مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 خرداد ماه سال 1383



من دلم میخواهد
حد بودن به عدم میل کند
همه دنیا سر جایش،
من دلم میخواهد ...


چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1383
من سکوتم مرده ...
زیر سمهای سمندی که سوارش هر دم
از من آواز
سلامی میخواست
روی دشتی که در آن مردم بی کاره ئ شهر
از من خسته و بی نور امید
قصه ای تازه طلب میکردند
روی خاک لحظه های
هرزه ...
چه غریب افتاده
جسم خون آلودش
زیر چنگال
ندایی که از آن دور زمان
میزد هر لحظه به من طعنه که هان!
پس کجا گم شده است،
شوق خندیدن تو ؟
می کشم من جسدش را بر خاک
پشت دیوار بلند نیستی
تا سپارم بدنش را به
صدا

لیک

باز خواهم گشت بدان!
تا زنم خنجر فریادم را
به تو که یکه سوار همه ئ زندگی ام را کشتی ...


شعری از ...







دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1383


نه سلامی ...
نه اسمی ...
نه حرفی ...
نه حتی نیم نگاهی ...

و تنها :

برو به جهنم ...

فکر کردم ... به حرفت و گشتم به دنبال نارفیقی که از او گریزانی ...

...

من در جهنم خواهم ماند ... بگذار تا در شراره های آتش زندگی ام بسوزم

اما بدان

 این تویی که همیشه میسوزی

از خودت ... از هراسهای روزانه ات ... از کابوسهای شبانه ات ...

و از اندیشهء مارخوی ات به دوستانت ...