من هنوز بی تابم
گوییا در خوابم
نور را می جویم
عشق را می پویم
در شب و تیره گی و ظلمت این شهر غریب
که در او حس تهی دستی یک خاطره سر ریز شده
واژه ای می یابم
که مرا می کاهد
و سبک می شوم انگار از این پوچی محض
عطر خیس بوسه
حجم مبسوط صداقت در صبح
تر شدن در نفس تازه ئ حس
سبکی
بی وزنی
حس بودن در عشق
مثل یک برگ شناور در باد
و معلق شدن حافظه در برکه ئ یاد
واژه ها پایان یافت
وقت آغاز رسید

(این پایینی پست اولیه بود ... اما دوسش نداشتم ... واسه همینم اومدم که یکی دیگه بنویسم ... دیدم دوستام کامنت گذاشتن ... به خودم گفتم بی تربیتیه پست رو پاک کنم ... انتقال کامنت هم که بدون موضوع مسخره ست ... واسه همینم گذاشتم بمونه ... گفته باشم ... من دوسش ندارم ... شاید چون زیادی خصوصیه یا نمی دونم دیگه ... حسه ... می دونی؟)
می ترسم و فرار می کنم ...
دلم گرفته ...
همش منتظرم ...
من نمیدونم چی ... نمی دونم کی ... نمی دونم چرا ... نمی دونم کِی ...
منتظرم که اتفاقی رخ بده ...
نمی دونم چی ...
نمی دونم کی ...
منتظرم ...
و می ترسم که دیر بشه، می ترسم که به من برسه، اون اتفاق تلخ و ناگوار، نمی دونم چیه ... نمی دونم از چی می ترسم، ولی می ترسم ... و فرار می کنم ... فرار می کنم ...







