مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385

 

می ترسم

 

 

من گم شده ام
و کسی نیست که امشب بیابد من را
وحشت از تاریکی
حس مأیوس غم و تنهایی
وای ...
من می ترسم
من از این همه غم می ترسم
من از اندیشه ی فردای سیاه می ترسم
من از هر لحظه ی شب
و از آغاز بهار
و صدای امواج
می ترسم
سایه ها می لغزند
روی سطح دیوار
و من از محو شدن می ترسم
من صدای خواهش واژه ی غمگین عدم را دم به دم می شنوم
که مرا می خواند
و فرو می پاشد
تک تک ثانیه های مسموم
در نگاه تیره و خسته ی من
و من از این همه یأس می ترسم
من،
می ترسم
و از آزاد ترین زمزمه ها می پرسم
روشنایی پس کو؟

 

یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

این پیش درآمد سومین کتابه ... تاریکترین نقره ای .. دو تای دیگش رو می دونی چیاست؟؟؟

 


اینجا همیشه تاریک است، همیشه غمگین است و من اینجا می ترسم از صدای زوزه ئ شغالها که هر شب در ذره ذره ئ سلولهای وجودم ناله می کنند. اینجا همه غریبند، همدیگر را نمی بینند و صدای گریه های من را اینجا کسی نمی شنود بس که همه دورند و من تنها. زوزه می کشند حتی درختان اینجا و ماه هم هرگز طلوع نمی کند. شبها اینجا شیاطین به دور آتش می رقصند. اینجا خیلی دور است. من می خواهم فرار کنم. من می خواهم از اینهمه وحشت که هر شب در وجودم می پیچد فرار کنم. من اینجا همیشه تنهایم و نیمه شبها که از خواب بیدار می شوم و برای خودم در تاریکی مطلقی که همیشه است سیگاری روشن می کنم و حلقه های دودی که نمی بینم بس که سیاهند و وجود مرا با خود می کنند و بیرون می کشند از تنم و باز هم تنهایم.
فریاد می زنم که کسی نیست؟ و تنها صدای رعشه های گذرای وجودم که در رگها می چرخند و به گردنم می رسند و چند هزار تکه می شوند و مثل مارهای سیاه و سرخ در تنم می چرخند و در دستهایم پایی می روند و با نیشهایشان نوک انگشتانم را می گزند و من به خود می پیچم و آنها به دور دستانم و مسموم می شوم و سم سراسر وجودم را می سوزاند و به خود فروتر می روم و ای کاش که مرگ بیاید و مرا با خود ببرد به جایی که نور باشد ... شادی باشد و اما ... تنهایم و می ترسم و می ترسم و خواب هم مرا ترک می کند بس که پاره پاره می شود از کابوسهایم که هر شب هزاران اش و خی با صدای کریهشان زوزه ی شوق می کشند و در گوش من به جیغ مردگانی می ماند که در دوزخ می سوزند ... گرداگرد آتش می چرخند و ذره ذره جلو می آیند و بدنهای خونین و گرم و خیسشان خیز بر می دارد و بوی خونی در هوا می پیچد و باز می خوانند و می رقصند و من می ترسم اما راه گریزی ندارم ... راه تاریک است و شب تاریکتر و ماه هم که نیست و من بیتاب تر از همیشه در پاره های خا هایم خواب نور می بینم و زنده می مانم تا دوباره دریده شوم و بترسم و هیچ کجا برایم مثل اینجا ترسناک نباشد ...
شمعها را روشن می کنم و به شعله های ارغوانی آنها نگاه می کنم که سرد اند و تاریکی را بسط می دهند و سرما را تا نهایت وجودم می پراکنند که تاریکی ست جنس این شمعها و من می ترسم ... می ترسم.

 

جمعه 18 اسفند ماه سال 1385

اینو همین تازگی ها گذاشته بودم ... اما این بار برای تو می نویسمش ...



خلقت ...


خاک ...
نور ...
وسپس خلق شدم از گل و خشم
در تهی دشت صدایی آمد
وخدا گفت تو را خلق نمودم از خاک
پس به تکرار زمان بر تو گذر خواهد کرد
تا زمانی که فرو ریزی از این چرخش مواج عظیم
و سپس دشت تهی گشت از نور
قرنها از پی قرن
و من آنجا بودم
در همان دشت تهی
غرقه در حکمت کار
و سر انجام تو آغاز شدی
آه آن نور سپید ...
و سپس رو به من آوردی و فریاد زدی:
« تو!
هم اکنون برخیز!
من پیام آور نور ...
من رهاننده ئ تو از خویشم! »
و صدا بود که از قلب تهی جاری شد:
« به تمنا سوگند ...
دست خاکی نفس دست تو را می طلبد
این تن خاکی پست میل شکستن دارد
تو رهایم گردان »
« من رهاننده ئ تو از خویشم
من به فریاد دلت گوش فرا خواهم داد
تا تو این دریابی
که تو خود راه نجات از تن خاکی هستی »
و زمان بر ما رفت
روح ... این حجم غریب
سالها در جان ماند
تا بدان جا که تن از هم پاشید
و رهایی آمد
مثل یک باد وزید
و مرا با خود برد




*.همینجوری 10 بار این صفحه رو باز کنید ... ببندید .... باز کنید ..... ببندید .... قراره بمب گوگولی بشه ... یا گلگلی .... یا خلاصه قراره بترکه ... سیصد چیه؟؟؟ اینجا رو بخون!!!!



300 the movie

سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385

 

اول اینو بخونید لطفاْ

 

 

سالاد شیرازی ساده

 

 

مواد مورد نیاز:

 

1-یک دست لباس از زیر خروارها لباسی که زیر تخت، روی کامپیوتر، کنار تلویزیون اتاق، پشت پرده، و اگر پسر خیلی خیلی خوب و تمیز و مرتبی باشید داخل کمد تان!! مواظب باشید در حین باز کردن در کمد زیر لباسها مدفون نشوید!!

2-یک عدد جیب یا کیف پول یا یه سوراخی که توش پول پدر مادر در آن نقطه قایم شده است، در زندگی نوین کارت مساوی پول است! پس کارت هم قبول می کنیم!! البته با موجودی بالای 100 تومن!

3- یک عدد آویز کلید و سوییچ که عموما نزدیک در خروجی است، ابتدا روی آن را خوب نگاه کنید ... در صورتی که سوییچ ماشین پدر یا اگر شانس داشته باشید مادرتان را روی آن دیدید که به بببببه!! اگر نه اول به تمامی دوستان دور و نزدیک زنگ بزنید و از احوال امروز آنها با خبر شوید ... اگر جواب نداد اصلاً بی خیال سالاد مالاد شوید!!

4-به صورت اختیاری و مطابق سلیقه خودتان ... جاده، کافی شاپ، جردن و ولی عصر، هفت حوض! رستوران، فنجون!! را انتخاب فرمایید!!! ... در صورتی که خوش اشتها هستید ... همش با هم آی چیزی می شه که تا حالا نخوردی!!!

5- مهم نیس روز تعطیله یا نه!! به هر حال شما دوست داشتید امروز را تعطیل کنید!! کی به کیه!! سر برج رو عشق است .... نیز آخر ترم!!!!

6-پایه به مقادیر زیاد!! چون قراره سالادمون شیرازی باشه فقط پایه باید پسر باشه!! اگه خواستید دفعه ی بعد سالاد پاستا رو بهتون آموزش می دم که توش یه عالمه پایه داره!! من باب مثال ... چهار پایه .... سه پایه .... پای اون فیله ... پای بابای آرمین ... خلاصه کلی پایه!!! مهم نیست این پایه در کدامین خطه ی این شهر درندشت زندگی می کند!! مهم این است که می آید!!! پس بزن بریم دنبالش!! حتی اگه مسیرمون یه چیزی تو مایه های رسالت، فلکه سوم، ناصر خسرو، قلهک، اکباتان، ولنجک، شمشیری، و بعد نیاوران باشه!!! به هر حال رفیق اند دیگه!! می خوان بیان!!

7- دوستان ماشین دارند؟؟؟ شما هم دارید؟؟؟ عیبی نداره که!! همه با هم با 10 تا ماشین می ریم!! تازه کلی هم ریس و وحشی بازی و جیغو ویغ داریم!! که خودش اصلا تو بگو نمک!!

8- هنوز که اینجایی!!؟ گرسنه ات نیست؟؟؟ برو دیگه!! بچه ها منتظرن!!

8-سی دی!! نزدیک بود فراموش بشه!! بهتر است برای این جور مواقع یک عدد سی دی محتوی قشنگترین آهنگهایی که تا به حال شنیدید برای خود آماده کنید!! روش بنویسید سی دی فلان!! که یادتون باشه این چیه!! گه گیجه نگیرین!! برای مثال من رو سی دیم نوشتم جاده!! هر کدام از دوستان باید (و جداً باید!!!) سی دی جدا و مخصوص داشته باشند!! این از مواردیه که علتش به سنت بر می گرده ... سوال نفرمایید!!

 

روش تهیه:

 

همشو قاطی پاتی کرده ... با دست چنگ می زنیم تا ریغ همشون در آمده و با هم مخلوط شوند ... سپس با کاسه سر می کشیم!! خوبی این سالاد اصلا به همینه!! قاشق و چنگال نمی خواد!!

 

سالاد تمام شد!! ها؟؟ پس کی آماده شد؟؟ دیگه این سالاد هنوز آماده نشده تمام می شود!! سر کشیدن یه کاسه که کار نیم ثانیه است!! به سر سفره و اینا نمیکشه اصلا!!

 

 

 

برنامه ی هفته ی آینده ... روش تهیه سالاد شیرازی مخصوص جاده و سالاد پاستای مخصوص جاده!!

این سالادا با بقیه سالادا ها عمراً خیلی فرق می کنه ... هفته ی دیگه کامل توضیح میدم!!!

 

پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385


خب ... یه چند وقته زیادی بود می خواستم پست بنویسم ... از اون شنگولیاش .... از بی خبری و همینجوری الکی خوشی ... نمی شد ... نمی تونستم ... بلاگ اسکای که بالا می اومد ... یه جورایی انگار باید ... باید از همه ی غصه های دلم می نوشتم ... منم که شعرامو می نوشتم ... هم اون بود و هم شعر بالاخره!!! اما ایندفه روش خاصونه (پولوتیک) زدم!! آف لاین می نویسم .... واسه همینم هه هه!!! حالا چی می نویسم؟؟؟ یادتونه اون بازیه هه که بلاگ بازی بود ... بعد همه می شستن 5 - 6 تا چیز از خودشون می نوشتن؟؟ خب ... حالا برعکس!! اینجا بلاگه منه (البته یه 40 - 49 درصد هم ماله بهزاده) منم تصمیم می گیرم!!! یعنی اینکه حالا من می گم راجع به شماها ... یا اوناها چی فکر می کنم!!! بعد ... لینکامو می گم خوب!!! اونا! اینا!








اینجا قرار بود عکس باشه ... منتهاش که سایت هاست بالا نیومد ... منم نتونستم آپ لودش کنم ... بعد وقتی آپ لود نشه آدرسی هم نداره که بذارم ... آدرس هم نباشه عکسی نیست که اینجا بذارم .... عکس هم نباشه شما باید اینا رو بخونین!!!




1.ترنج - اثری جاودانه از فیروزه ... چشم!!! فرمودند خاموش!!!


2.هوای شرجی - نویسنده نگاه ... خب ... اینو دیگه خداییش آدم فکر نکنه اسم مستعار باشه ... اما هست!! اسم واقعیش یه چیزه دیگست!! (سوال نپرسین دیگه!!!) بلژیک زندگی می که طفلکی!! دیار غربت!! الهی!! اگه یه سال زودتر کنکور داده بودم هم دانشگاهی می شدیم!!! آی یو تی درس می خوندن وقتی ایران بودند ... دیگه نشد دیگه ... کف دستمو که بو نکرده بودم باید جهشی بخونم که!!! خیلی قشنگ تعریف میکنه ... همه چیو!! سفرنامه هاشو ... اتفاقاتی که تو دانشگاهشون افتاده ... مقایسه هایی که اونجا و اینجا رو می کنه ... خلاصه ... مدت زیادیه که میشناسمش ... اینترنتی البته!! اولین بحثمون هم جالب بود ... بحث سر یه لینک بود که ماله یه سایت ضد اسلامی بود!!! خب من تیریپ دموکراتیکو اینا .... بزا همه حرفشونو بزنن!! ... ایشون هم نظر خودشون ... آخرشم متاسفانه باید بگم پس از شکستی مفتضحانه در بحث ... متقاعد شدم ... چی بود دیگه خیلی مهم نیست!!! اخلاقش واقعاً نرماله ... یعنی هیچ مشخصه ی خاصی نداره که بخوام بگم آره من می شناسمش دختره شریه یا شلوغیه یا .... دختر خوبی است!!!


3.به وسعت انگشتانم - اثری از بهنام ... از وقتی کارت شرکتشو بهم داده همش ته دلم ... نه ... توی دلم ... نه ... توی کیفم بیم دارم!!! زیرا که ایشان در شرکت بیم یه کاره ای هستند (چی کاره؟؟ ... خب من واقعا نمی دونم این اطلاعات رو باید بگم یا نه ... اگه سوالی دارین از خودشون بپرسید خب!!) در اولین برخود از دو کلمه ی احیانا و احتمالا استفاده کردم!!! خیلی مسخره ام کرد!!! ولی خب ... خییییییییلی باحاله!!! وای ... فکر کن یه نفرو مثلا سه چهار سال بشناسی تو نت .... بعد بری ببینیش!!! اینقده خوبه!! آشناییمون از گروهک منافقین که نه ... از مومیپ بود .... بانام سیریوس بلک پست می زدند ... هنوز هم البته ... مومیپ چیه؟؟ یه گروه در یاهو راجع به هری پاتر!!! والا شلوغ پلوغ می زنه ... اما ته دلم یه احساسی میگه حس خیلی قوی ای داره .... یه حسی که من درکش می کنم ... یه جور غم پنهان ... یه حس غریب ... بهنام کجایی؟؟


4.دست نوشته های خودم - اثر روجا ... روجا ... ممم ... خب به نظرم یه کم دپ می زنه ... تو میتینگ که خیلی ساکت بود .... همش با بغل دستی هاش حرف می زد ... هرچی منو بهنامو سیامک جیغو ویغ می کردیم این طفلکی ساکت بود ... تا حالا یه دونه کامنت هم نداده ... نمی دونم اصلا اینجاها میاد یا نه ... به هر حال ... تو سیصد و شصت هم بلاگ می نویسه ... بلاگش هم هست دیگه .... از آن قدیمی های نت بازه ... آشنایی هم که مومیپ بود دیگه!!


۵.حرف های یک دل - به قلم سوده ... قبلنا یه جا دیگه می نوشت ... بعد شد اینجا .... یادم نیست کجا بود!!! حالا ... دکتره!!!! جدی می گم!!! من که می گم خرخون .... شما هر چی دوست دارین بگین!!! فکر کنم درسو زیادی جدی گرفته .... نمره و بهترین شدن و ... من درک نمی کنم به هر حال!!! شاید هم کار درستی می کنه و ما باید بریم غاز بچرونیم .... ولی خب ... آخر پاییز و اینا هم می رسه ... فکر کنم از اون آدمهای جدی باشه ... و گاها احساساتی ... ولی خب جدی بودنش تا حالا برا من بیشتر نمود داشته!! آشناییمون ... ای بابا!! مومیپ دیگه!! رییس بودند سابقا!!


۶.ورود مشنگها ممنوع - نوشته سپیده ... خب ... یه زمانی هری پاتر شاخ بود و بهترین نوشته های پاتری در زبان فارسی مربوط می شد به چو!! که سپیده باشه .... واقعا یه جوری دنیای خودمونو با دنیای خیالی قاطی می کرد و می نوشت که من کف می کردم ... خیلی احساساتیه ... نماد کامل یه دختر خانوم!!! یه کم البته شر و شور پسرانه در وجودش دیدم که اونم می شه گذاشت پای شرایط محیطی ... غذای ژاپنی دوست داره .... یا فکر کنم فکر می کنه دوست داره!!! من که نتونستم سوشی بخورم!! خودش یه کارایی کرد ... بهنام که بلعید سوشیش رو ... سیامک هم دوتا خورد!! روجا هم ... فقط من بودم که اون وسط خیلی شیک ... دستمال کاغذی!!! البته پس از اشک ریختن از مزه ی خوب سوشی!! تا قبل از اینکه ببینمش همیشه برام مساوی بود با رنگ گل بهی .... بعد از دیدنش برام تو مایه های سبز و طلایی می زنه ... دختر نازیه!



۷.ذهن زیبا - به نویسندگی امیر حسین ... خب ... امیرو ... من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ... با اینکه تا پل صدر هم با هم اومدیم از میتینگ ... یه جورایی فازامون یه خورده متفاوته ... البته با توصیفاتی که از بهنام شنیده شد راجع به میتینگ اول ... حدس می زنم که دیر خودمونی می شه .... ولی خب ... اینکه منم باهاش متصل نشدم خودش برام جای سوال داره .... نوشته هاش کاملا برام گنگه ... خلاء رو برام تداعی می کنه ...



۸.نارنج - نارنج ... یکی از اسطوره های نویسندگیه من ... اینقدر ساده خودش رو می نویسه که آدم مات می مونه .... جملات کوتاه ... با مکث طولانی ... با فاصله مکانی و زمانی بعضا زیاد ... در انتقال حسش بی نظیره .... دوست دارم بعد از بی نقطه شدن تو این سبک هم تمرین کنم ... خیلی خون گرمه ... خدا خیرش بده!!!



۹.چیزهای کوچک خوب - بهار ... اینقدر وقتی نیست که باهاش آشنا شدم ... همون چند بار هم که نوشت اینقدر تلخ نوشت و اینقدر غمگین نوشت و اینقدر اجازه نظر دهی نداد که حس کردم دلش خیلی پره ... خیلی غصه داره ... و نمی خواد هم کسی براش موعضه (؟) کنند ... خلاصه که آره و اینا!


( این چون صفحه اول تموم شد شماره هاش اینجوریه .... آخه تو دانشگاه من هر وقت قراره برگه حضور و غیاب پر کنیم یه دوسه تا شماره اینور اونور می کنم ... چرا شو نمی دونم ... غیر ارادیه!!!)



8.صدای سکوت - به نویسندگی عسل ... کنکور داره!!! اما نه از اون کنکورا که فیروزه داره!!! از اونا که خیلی آدم توش شرکت می کنن ... خیلی خیلی .... زیاد!!! مطالبش خیلی کوتاهند ... یا من زودی می خونم تموم میشه!!! یه جورایی نوسانی به نظرم میاد (آلترناتیو) که خوب طبیعیه!! اولا همش سلام می کرد بعد کامنت میداد!! تلفنی هم فکر کنم از ایناست که یک ساعت سلام و احوال پرسی می کنه ... بعد یادش می افته 119 رو گرفته!! (شوخی بود البته ...) کامنت رو حتما باید جواب بده ... اما تو بلاگ طرف!! پس می شه حدس زد که حاظر جواب هم هست تا حدی ... یا سعی می کنه باشه ... یا اگه اینجوری نیست سعی می کنه روابط اجتماعی شو گسترده کنه .... چرا؟؟ حسی!!! اینجوری حس می کنم!!!



9.ساده بگم – نوشته ی الناز ... هنوز زوده ... واقعا زوده که بخوام نظر بدم ... چون واقعا تازه آشنا شدم!! خیلی تازه!!



10. شاعران سپید فقط یه لینک حرفه ایه ... یه ارتباط مطلقا بر اساس منافع ... لینک می دی ... لینک می گیری ... نمی شناسمشون کلاً!



11.نابخشوده – سارا ... اینو اجازه می خوام برای خودم نگه دارم .... نوشته هاش رو فقط می گم ... نارنج با همه ی زیبایی های نویسندگیش در مقابل سارا مثل نقاشی با پاستیله در مقابل تابلو های فرشچیان ... همین ...



12.چرکنویسهای جادویی – اثری به یاد ماندنی از غزل! ... همه ی این شرا زیر سر خودشه!!! نامرد ... تک پر ... بد ... تنها جاده برو ... ایش!!



13.تنهایی های ونوس – ونوس! ... البته جدیدا دیگه تنهایی نیست ... ولی خب ... اولش که بود!! به قول بهزاد ... ونوس و اورانوس ... ونوس و مجنون ... لیلی و مجنون ... شیرین و مجنون؟؟؟؟!!! خسرو و پلوتو ... پلوتو و کرن!! عمو پورنگ!!! قبض تلفن!!



14. شرق بهشت – رینا ... تابلوئه مستعاره دیگه ... نه؟؟!! به امید فیلم به یاد موندنی که تو کودکی دیده بودم و به خاطرم مونده بود رفتم سراغش و بعد .... بوم!!! رینا!! من کیم؟؟؟ تو کی ای؟؟ اینجا کجاست؟؟!! خلاصه سلام و چطوری و اینا ... درس نخونه ... شرط می بندم رتبه ی عسل از رینا بهتر بشه!!!! مگه اینکه بلوف باشه ... که خب ... نمی دونم والا!!! آشناییمون کوتاهه!!! ولی بعید میبینم ... دختر خوبیه!!



15.خویشتن – نویسنده ... آزاده ... خب ... نویسنده ی حرفه ایه .. اینو می دونم ... فقط یه خورده بلاگش حکم حیاط خلوت داره براش فکر کنم .... منم با پررویی مزاحمشم ... ولی خب ... دوست دارم نوشته هاشو ... یه جور حس تپنده ی زمان تو نوشته هاشه ... میگیری چی می گم؟؟؟



16.شب های تنهایی من – خب اینم مثل شاعران سپید!!!



17.آپادانا – نوشته ی پارمیس ... احساس می کنم فقط بلاگ می نویسه!!! یعنی فقط پست میزنه .... حالا اینکه واقعا پست هاش رو باور داره ... یا حرفه ای بهش نگاه می کنه چیزیه که من هنوز نمی دونم ... اما از اونجا که تک تک کامنت ها رو هم تو بلاگ خودش و هم تو بلاگ طرف جواب می ده .... بیشتر مطمئن می شم که تو جو بلاگیسمه ... یعنی هم ارتباطات در دنیای بلاگ براش مهمه ... هم ... کله؟؟ من که نمی فهمم والا!! حالا خدا رو شکر قراره واشه من جواب ننویسه ... اینم خودش پیشرفتیه!!



18. دختر یخی – فائزه ... نظری ندارم ... فضولی نکن!!!


و در آخر .... بهزاد ... دوستم!! خب ... نوشته هاش به شکل غریبی منو به حالت عجیبی می بره که روزها و شبها ازش فرار می کنم ... اینه که وقتی می خونم یاد گذشته می افتم .... و خب .... یه نگاهی به فاصله ی بین الان و گذشته می اندازم و بعد ... حس ترسه که تو گردنم می پیچه ... و من حس می کنم باید فرار کنمو دائم به عقب نگاه می کنم که از پشت به من رسیده و چنگ می اندازه به کتفم و من که ضعیفم و می ترسم و نمی خوام باهاش رودر رو بشمو فریاد می زنمو باز فرار می کنم که شاید باز به عقب و به پشت سرم نگاه کنم و فاصله رو دید بزنم ... اینه که دیوونتم ... خرابتم بهزاد ... کجایی دلم برات تنگ شده!!!
سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385

 

خسته ام
خسته چو کوهی که بر او خط «جبل» نازل شد
خسته ام
خسته چو دودی که به هر ذره ی آن
طعم افیون دخان ماسیده
زندگی جام شرابی ست که به زهر عدم آلوده شده
و ندانسته من این جام به دست آوردم
وقت نفرین شده ئ آگاهی
و مسیری که در آن معنی تکرار تهی ست