به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است ... شایدم واژه هایی ... یا واژه های بسیاری ... یا ...
هر چه هست از سخن دوست خوشتر است!
مدت زیادی از تولد برادر علی کوچولو نگذشته بود. علی کوچولو مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند علی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار علی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند.
علی کوچولو با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها علی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:
نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره ...
*.خبر ترم: من به مدت ۱ ترم مهمان دانشگاه امیر کبیر شدم!!
*.خبر هفته: من به دانشگاه سه ده آمدم ... البته برای سرکشی ... خبر ترم از این تریبون تایید میگردد!
*.خبر روز: من الان از تو سایت چرت و پرت می گم!!
خداحافظ تا ۴۲۷۴۸۹۶۲۴۹۸۱۷۲۴۹۸۷۱۲۴۹۸۴۷۱۲۰۹۴۰۹۸۱۲۰۹۷۲۱۵۰۹۱۷ سال دیگه که باز من دستم به نت برسه .... این از عواقب سایت مجانی رفتنه ها!! زورم میآد پول کافی نت بدم!!




