مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 دی ماه سال 1383

روزگار تنهایی ست این روزها ... و مرگ که همیشه حق بوده، این روزهاست که بیداد می کند
دست به گریبان که می شود، فریاد می زنی که: های مردم ... مردم و هیچ کس نیست و هیچ کس نیست که مرد او!

خستگی ست و تنهایی و حس غریب غریبی ست که ستر زمانه شده و تو که مقهور این احساسات ناپاکی و غوطه وری در دریایی که تهی ست از حجم شادی، حجم آبی و حجم طراوت و خیسی آب که می سوزاند چشمانت را هنگامی که دست و پا می زنی مگر که دوباره حیات باشد و خستگی و تنهایی و حس غریب ...

« بر » می خوری و « تا » می شوی و « نارو » که صادقی و پاک، که این روزها پاکی بی معناست، بازنده است، خریدار ندارد
که این روزها سادگی و راستی ست که به دارت می سپارد، که می سوزی در آتش بی خبری از دروغ و خدعه و نیرنگ و سپس همان دستان دوستان و رفیقان است که به عزایت نشته اند و حال به بادت می سپارند مگر که بار گناهانشان سبک شود و رهایشان کند عذاب وجدانشان که چرا سوزاندنت ...

****

اگر نیستم چند صباحی ... نه برای این است که نیستم یا نیستنم برای نیست خواهیست ... غرقه بودم در همین دنیای دنی، دنیای تهی و پوچ که دور می خورد و می تابد و می پیچد به خود مگر که فریبت دهد و به خود گمراهت کند و مشغول که می خوری و می شوی و می مانی تو و این مار خوش خط و خال ...

اما ... اما همیشه همان چیزهایی که روزی تو را مشغول می کند و مشعوف، روزی می آزاردت و می سوزاندت ... من را هم ... اینگونه است که روز به روز غمگین ترم و تنها تر با تمام پیچ و تابهایی که در اطرافم میبینم ... هوس بازی و رفیق بازی و شر بازی و هزاران بازی دیگر که امروز برایم مثل بازیهای کودکی دور و غریبند ... انگار نه انگار که همین من بودم که دیروز می چرخیدم و می خندیدم و می خواندم و شاد ... که اینک مبهوتم ... مبهوت ... مثل همان دوست قدیمی ... همان که می چرخید و می رفت ... در همین شهر ما ... در همین محله ئ ما ... در همین اطراف ... و حالا ... حالا، روحش بی قرار می چرخد در آسمانها ... آن دورها ... آن دور دور ... به امید خام آنکه آرامش بیابد ... که آرام شود ... که ساکن شود ...نگو که اینک او خدا را دارد ... نگو که اینک خدا او را دارد ... او هنوز هم تنهاست ... هنوز هم ...

می دانی؟ غریبم من ... خیلی غریب ... .