خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 آبان ماه سال 1383


مرد زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"
و مرغ دریایی آواز خواند
اما مرد نشنید

پس مرد فریاد زد خدایا با من حرف بزن
و رعدی زد در میان آسمان
اما مرد گوش نسپرد

مرد نگاهی کرد به اطرافش و گفت:
خدایا اجازه بده تو ببینم
و ستاره ای به روشنی درخشید
اما مرد آن را ندید

و مرد فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان ده
و زندگی متولد شد
اما مرد هیچ نفهمید

پس مرد در یأس و نا امیدی گریست و گفت
خدایا مرا لمس کن٬ اجازه بده تا بدانم که آنجا هستی!
در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد آن پروانه را کنار زد

مرد هرگز خدا را نفهمید
هرچند که تمام عمر مسلمان بود ...
تمام عمر دروغ نگفت٬ گناه نکرد٬ و حق بندگی را بجای آورد ...
اما هرگز خدا را ندید ...

هرگز ...

چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1383


حجم این زندگی خسته٬ تهی فرجام است
صبح پرواز بشر بی شام است
علم پایان زمان همهمه را پوچ نکرد
وقت اتمام جهان است و خدا آرام است!

کاش میشد که زمین شاهد آگاه نبود
کاش میشد که سحر قاتل شبگاه نبود
پشت آن ثانیه ها حسرت دیروزم هست ...
کاش میشد که همه زمزمه ام « آه » نبود



همین ...

دوشنبه 25 آبان ماه سال 1383

من باید زنده باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید درس بخونم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید تلاش کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید به فکر آیندهء تحصیلیم باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید روز تولد همهء دوستام یادم باشه ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید هر روز شونصد رکعت نماز بخونم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید به همه احترام بذارم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید با همه مهربون باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید با همه صادق باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید احترام بزرگتر رو حفظ کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید به همه چیز درست فکر کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید همیشه سر قرار٬ آن تایم باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من باید پاک باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید دروغ بگم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید دزدی بکنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید داف بازی کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید خدا رو بیخیالی طی کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید به رفیقام نارو بزنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید زهر ماری بخورم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید الافی کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید اتو بزنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید تا بوق سگ بیرون باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید تا میخوره یکی رو بزنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید به بزرگتر بی احترامی کنم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید همش به فکر خودم باشم ... چرا؟
چون مجبورم ...
من نباید هر کاری دلم خواست بکنم ... چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
کی منو مجبور کرده؟ .... .......
خودم

حالم از خودم به هم میخوره ....

جمعه 22 آبان ماه سال 1383


آه چه گنگ است سخن
گنگ به اندازه ئ تنهایی من ...

شعر دیروزی من
حجمی از همهمه بود
و من آشفته تر از آنکه بخواهم نفسی تازه کنم
زیر انبوه سقوط کلمات:

خشم او آتش بود
و غرورش شعله را می انگیخت
به بلندای فلک
صبرش از پنجره آویزان بود
***
می روم روز به روز
سمت تاریک سقوط
میشوم تلخ تهی پوچ، خراب
زنده هستم آیا؟
نور شادی به منم میتابد؟
جهت تنگ گریز
شعله ئ سرخ حیات
و مسیری گمراه!
***
سایه روشن، شب و روزم را فرسود
خستگی در شریانهای تهی
میزند موج، طپش
قلب افسرده ئ من
می سپارد خون حسرت به بدن
زخم بی تابی معنای وجود
می دهد بر بادم ...

پنجشنبه 21 آبان ماه سال 1383

چه ثمر از هر روز و هر روز سایش و سایش و هیچ نماندن از هر آنچه که بودی؟
فرسایشی دایمی که تو را دور میکند از هستی ات ...
و ناگاه نگاه میکنی و میبینی که هی! چه بودم من؟ و چه کردم که اینک باید عذابم این هر روز و هر روز هرز رفتن و هرز رفتن باشد؟

سخت است سخت ...
به خداوندی خدا که سخت است ...
هر روز را با خرابی دیروز آغاز کردن سخت است ...

ویرانه های دیروز هوار میشوند امروز بر سرت و تو که زیر این آوار نفست بالا نمیآید و خفقان امانت از کف میرباید، صدایت میبرد و حنجره ات پاره میشود بس که بلندتر فریاد میزنی که آهای ...
نجاتم دهید از این ویرانه بازار!

هیچ کس نیست و همین
به خداوندی خدا ...