مردم جریان دارند... زندگی خاموش است... و من... به پاندولی می مانم که نمی دانم از آنِ این طرفم یا آن طرف... به بی منزلی ام لبخند میزنم و آسمان را سقفی میبینم... نوازشم می کنی گاهی با باران و نور... باز سَرم سرّ شده... گاه سبز و گاه لاجوردی... مردم جریان دارند و نمی بینند من را که مابین ایستادن و سقوط به نور و نت آویخته ام و باران تنفس میکنم... رویاگونه...
به شوخی می ماند... و حالا حتی نمی دانم چرا با خودم تیغ دارم...نمی بینمش... نمی فهممش...چندان دور نیست... همین اطراف... جمعیت تنهاییم را پر رنگ تر می کند... پسرک همیشه آنجاست... مشق مینویسد انگار... و مردم پول می دهند... شاید من هم بتوانم پسرک باشم... آنجا... تک ماندگی ام را روی کاغذ بیاورم... و مردم محبت بدهند و من عشق بگیرم...
لحظه ای هست... فقط مابین سکوت و سقوط... آمیخته با نور و باران... لحظه ای ناچیز... حالا... بودن تیغ را می فهمم...(چه دروغی...)...
می دانم که فقط من نیستم... دیگران کم نیستند... ولی ای تو که شعار میدهی!... این چیزی را برایت عوض میکند؟...
من میتوانم روح را لمس کنم... و شاید حتی زیبایی را... و تو را...
غبطه می خورم... دردم... دوا نمی شوم... ولی غبطه می خورم...
گدایی می کنم... من!... مگر من کیستم؟!... فروشکسته... اسطوره ی پولادین تو چیزی بیش از فقط ناخنک زدن به ایده آل بود... و من مدتی است که با واقعیت شکنجه می شوم!...
فاصله ام از آن پورن استار مسحور کننده بیش از چیزیست که تصور کردنی باشه... و من مفلس تر از آنم که از تو بوسه ای گیرم...
گدایی می کنم...
۸۶/۱/۱۹ -------------------------------------------------------
حقیقت تویی یا من؟... یا این خونی که از من میره؟... اگر فقط کمی جلوتر میومدی خیلی فرق میکرد لابد...
خیلی احمقیم...