مرد زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"
و مرغ دریایی آواز خواند
اما مرد نشنید
پس مرد فریاد زد خدایا با من حرف بزن
و رعدی زد در میان آسمان
اما مرد گوش نسپرد
مرد نگاهی کرد به اطرافش و گفت:
خدایا اجازه بده تو ببینم
و ستاره ای به روشنی درخشید
اما مرد آن را ندید
و مرد فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان ده
و زندگی متولد شد
اما مرد هیچ نفهمید
پس مرد در یأس و نا امیدی گریست و گفت
خدایا مرا لمس کن٬ اجازه بده تا بدانم که آنجا هستی!
در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد آن پروانه را کنار زد
مرد هرگز خدا را نفهمید
هرچند که تمام عمر مسلمان بود ...
تمام عمر دروغ نگفت٬ گناه نکرد٬ و حق بندگی را بجای آورد ...
اما هرگز خدا را ندید ...
هرگز ...




