جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 9 بهمن ماه سال 1383


بعضی ها می دونن ... بعضی ها هم نمی دونن ... ولی به هر حال یه داستان و جود داره که خودم نوشتمش ... پس مطمئن باشید که وجود داره ... خب از هیچی بهتره واسه پست کردن و آپ کردن و راحت شدن از احساس مسئولیت و وظیفه و اینا ...

این یه قسمت از اوایل فصل چهارشه ... راستی داستانش اسم نداره ... موضوع خاصی هم نداره ... هدف و پیام خاصی هم نداره ... حتی شخصیت اولی که بخوای باهاش همذات پنداری هم بکنی نداره ... واسه همین هیشکی باهاش حال نکرده ... ولی یه چیزی داره که به همه ئ این نداریاش می ارزه ... از اولین کلمش ... تا آخریش ... با تمام احساسات خودم پیوند عمیقی داره ... یه جورایی یه شعر پیوسته ست ... نمی دونم می گیری یا نه ... به هر حال ... من که آپ کردم ...

****

پهلوم می سوزه ... تیر می کشه ... درد می کنه ... نفسهام صدا دار و سنگین شده ... هوای توی سینه ام جامد شده ... گرمی خون رو توی صورتم احساس می کنم ... پاهام رو نه ...

شاخ و برگ درختها سر و صورتم رو خراش می دن ... برام مهم نیست ... فرار بهتره ... نه ... مهمتره ... لحظه ای می ایستم و به اطرافم نگاه می کنم ... جنگل هیچ جا تموم نمی شه ... از اون طرف شاید بهتر باشه ... می دوم و به هیچ چیز فکر نمی کنم ... از روی تنه ئ قطور درختی که روی زمین افتاده و تمام سطحش رو خزه و قارچ پوشانده می پرم ... نه ... پایم به شاخه ای که ندیدمش گیر می کنه و من حالا دارم می افتم ... و می افتم هم ... احساس می کنم سرم هم همراه با سینه ام می سوزد ... روی زمین پر از برگ و خار و خاشاک و جونوره ... یه هزار پا به آرامی از کنار دستم رد می شود ... صدای پارس سگها را می شنوم ... از دور ... نا خودآگاه می لرزم و از جا می جهم ... به زور سر پا می ایستم و می دوم، ناگهان می دوم و تنها به این فکر می کنم که سگها با چه سرعتی می دوند ... و حالا به این فکر می کنم که صدای پارس از چه فاصله ای می آید ... دور نیست و این اصلاً آرامم نمی کند ... همینطور که می دوم بر می گردم تا شاید سگها را ببینم ... آه ... باز هم دارم می افتم ... دیگر چیزی نمی بینم ...
از درد به هوش می آیم ... درد سخت و وحشتناکی ست ... سوزشی عمیق و احساس خروج خون گرم از جایجای بدنم به خود می آورتم ... اطرافم حدود چهار پنج سایه به تندی از این سو به آن سو می روند و هر از چند گاهی به بدن مجروهم حمله می کنند ... با دندانهای تیزشان هر جای در دسترس بدنم را می درند و به عقب می جهند ... همه شان از زور خشم زوزه می کشنر ... دمهایشان لحظه ای آرام نمی گیرد ... هیکلهایشان هم ...


*.فکر کنم اسم مستعار « ... » بهم می آد ... نه؟
*.آخیییییییییییییییییییییییش ... راحت شدم!!
*.فکر کنم یه ذره شادتر از قبل بود ... نه؟