدی نیوفتاده ... همین!)