![]() |
![]() |
![]() |
حتماً باید تهدید بشی تا یه چیزی بنویسی؟؟؟؟!
*.اینجا هم وبلاگ گروهی نیست!!!!
آدمی میل به سقوط دارد. میل به گسستن. به فرو پاشی. آدمی خواب است. گاه غلطی می زند تکانی می خورد. حرفی می زند اما باز هم در خواب است. هوا عجیب سرد است. باد زوزه می کشد برف می بارد انگار. تگرگ و تنباد. برقی می زند. نوری در آسمان پدیدار می شود. بیدار نمی شود اما آدم. پنجه می اندازد باد بر صورتش. یورش بی رحمانه ئ رگبار. شیون تلخ آسمان. اما هیچ. همچنان خواب است و خواب. سرما سست می کند گویی بدن را. هستند آنانی که خون گرمی در وجودشان وحشیانه می جهد. این سو به آن سو. دستهایشان را به می مالند. ها که می کنند بخار غلیظ سفیدی از وجودشان فوران می کند. سرما را حس می کنند. بیدارند. رگبار بیدارترشان می کنند. باد خوابشان را می رباید و به خواب زده ها می بخشد. اما برای خفته ها فقط نسیمی ست مهربان. خوابیده تر می شوند انگار! در تاریکی فروتر می روند. در خود عمیق تر می شوند. شولای ویرانی را به خود محکم تر می پی چند. غلیظ تر می شوند و خونشان تیره تر و سرخ تر . کبود می شود تنشان. اما خوابند و هیچ نمی فهمند از این طوفان.
دستی ناگهان از غیب می رسد و بر صورتشان می زند. آنقدر محکم که اثرش تا مدتها باقی می ماند. فرو می پاشد خوابشان از هم. رویایشان دریده می شود. بیدار می شوند و خود را کبود می یابند. از کهفیان جدا می شوند. بر می خیزند و به دهانه ئ غار می آیند. سیگاری روشن می کنند. با غیض کام می گیرند و آتش تنفس می کنند. خواب را می رانند و تازه می فهمنند که که هستند و کجا بودند. به یادشان می آید. آتش و تگرگ ... برقی سیاه ... قلبی نقره ای ... بر می گردند تا خفته ها را بیدار کنند. دست خدا می شوند ...
می خوانند :
... من کجا خوابم برد ...
برف. امروز برف بارید. خیلی ذوق زده شدم. اولش رو تخت خوابیده بودم. تلویزیون هم وق می زد. مامان اومد تو اتاق. رفت کنار پنجره. داره برف میآد!!!! ... هیچی! واقعاً هیچی!! هیچ واکنشی نبود!!! انگار نه انگار. شاید باورم نشد. شاید یادم رفته بود برف یعنی چی! وقتی زدم بیرون دنبال ام دی اف تازه برفو دیدم! سفید! نرم! خنک! برف! آخ خ خ خ .... ! میدونی چی دلم می خواد؟ یه کلبه ئ چوبی وسط جنگلهای بلده ( یه جاییه نزیک یوش. هم از جاده هراز می شه رفت. هم از دیزین. هم از چالوس. سر پل زنگوله. دو تا گردنه ئ لاوش و ترک وش رو رد کنی و از چهار پنج تا ده هم بگذری می رسی. از علمده یا همون رویان شمال هم راه داره. خلاصه حتماً یه سفر برید که خیلی نازه. خواستین با هم می ریم!! ) داشتم می گفتم ... یه کلبه ئ چوبی وسط جنگلهای بلده. اون بالای کوه. که دور و برش پر از مه باشه. یکی از دیوارای کلبه مثل استخر شیان شیشه ای باشه. بیرون برف بباره. خیلی. خیلی. همه جا سفید. همه جا نقره ای! توی کلبه یه شومینه ئ هیزم سوز روشن. گرم. داغ. روی یه دونه از این صندلی وول وولکی ها بشینم. دمپایی پارچه ای پنبه ای. پاها رو پیش شومینه. یه لیوان! قهوه ترک داغ. بدون شکر. بدون شیر. یه سیگار برگ کاپیتان بلک. با یه آهنگ خیلی خیلی آروم. گیتار فستیوال. با صدای معمولی. حتی شاید کم.
جات خالیه ...
پنجشنبه شبه. تو خونه ام. بی کار خوابیدم رو تخت. تلویزیون روشنه.زر می زنه. کامپیوتر هم روشنه. وق می زنه. یه عالمه حرف تو مغزم می چرخه. حرفای بهنام. حرفای آرمین. حرفای ام دی اف. حرفای تو. حرفایی که برای تو داشتم و دارم ... آخه هنوزم باهات حرف می زنم ... می دونی؟ چشماتو ببند ... می شنوی؟ راستش باور نکردم که تو دیگه واسه همیشه رفتی. نمی تونم باور کنم. می شینم با خودم حرف می زنم. برات تعریف می کنم امروز چی کار کردم. ساعت چند از خواب بیدار شدم. کی می خوام بخوابم. ساعت به ساعتمو گزارش می دم. به خودم. به یاد تو. بعد. آخر شب که می شه. وقتی که می خوام چشمامو ببندم. اون موقع که دارم سعی می کنم خوابم ببره. تو دلم می گم آخه دیوونه. اون که دیگه مال تو نیست! دیگه رفته. به چی داری فکر می کنی؟ با کی داری حرف می زنی؟ بعد چشمامو باز می کنم. احساس آدمی رو دارم که 5 ثانیه قبل تصادف کرده. انگار با یه کامیون از بغل کوبیدن بهش. اونوقت اون شوک. یه هو همه جا برام روشن می شه. انگار نه انگار که نصفه شبه. حس می کنم چشمام می سوزه. بعد اشکام سرازیر می شن. هق هق نمی کنم. فقط تو سکوت اشک می ریزم. بی صدا. مرد گریه نمی کنه که ... اما کسی نگفته مرد اشک نمی ریزه ... می خوابم. با چراغ روشن. کامپیوتر روشن. تلویزیون روشن. تا صبح خواب وق زدن و زر زدن می بینم. تا ظهر جمعه می خوابم.
شنبه می رم مدرسه ... مشاورم مثلاً. بچه ها رو یکی یکی از کلاسا میکشم بیرون و از زندگی شونو درس نخوندناشونو باباننه ها شون سوال می کنم، ککارنامه های کنکور آزمایشیشون رو نگاه می کنم و فکر می کنم اینا از ما زرنگتر و باهوش ترن انگار ... ما گیج بودیم انگار! بعدم همه ئ حرفا رو خلاصه میکنم تو هفت هشتا کلمه و می نویسم تو پرونده شون. با بعضی هان حال می کنم. یه چیزی توشون هست. نمی دونم چی ولی ... باعث می شن یه حس خوبی تو دلم وول بخوره ... وقتی می پرسم دوست دختر دارن یا نه بیشترشون یه هو انگار برق بهشون وصل کردن می پرن بالا و هول می شن و دستو پاشونو گم می کننن که انتظار نداشتن من این سوالو ازشون بپرسم. بعدم یه لبخند کجکی می زننو یه جوری که ضایع کاریشونو ماس مالی کنن می گن ای بابا ... این بچه بازیا چیه! اونوقت منم تو دلم میگم آره جون عمتونو همتون تا یکی دوسال دیگه سر از تخم در میارین و مثل جوجه لختی های جغلی چروک خورده ئ زیغ زیغوی کورمکوری تو لونه ئ مامان لاشخوره دهنتون بازه و منتظرین از اون بالا کفتر بیایه! بعد به خودم میام و سوال بعدی رو ازشون می پرسمو به فضول صدمی که داره زیر زیرکی به حرفامون گوش میده اشاره می کنم که رو تو برگردون و به دیواری دری تخته ای جایه دیگه ای نگا کن یا به پشتیبان کانون که تو مدرسه تو همون اتاق من یه میز داره و همیشه داره چیز می نویسه ( یا ایشالا خط خطی میکنه که سواد نداره ) یا داره حرف می زنه با بچه ها و بچه ها هم بعد از هر زنگ جمع می شن دورش و شلوغ میکنن و حرف میزنن و می خندنو ترازاشونو چپو راست میکنن و اینا و من اینور تنها نشستمو تو دلم برا خودم دل می سوزونم و دعا می کنم که چشم چپ پشتیبان از جاش درآد و ایشالا همه ئ بچه کنکوریاش قبول نشنو اونوقت از مدرسه بندازنش بیرون و من دلم خنک شه و بعد بچه ها همه بیان دور من جمع بشنو بگیمو بخندیمو و خلاصه فضول جان عزیز که داشت به حرفای منو مشاوَر (اسم مفعوله ها!) گوش گوشک میده اصلاً این ورا نپلکه که بچه هه که داره با پته پته حرف می زنه خیالش راحت تر بشه که حرفاش فقط پیش خودمون می مونه و راستشو بناله ... که چاخان پاخاناشون اینقد ناشیانه است که خندم می گیره بعضی وقتا ... اما خب چی بگم! باید مثلا جدی بهشون گوش بدم که همون چاخانا رو بگن وگر نه که من چی کاره بیدم! بعدش که 7، 8 تا بچه مچه رو دیدمو ویزیت! کردمو سوال پیچشون کردمو اینا ... کم کم خواب و خمیازه و حشر سیگار و چایی ... می جم ( اصفهانیه این کلمه! ... خیلی نازه! ولنجک سر ایستگاه اول یه دستگاه داره ... عرفانمون هر چند وقت یه بار سیخ میکنه مامان بابارو که بریم بپر بپر! ... من بهش می گم بجه بجه! ) آره ... می جم میرم تو آبدار خونه و یه چاییه لب سوزه لب دوزه کمر باریکه پر رنگه قند پهلو واسه خودم می ریزمو میخورمو بعد می زنم بیرون از سر خیابون یه دونه وینستون قرمز ( فقط ) می گیرمو با دختر آقای مغازه دار بای بای می کنمو سیگارو روشن میکنمو قدم زنان سیگار دود می کنم به یاده اون سیگاره که باهاش افطار کردم ... دو کام می گیرم و دهنم تلخ می شه و بعد کام آخرو می گیرمو بقیه شو می ندازم تو جوب آب. ساندیسم نمی خورم که صرفه جویی کردم مثلاً ... تو راه برگشتن با یکی از بچه ها می ریم و حرف میزنیم ... می گه بهت نمی آد سیگار بکشی. میگم چرا؟ مگه چمه؟ ... حرف می زنیم ... میگه بهت نمی آد گیم بازی کنی. میگم چرا؟ مگه چمه؟ ... خداحافظی می کنیم. هزارو نهصد تومن مجله بازی نما می خرم. از هیچ کدوم از گیم های جدیدش خوشم نمی آد ... همون بازی های قدیمی رو بیشتر دوست داشتم! تو راه برگشتن به همه ئ دخترا زل میزنم ... تو دلم می گم این بهم می آد؟ می رسم خونه ... قهوه ای رو که کادو گرفتم درست می کنم و آهنگ نفس بریده رو دو سه بار گوش میدمو بهش فکر می کنمو بعد اشکامو پاک می کنمو می خوابم .... می خوابم تا یک شنبه صبح.
*.اینو چهارشنبه نوشتم ... ولی خب ماله شنبه ست ...




