شنبه 7 آذر ماه سال 1383
سهم نامرئی شب
و سکوت تهی از زمزمه ئ شب پره ها
و سیاهی که در آن خستگی ام پنهان است
و مسیری بی تاب
به بلندای همان جاده ئ ابریشم
و خدایی که به اندازه ئ من بی رنگ است
می شد آیا که خدا خواب نداشت؟
و به تنهایی من
که در آن خواب گناه است نظر می انداخت؟
که ببیند که فرو می پاشد
جسم من در ته زندان وجود؟




