ای لرد ...
ای ققنوس!
من میل تو را چشم در راهم ...
تا تو را این وایت کنم در این بلاگ!
تا تو هم نویسنده ی افتخاری ما باشی ...
حال که خانه ای نداری!
میلت را چشم در راهم!
یالا!!
![]() |
![]() |
![]() |
ای لرد ...
ای ققنوس!
من میل تو را چشم در راهم ...
تا تو را این وایت کنم در این بلاگ!
تا تو هم نویسنده ی افتخاری ما باشی ...
حال که خانه ای نداری!
میلت را چشم در راهم!
یالا!!
می تراود فکرهایی در ذهن
می خروشد ایده ای نو به دهان
در هیاهوی جهانی که به اندازهء یک دریچه بی فرجام است
نکته نکته میشود راه نرفته روشن
وچراغی در دست
در حدود جاده ای که اولینش هستی
روبه بالا
تندی شیب مسیر
نای رفتن پس کو؟
دره هایی در راه
حفره هایی که به عمق سرد یک بی خبری می خوانند
خالی از هر چه تو را ساخته است
با صدایی پر از آن مرگ سفید
خسته از رفتن و باز
رنگ بی تاب سفید
خستگی ... سردی و آنگاه سقوط
لحظه در لحظه به عمق
در سفیدی که سیاهش خوانند
گنگ، گنگ
واژه ها ناجی یک خسته ز رفتن نیستند
تب و آنگاه عرقی سرد و سیاه
بلکه شاید که سفید
همچو اسبی که از آن دور به تاخت آمده است
با دهانی پر کف
و نفسهایی که فقط حس شمارش دارند
در تمام هستی ام می پیچد
ذهن من بیتاب است
ذهن من
همچون ارواح سپید
بلکه شاید که سیاه
که میان آتش و دوزخ و برزخ گیرند
پرسه ها میزند اینجا، آنجا ...
ذهن من همچو نسیمی ست که بی کار و هدف
برگ تنهایی را
طعمهء دست حریصش کرده
ذهن من خسته شده
و من آن گنگی بی روحش را
در نگاهی که به عمق سبز آب برکه خیره شده
می بینم
ذهن من بی تاب است
ذهن من گنگتر از گنگی یک مرداب است
خستگی ... خستگی ...
باید امشب بروم ...