سه شنبه 26 مهر ماه سال 1384
من اینجایم
و اینجا دور است
دور تر از مغازه ی سر خیابان
و دور تر از ساندویچی خیابان منظریه
و حتی از آب نبات فروشی چهار راه قنات
من می ترسم
چون اینجا خیلی خیلی دور است
اینجا آنقدر دور است که من هیچ جایش را نمیشناسم
و آنقدر دور است که من گم میشوم
و آقای پلیس هم مرا نمی شناسد
و حتی آب نبات هم نمی فروشند
من اینجایم
و بجز من خیلی اینجا هستند
اما همه شان انگار جای دیگرند
جایی که از اینجا خیلی دورتر است
اما اینجا هم دور است
آنقدر دور که حتی خدا
«که مامان همیشه می گفت همه جا هست»
هم اینجا نیست
من می ترسم
اما
گریه نمیکنم
گریه نمیکنم حتی وقتی که هیچ کس با من نمی خندد
حتی وقتی که شب، تنها از خواب بلند میشوم
و به راهروی خوابگاه میروم
و در تنهایی برای خودم الکی سیگار می کشم ...
و بعد دوباره می آیم
و مسواک میزنم
«بدون اینکه کسی مرا مجبور کند»
««حتی با تمیر پمپون مسواک میزنم»»
و بعد میخوابم ...
با اینکه همه جا تاریک است
من همش در این فکرم که پشت این سایه یا آن سایه کیست
اما گریه نمیکنم ...
نه ...
گریه نمی کنم ...
شاید فقط گاهی
شاید فقط چند قطره ...
و اینجا دور است
دور تر از مغازه ی سر خیابان
و دور تر از ساندویچی خیابان منظریه
و حتی از آب نبات فروشی چهار راه قنات
من می ترسم
چون اینجا خیلی خیلی دور است
اینجا آنقدر دور است که من هیچ جایش را نمیشناسم
و آنقدر دور است که من گم میشوم
و آقای پلیس هم مرا نمی شناسد
و حتی آب نبات هم نمی فروشند
من اینجایم
و بجز من خیلی اینجا هستند
اما همه شان انگار جای دیگرند
جایی که از اینجا خیلی دورتر است
اما اینجا هم دور است
آنقدر دور که حتی خدا
«که مامان همیشه می گفت همه جا هست»
هم اینجا نیست
من می ترسم
اما
گریه نمیکنم
گریه نمیکنم حتی وقتی که هیچ کس با من نمی خندد
حتی وقتی که شب، تنها از خواب بلند میشوم
و به راهروی خوابگاه میروم
و در تنهایی برای خودم الکی سیگار می کشم ...
و بعد دوباره می آیم
و مسواک میزنم
«بدون اینکه کسی مرا مجبور کند»
««حتی با تمیر پمپون مسواک میزنم»»
و بعد میخوابم ...
با اینکه همه جا تاریک است
من همش در این فکرم که پشت این سایه یا آن سایه کیست
اما گریه نمیکنم ...
نه ...
گریه نمی کنم ...
شاید فقط گاهی
شاید فقط چند قطره ...




