خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385

 

من هنوز بی تابم
گوییا در خوابم
نور را می جویم
عشق را می پویم
در شب و تیره گی و ظلمت این شهر غریب
که در او حس تهی دستی یک خاطره سر ریز شده
واژه ای می یابم
که مرا می کاهد
و سبک می شوم انگار از این پوچی محض
عطر خیس بوسه
حجم مبسوط صداقت در صبح
تر شدن در نفس تازه ئ حس
سبکی
بی وزنی
حس بودن در عشق
مثل یک برگ شناور در باد
و معلق شدن حافظه در برکه ئ یاد
واژه ها پایان یافت
وقت آغاز رسید



 



(این پایینی پست اولیه بود ... اما دوسش نداشتم ... واسه همینم اومدم که یکی دیگه بنویسم ... دیدم دوستام کامنت گذاشتن ... به خودم گفتم بی تربیتیه پست رو پاک کنم ... انتقال کامنت هم که بدون موضوع مسخره ست ... واسه همینم گذاشتم بمونه ... گفته باشم ... من دوسش ندارم ... شاید چون زیادی خصوصیه یا نمی دونم دیگه ... حسه ... می دونی؟)


می ترسم و فرار می کنم ...

دلم گرفته ...
همش منتظرم ...
من نمیدونم چی ... نمی دونم کی ... نمی دونم چرا ... نمی دونم کِی ...
منتظرم که اتفاقی رخ بده ...
نمی دونم چی ...
نمی دونم کی ...
منتظرم ...
و می ترسم که دیر بشه، می ترسم که به من برسه، اون اتفاق تلخ و ناگوار، نمی دونم چیه ... نمی دونم از چی می ترسم، ولی می ترسم ... و فرار می کنم ... فرار می کنم ...

سه شنبه 17 بهمن ماه سال 1385





دوباره و دوباره ...


وقتایی که فکر میکنم و احساس می کنم دارم از خودم گم می شم ... دارم فراموش می شم ... دارم ناپدید می شم ... اونموقع هاست که یاد تو می افتم ... و یاد خداحافظی آخر ... جلوی ایستگاه مترو ...


درک می کنی؟





شنبه 14 بهمن ماه سال 1385

خاک ...
نور ...
وسپس خلق شدم از گل و خشم
در تهی دشت صدایی آمد
وخدا گفت تو را خلق نمودم از خاک
پس به تکرار زمان بر تو گذر خواهد کرد
تا زمانی که فرو ریزی از این چرخش مواج عظیم
و سپس دشت تهی گشت از نور
قرنها از پی قرن
و من آنجا بودم
در همان دشت تهی
غرقه در حکمت کار
و سر انجام تو آغاز شدی
آه آن نور سپید ...
و سپس رو به من آوردی و فریاد زدی:
« تو!
هم اکنون برخیز!
من پیام آور نور ...
من رهاننده ئ تو از خویشم! »
و صدا بود که از قلب تهی جاری شد:
« به تمنا سوگند ...
دست خاکی نفس دست تو را می طلبد
این تن خاکی پست میل شکستن دارد
تو رهایم گردان »
« من رهاننده ئ تو از خویشم
من به فریاد دلت گوش فرا خواهم داد
تا تو این دریابی
که تو خود راه نجات از تن خاکی هستی »
و زمان بر ما رفت
روح ... این حجم غریب
سالها در جان ماند
تا بدان جا که تن از هم پاشید
و رهایی آمد
مثل یک باد وزید
و مرا با خود برد

 

 

mmmmm....

 

 

جمعه 6 بهمن ماه سال 1385



تو را مرور می کنم
برای درک حس تو
برای لمس بودنت
ز خود عبور می کنم
به تو نمی رسم ولی
به جای تو
درون من
سکوت رخنه می کند
در آسمان
برای من
ستاره گریه می کند




Passing ...







*. امروز ... شنبه ... هفتم بهمن ماه ... سال هزار و سیصد و هشتاد و چند .... اعلام می کنم ... من تسلیمم!!

عبور رمز بودن است...
عبور سرّ ماندن است...
عبور جان زندگیست....
سرود عشق خواندن است...
عبور خود شجاعت است...
رشادت و شهامت است...
اسیر عادت زمین...!
عبور ترک عادت است...
تو را که پای در گل است...
نشسته ای به پای و سر...
دلت اسیر منزل است...
به بند مادر و پدر...
اگر ز خود رها شوی...
رفیق ماجرا شوی...
به شوق دیدن نگار...
شریک لحظه ها شوی...
برون شوی ز پوستین...
حریف جاده ها شوی...
از آتش درون تو...
جهان شراره می شود...
وجود تو ز نور عشق...
پر از ستاره می شود...
تو خود اسیر منزلی...
برو ز خود عبور کن...
سپس بیا به راه نور...
ستاره را مرور کن...