نمی دونم ... لابد همه با ما یه هویی و باهم قهرن!! لابد دیگه!!
![]() |
![]() |
![]() |
مرد نوشابه فروش
تو چشام زل زده بود
درس شقایق می داد
نمی دونست این روزا
میون این همه حجم از شن و خاک
دیگه عشقی نمی مونه واسه ما
میدونی؟
میون آهن و سنگ
دیگه نیلوفر هم عاشق نمیشه
|
|
و انسان آنجا بود ... ایستاده بر هیچ ... با نگاهی به سوی هیچ کجا ... در ذهنش میگشت آرزویی بدنبال نیروی برتر ... بدنبال اسطوره ای برای وجود ... بدنبال هرچیز ... به امید بودن و معنایی برای وجود ... با امیدی برای یافتن هر چیز ...
و ناگاه صدا بود ... صدایی آسمانی ... صدایی که او را به خود آورد ... صدایی آرامتر از سکوت ... ساده و سبک ... صدایی که میخواند ذهن او را، و هستی او را؛ و انسان گوش سپرد به جادوی این صدا ... صدایی که از هیچ و همه جا برخواسته بود ...
دید که چگونه این این صدا می پیچد در اطراف هیچش ... خنده ای کرد انسان و این اولین خنده بود ... صدا بود که می شکفت ... صدا بود که انسان را برد به جای دیگر ... و آنگاه زمین بود آنچه انسان بر آن ایستاده بود و این آغاز آفرینش بود ...
زمین ساکت بود و سنگین ... متفاوت با هیچ ... و انسان آرام گرفت ... سرد بود و ساکن ... آرام بود و انسان دوست داشت آرامشش را ... و این اولین احساس بود ...
صدا میخواند و میخواند ... هیچ بود اطرافش، اما انسان بر چیزی ایستاده بود ... صدا تغییر کرد ... آرامتر شد، انگار میلغزید بر هیچ ... صدا می لرزید ... گویی کار بزرگی در حال انجام بود ... صدا به زحمت شنیده میشد ... تمام انرژی صدا صرف کاری شده بود ... انسان احساس کرد گویی دیگر صدا را نمی شنود ... اما صدا بود ... آنجا بود ... انسان نگاه کرد ... و ناگهان شروع شد ... و زمان بود که می گذشت و این اولین لحظه بود ... می گذشت زمان و تنها زمین بود و زمان بود و انسان و صدا ...
نور بود که از میان صدا بر آمد، و خورشید بود که با نور آمد و این اولین روز بود ... خورشید این تابناک غلیظ ... خنده ای کرد و نوازش داد چهرهء انسان را و انسان دید خودش را و دید که برکجا ایستاده ... سرشار شد از غرور ... غرور بودن ... خورشید زیبا بود و گرم، قدرتمندتر از هر چیز اما انسان ... آهسته بالا رفت، با وقار تمام ... با آرامشی وصف ناپذیر، میبالید به خود ... هر چه باشد خورشید بود او ... بر اوج میخزید، بر بالاترین جای هیچ ... وناگاه انسان دید که این گوی عظیم نورانی رو به زمین حرکت کرد ... گویی میخواست به زمین بپیوندد ... با زمین یکی شود و انسان را ترک کند ... انسان ترسید هراس از دست دادن خورشید در دل انسان چیزی به جای گذاشت ... انسان خورشید را میخواست و اکنون در حال از دست دادن آن بود ... از این احساس بود که انسان فریاد برآورد و این اولین فریاد بود ... نعره ای بود وحشی اما بی اثر ... خورشید سقوط میکرد و هر لحظه پایینتر میرفت ... نزدیکتر میشد به زمین ... صدا آرام بود همچنان و بی تغییر خورشید پایین رفت و پایین رفت تا به زمین رسید و آنگاه در زمین فرو رفت! رفت و نور به پایان رسید ... فریاد میزد انسان ... میترسید آخر ... احساسی بود که در چشمان انسان میلرزید و آنگاه بود که اشک سرازیر شد از چشمان انسان و این اولین گریه بود ... انسان میگریست و فریاد میزد ... احساسی بود متفاوت از شادی و این بود که اولین غم بر انسان چیره شد ...
شب این اولین کلام بود ... انسان بود که با صدایی آرام زمزمه می کرد ... شب ... با فکر خورشید و طنین صدا بود که انسان چشمانش را بر هم گذاشت و به زمین نزدیک شد ... بر روی زمین دراز کشید و به صدا گوش کرد و آرام آرام به خواب رفت و این اولین خواب بود ...
خواب این آرامبخش ترین کشف انسان ... زمین نوازش میکرد انسان را و در آغوش گرفته بود این هدیهء صدا را ... انسان خوابیده بود و زمان میگذشت ... و سپس خورشید بود که از پس زمین بر می آمد ... شعله ای بود که چشمان انسان را نوازش کرد ... برخواست و از سر شوق فریادی بر آورد ... روز ... روز!
صدا سنگین شد ... سنگین و قوی ... گویی فریاد میزد همچون انسان ... لرزید زمین و پاره شد و چیزی از آن آرام بیرون جوشید ... زلال و پاک ... نوری درونش بود و انسان خورشید را در آن زلالی دید ... انسان لمسش کرد و احساسی وجودش را فرا گرفت ... سرد بود ... و انسان گفت آب ...
صدا میخواند و میخواند ... نرم بود و سبک ... و آنجا بود که انسان در دور دستها چیزی دید ... سبز ... و این اولین رنگ بود ... به سویش میآمد این سبز سبک ... به انسان رسید و از زیر پایش رد شد و گذشت ... انسان نشست و به این سبز خیره شد ... نرم بود و با طراوت ... خورشید میتابید و سبز میدرخشید ... گویی در وجودش آب میخروشید ...
ادامه دارد ...
|
|
از اینکه تنها سه دقیقه از وقتتان را اختصاص دادهاید تا بتوانم رودررو و بیپرده حرفهایم را با شما در میان بگذارم، سپاسگزارم.
در چند روز گذشته با بسیاری از دوستان مشورت کردم که به شما چه بگویم و متأسفم، خیلی متأسفم که بسیاری از دوستانم با این نظر موافق بودند که من امروز در مقابل شما بایستم و فقط 3 دقیقه سکوت کنم. هیچ نگویم و سکوت کنم. سکوت!
رئیسجمهور محترم
اگرچه شما چند سالی است که با دانشگاهها قهر کردهاید و دیگر عادت کردهایم 16 آذرها منتظرتان نباشیم، اما می خواهم یک چیز را به شما بگویم. فقط یک چیز. و این یک حرف نه اعتراض است و نه انتقاد و نه حتی فریادی که دیگر حوصله آن را هم نداریم. تنها درد دلی است از دلی به دلی. امید آنکه راه این دو دل هنوز باز باشد.
آقای خاتمی عزیز
کوی دانشگاه را که هنوز به یاد داری؟ آن روز که در برابر ظلمی که به ما شد و به جای مهاجمان، همدرسان ما به زندان رفتند، شما سکوت کردی و به ما گفتی که سکوت کنیم. همه چیز از آن روز آغاز شد. همه چیز از آن روز آغاز شد که به یکباره 16 روزنامه تعطیل شد و شما سکوت کردی و به ما آموختی که سکوت کنیم. از آن روز که استاد ما به اعدام محکوم شد و شما سکوت کردی و به ما آموختی که سکوت کنیم از آن روز که ناعادلانهترین انتخابات کشور برگزار شد و شما سکوت کردی و به ما آموختی که ساکت باشیم، از آن روز که یکییکی همکلاسان ما به هیئت یک زندانی درآمدند و شما سکوت کردی و به ما آموختی که ساکت باشیم. از روزی که انتقاد، جرم اول مملکت ما شد و شما سکوت کردی و انتقاد نکردی و به ما آموختی که دم نزنیم. و اینک ماییم و این سکوت تلخ، میراثی که از شما داریم.
سمیه توحیدلو، دانشجو
|
|
خداحافظ بابا بزرگ ...
مثل یک ستاره آمد، به خوانندگانش شادی بخشید، کار ساخت و زندگی بخشید و رفت ...
آن صندلی که بیست سال کیومرث صابری فومنی بر آن نشست و طنز نوشت، هرگز با برخاستن او توسط فرد دیگری اشغال نخواهد شد. صابری برای بچه هایی که از شش، هفت سالگی تا بیست سالگی با نشریات او بزرگ شدند و برای فرهیختگان این کشور همواره بزرگ و سربلند هست و خواهد ماند.
«گل آقا ... گویا»
خب اینجا لازم دونستم یه چیزایی رو توضیخ بدم ... جهت اونایی که فکر میکنن نظراتشون مهم نیست!!
ابتدا چندتا اصطلاح رو ...
اول اینکه باید توجه داشته باشیم که عیسی ناصری در یک جامعهء یهودی به دنیا آمد ... درست است که از همان ابتدای حضورش در بین یهودیان ادعای پیامبری کرد، آنهم در حالی که شاید هنوز 1 یا 2 هفته از تولدش نگذشته بود و بنابر این یهودی نبود ... اما این امر فقط یک معجزه بود و پس از آن مسیح دیگر سخن نگفت ... و مانند همهء انسانها رشد کرد و در بین یهودیان بزرگ شد ... اصطلاح پسر خدا اصطلاحی بود که در کتب و مدارک یهودیان به مسیح اطلاق میشد ... کلمهء مسیح (messiah or christ) به معنای ناجی یهودیان و باز گردانندهء آنان به ملکوت آسمانی یا سرزمین موعود (the kingdom of heaven) بود (که در اسلام به جای کلمهء ملکوت از عرش خدا استفاده میشود) ... عیسی خود را مسیح خواند و به همین دلیل مصلوب شد (یا به هر حال به تصلیب محکوم شد) ... در هر سه انجیل و به خصوص در انجیل متی نیز به دفعات از زبان عیسی کلمات مسیح ، ملکوت خدا و پدر آسمانی تکرار شده ... در آن زمان استعمال کلمهء پدر توسط مسیح پیش از آن که معنای رابطهء انسانی میان وی و خدا باشد به معنای ارتباط روحانی و معنوی او است ... و البته تمام یهودیان معنای آن را بدرستی میفهمیدند ... زیرا میدانستند عیسی که خود را مسیح مینامد و به متون دینی یهود آگاه است بنابر این استفادهء درست و بجا از کلمات پدر آسمانی، پدر، فرزند خدا و غیره را میداند ... شاید برای مسلمانان این کلمات تعریف نشده باشد، اما مطمئن باشید که تضادی هم میان آنها و تعلیمات اسلامی وجود ندارد ... بنابر توضیحاتی که خدمت دوستان عرض شد استفاده از این کلمه بلا اشکال است ، و با توجه به رابطهء پدر و فرزندی که امیدوارم همهء شما به مقام درک آن نائل شده باشید و آشنایی و ملموس بودن آن برای همهء انسانها، استفاده از این کلمه را به جای «خدایا، خداوندا و یا امثالهم» جایز دانستم!!
دوم اینکه ... نه ... دومیش اینکه من هیچ اصلاحیه ای برای این متن دریافت نکردم که حالا بخواد نظری مهم باشه یا نباشه!!! اینکه آدم یه چیزی بنویسه و بعدشم بذارتش تو وبلاگش که کاری با تایید یا رد نظر دیگران یا نمیدونم ... بی محلی کردن به نظر دیگران نداره!!! خلاصه اینکه اگر هم اصلاحیه ای بوده، به ما که نرسیده ... خدا عالمه! تازه شاهد هم هستش!!
سومیش اینکه ... نه نه ... سوم آنکه آنانی که میدانند ... میدانند که این مطلب مربوط به دوران ماقبل بوق شده گی آن فیلم کذایی است ... البته فیلم را دیدیم و بسیار پسند کردیم ... اما به هر حال مطلب مربوط به قبل از ماجرا است ... علت تاخیر را هم که دیگر فهمیدید ... ویرایش های مکرر و تغییرات انجام شده ...
و در نهایت چهارم آن ... یعنی چارم اینکه بابا نا امید دیر باور!!! حتماً مسیح باید بیاد در خونتون که باور کنی بوده و زجر کشیده؟؟! تازه اگه باور کنی که برات بهتره!! اونوقت لااقل میتونی به ملت شدت پستی و پلیدی دنیا رو نشون بدی ... تا سفید نباشه که سیاهی جلوه نداره!!!







