مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 شهریور ماه سال 1385

 

تو کیستی؟
تو کیستی؟
تو مثل یک ترانه ای
تو آخرین بهانه ای
بهانه ای برای امتداد نور
برای من
برای رفتن و رسیدنم
به آخرین دیار صبح
به آخرین سرای خاکی زمین
به روشنی، به قصر عشق
به مرز شادی و عبور
مرا به قصه ها ببر
مرا به واژه ها ببر
مرا به عمق زندگی
مرا به لمس یک نفس
مرا به حس بودنت
به میهمانی گل و شکفتن و صدا ببر!
مرا دوباره تازه کن
گذر کن از شب سکوت
رها کن آن ترانه ئ غم و سقوط
عبور کن ز رفته ها
گذشته ها
بیا و روز تازه را
طلوعی دوباره کن
بیا که من بدون تو
دوباره تیره می شوم
دوباره خستگی و من
دوباره خط سرخ مرگ
دوباره زهر زندگی
دوباره من
دوباره من
به ماه خیره می شوم!
تویی که بال بسته ئ مرا
دوباره باز می کنی
و روح خسته ئ مرا
پر از نیاز می کنی
منم که مست بودنت
به شب اشاره می کنم(؟)
و در میان آسمان
به تو ...
به تو نگاه میکنم
و این وجود خسته را
پر از حضور روشنت
پر از ستاره می کنم
پر از شراره می کنم ...
تو آخرین بهانه ای
تو بهترین ترانه ای ...

 

 

یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385

 

 

حتی وقتی که آوازهم نخوانی
من صدای تورا می شنوم
که کنار پنجره ایستاده ای
و
آواز نمیخوانی

 

 

Amelie

 

یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385

نبودم ...

رفتم پیش خدا

رفتم ... رفتم ... تا جهنم سوزان حجاز ...

تا گرمای کشنده ی جده ... تا هوای کویری مدینه ... تا شرجی وحشتناک مکه ...

 

مسجد الرسول رو دیدم

بقیع رو دیدم

مسجد الشجره رو دیدم

مسجد الحرام رو دیدم

صفا و مروه ... سعی هاجر ... دیدم

مسجد التنعیم رو دیدم

خدا رو دیدم!

 

کعبه رو دیدم ...

کوچک ... اما آنقدر بزرگ که در تصور نمی گنجد!

 

 

 

(اما دلم فقط می خواد یه صبح دیگه ... یه روز دیگه ... ساعت ۴:۳۸ از خواب بیدار شم ... ببینم جلو باب الجبرئیل وایستادم و می خوام برم تو ... برم و نماز صبح رو جماعت بخونم ... به صدای پیش نماز گوش کنم و به خلسه فرو برم ... یه ربع ... نیم ساعت ... چهل دقیقه!)