خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1383

« PART I »

شوق بودن در من
مثل یک چلچله در لحظهء کوچ
مثل یک غنچهء نیلوفر شاد
رستنم زمزمه بود
قدم من به جهان
گریه ای از سر شوق
لحظه هایی که میان من و من
ثانیه ای فاصله بود
روزها و لحظه ها
به چه سرعت ز برم لغزیدند
من فراموشم شد
شعر هستی که ز بر میخواندم
تب تند زندگی رنگ سرودم را پژمرد
مثل یک شب پرهء کوچک آلوده به وهم
پرو بالم سوخت
بس که خود را به چراغ زندگی کوبیدم


« PART II »

غم نانم نیست
غم آزادی هر بوسهء شهوانی نیست
غم من آن جهش یاخته ای از سر شوق و هیجان نیست
و غمم رنگ ندانستن بوی گل محبوبهء شب نیست هنوز ...
غم من حس عبوری دگر است
غم من فلسفهء بودنم است
نه که من بیشتر از مردم شهر میفهمم 
به تماشای حضوری هستم
غرق در سیاحت این همه تن
به تلاش پوچ و هر روزه شان مینگرم
و به خود میگویم
به چه می اندیشند؟
به کدامین جهت از این همه سو در گذرند؟
قصد پرواز به چه دنیایی دارند؟
غم من قلعهء هستی ست که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
من در اندیشهء من غوطه ورم
رنگ چشمان من امروز به عدم می ماند