یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1383
و مسیح صلیب را بر دوش میکشید ...
در مسیری بی بازگشت گام بر میداشت ... او پذیرفته بود، پدرش را میشناخت و به او ایمان داشت ... یقین داشت که ملکوت خدا منتظر اوست، ایمانش در شب تاریک ایمان به یقین بدل شده بود و اینک ملکوت او را می خواند ... نشان های پنهانی در گوشش سخنان پنهانی میگفتند ... ملکوت انتظار او را میکشید ...
آخرین امتحان ...
این آخرین زجری بود که مسیح میکشید، تا ورودش را به ملکوت به جشن بنشینند ... زجری که از بدو خلقت برایش تدارک دیده شد ... شیطان از عرش اخراج شده بود تا ملکوت خدا بر بندگانش جاری شود ... و اینک یهودا بود، یهودا همراه با شیطان ملکوت خدا را بر مسیح جاری ساختند!
و مسیح این را میدانست و قبول کرده بود خواست تقدیر را ... چه سخت بود آن لحظات ... زجری وصف ناپذیر ... و سکوت مردم ...
مردم را می دید ، مردمی را که عمری برای نجاتشان از سرگردانی و سر گشتکی گذرانده بود ... مردمی را که خواب آرامشان را بر هم زده بود ... و اینک تاوان گناهانشان را میپرداخت ...
و گام بر میداشت ... با تاجی از خار و صلیبی بر دوش ... سنگ بود که بر سر و رویش میخورد ... دستانش را با میخ های آهنین به صلیب دوختند ، تازیانه بود که به سر و رویش میخورد ... و در این میان مسیح بود که فریاد میزد: «پدر، پدر، آنها نمیدانند، آنها نمیدانند چه میکنند»
مسیح بر خود گذر کرد، لحظاتی بر او گذشت که باور کردنی نبود ... خدا را خواند ... همان گونه که روز ازل او را آموخته بودند ... نمی ترسید، میدانست که سرنوشت تعیین شده ... از همان روز اول خدا مقرر کرد که این رنج را باید کسی به دوش بکشد ... و چه کسی مستحق تر از فرزند خدا، که زجر بر او مقدّر شود ... برای آخرین امتحان ... و پس از آن ... ملکوت خدا!
آنگاه مردی آمد ... مردی از ملکوت ... مردی مسیحایی ... پاک ... و اینک ملکوت بر او جاری میشد! ملکوت خدا که قرار بود از ازل بر مسیح جاری شود اینک او را به خود میخواند ... و مسیح بود که میگریست ...
صلیب بر دوش مرد سنگینی میکرد ... مردی که هنوز زاده نشده بود تمام گناهان بشریت را بر دوش می کشید ... چه صبور بود مرد ... تاج خار سرش را شکافته بود و اینک خون بر رویش جاری بود ... اما میخندید مرد، ملکوت خدا زیبا بود و مرد این را میدانست ...
مسیح مرد را مینگریست ... کار او پایان یافته بود اما کار خدا نه! ... زجر مرد را میفهمید ... زجری بود که او کشیده بود ...
و مسیح بود که فریاد برآورد: «تو دیگر رنج مبر ... من به اندازهء کافی رنج کشیده ام!»
آنگاه به مردم گفت: «من هم مانند شما رؤیاهایی داشتم ولی به جهانی نو باور داشتم، من از عشق سخن گفتم و همزمان از خدا خواستم این آزمایش را به پایان برد. من نیز آنچه را مستقر بود به مبارزه طلبیدم، آنچه را که اکثریت آدمیان میل به تغییر آن نداشتند. هنگامی که نخستین معجزهء خویش را آشکار کردم، گمان کردم که اشتباه میکنم، نگاه سخت دیگران را بر خود احساس میکردم و فریاد می زدم: «خدایا، خداوندا، چرا مرا ترک کردی»
«آنها شلاق را بر من فرود میآوردند ... نیازی نیست که تو دیگر رنج بکشی ... »
و مرد آرام شد ... بر بالای صلیب بود و میخندید ... میگریست و میخندید از ملکوت ... و از مسیح، ناجی بشر ...
و آنگاه بود که ملکوت خدا به سخن آمد : «ای مسیح ملکوت بر تو جاری شد ... ای فرزند من ... عرش من بر تو زیبا باد ... و بر تو ای مردی از ملکوت ... »
|
|






