تا تو آغاز شدی
زندگی شیرین شد
و شب تیره ئ عمرم انگار
به سحرگاه حیات ابدی نایل شد
شعر مواج عدم پایان یافت
و صدایی که مرا می فرسود
و به ظلمت می برد
ناگهان ساکت شد
تا تو آغاز شدی
دلم از خواندن آواز تهی دست کشید
تیرگی از تن من رفت و سپس صبح دمید ...

![]() |
![]() |
![]() |
تا تو آغاز شدی
زندگی شیرین شد
و شب تیره ئ عمرم انگار
به سحرگاه حیات ابدی نایل شد
شعر مواج عدم پایان یافت
و صدایی که مرا می فرسود
و به ظلمت می برد
ناگهان ساکت شد
تا تو آغاز شدی
دلم از خواندن آواز تهی دست کشید
تیرگی از تن من رفت و سپس صبح دمید ...

دلم دستتو می خواد
با یه فنجون قهوه ی تلخ
با یه ظرف بستنی میوه ای
با یه عالمه قلب و ستاره ی کوچولوی شیرین رنگی

و به خود آمدم ای وای چه قدر زود گذشت
لحظه های شادی ...
لحظه هایی پر از واژه ی امید
پر از تابش نور ...

تعادل...
مسلما تعادل...
حتی اگر میگفتم توازن...
شاید قاطعانه میگفت توازن...
سست شده ام... زیر پلک های بسته ام ساعتی می بینم که عقربه هاش به سرعت می چرخن... بد خط میشه میدونم... با چشم بسته نوشتن آسون نیست...
تعادل...تعادل...تعادل...توازن...توازن...توازن...
کلمه ها رو جوری انتخاب میکنه انگار داره تن ماهی از تو قفسه بر میداره...جای مشخص...سایز مشخص...کاربرد مشخص...
ولی من هنوز بین پیش پا افتاده ترین مفاهیم معلقم... مابین کلمات غوطه می خورم...
تعادل ... تعادل ... توازن ... توازن ...
افتاده ام یه گوشه ... دارم تقریبا از حال میرم ... سرم گیج میره... حالم به هم می خوره ...و اون ساعت لعنتی هنوز با عقربه هاش تند می چرخه ...
می دونم من همیشه اونور خط ایستادم...
اونور خط...
بدون تعادل...
بدون توازن...
شاید سرگیجم هم مال همینه ...
تعادل...توازن...تعادل...توازن...تعادل...توازن...ت...ع... ...
...
هی!... حالم به هم خورد ... همین الان دستشویی بودم ... باز خون بالا میارم ... میدونی یعنی چی؟ ... یعنی خونه ی اول... یعنی بدون توازن... بدون تعادل ... یعنی دوره ... یعنی من اینجوری پریود میشم ... با خون بالا آوردن .... خوبه که اینا رو نمی خونی!...
لعنتی ببین ساعت چنده!....من از دیروز تاحالا نخوابیدم!...
ولی هنوز اینجام... هرچند بدون توازن ... هرچند بدون تعادل...
دوشنبه ۱۳:۱۵