خسته ام
خسته چو کوهی که بر او خط «جبل» نازل شد
خسته ام
خسته چو دودی که به هر ذره ی آن
طعم افیون دخان ماسیده
زندگی جام شرابی ست که به زهر عدم آلوده شده
من پر از خستگی ام
![]() |
![]() |
![]() |
من فرو میروم اندر دل مرداب جهان
از پس ثانیه ای
دور بیهوده ئ این هرزه زمان
میزند آتش بیهودگی هر نفسم را به تن خسته ئ من
خانه از هیچ پر است
و من از فکر و سوال
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری به بلندای سکوت
روی یک خالی بی حرف و حدیث
مینویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
میزنم چنگ به هر واژه ئ لغزنده ئ پست
تا بپرسم از خود ...
که چه میدیدم من
در میان همه ئ زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظهء پلید
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم؟
در پس این همه سالی که گذشت
در فرار این همه ثانیه ئ نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر میدانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر میفهمی؟
آه نگو میفهمم
تو به کاری دیگر، در هوایی دیگر
در میان اینهمه آتش و خون در سفری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو میفهمم ...
آه چه خوب! میدانی؟
رأی ابلیس خوش به کامم آمد
زندگی ارزش این لحظه ئ زیبایی شیطان را داشت
هیچ میدانی که چه گفت؟
... گر پس هر نفس و لحظه ئ آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ئ بی نور امید
چه طلب میکند این زندگی پوچ و تهی؟*
به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم
آه چه بیهوده گذشت
آنهمه لحظه ئ فرار و رقیق ...
شعری از ...
*. اینو من تو یه کتاب دیگه هم دیدم ... یه نمایشنامه ست مثل اینکه ...
**. چی کار داری مال کیه ... فرض کن دزدیه ... فرض کن از دفتر شعر رفیقم کش رفتم ... (آره قربونش
)
خب یه جورایی حس نوشتنم نیست ... اما دارم به بای بای فکر میکنم ... تا چی بخواد ...
گفتم برو گفتی به چشم ... ایـن بـود کـــلام آخــرین
گفتــــــم خداحـــافظ تـو ... گفتی همین گفتم همین
گریه نکردم پیش تو ... با اینکه پرپر میشدم
با خون دل از پیش تو ... رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم ... مثل بازندهء خوب مردانه باختم
همهء ثروت من تحفهء درویش ... نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود ... برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم ... شاه مهرهء دل رفته بود من لاف بردن میزدم
من چه سردم امروز
و چه کامم تلخ است
دوست دارم بروم از اینجا
برم من به دیاری که در آن
هیچ خدایی نتواند
غم افسوس به دلم راه دهد ...
*اینم پینگ ... چه فرقی میکنه ... وقتی زندگی هم داره بی رنگ میشه ... دیگران بدونن یا ندونن ...
آدمهایی که در ساحل نشته .... شاد و خندانند ...
یک نفر در آب دارد ... می سپارد جان ...




