یکشنبه 9 آذر ماه سال 1382
گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست ، گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی! خدایا ... دیگه تحمل دوری و انتظار ندارم اگه باز هم ... باز هم او .... قلبم خسته است .... خسته ی تازه التیام یافته !!!!! آخه مگه تا کی ؟ کجا می توان این قلبه خسته را وصله کرد ؟ روزی می رسد که دیگر وصله ای برای آن نتوان کرد .... آن وقت چه کنم خدایا ..............!!!!!!!!! می دانی که با توام ..... با تویی که در غربت دلت گرفته ..... حرف هایت دلم را لرزاند : چون قدیما .... اشک نریز ..... گریه نکن ...... با تو هستم و می مانم در کنارت ........ حالا دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست ....... آن دورها ..... اما چه نزدیک ..... من دیگر چه دارم که بمانم؟!!!!!!!!!!!!! همه چیز در دست توست ...... حرف هایت را شنیدم ...... همه را .... همه بر دلم نشست و عشق دوباره در خاطرم جوانه زد ..... پس باز انتظار ........ اما ......... انتظاری شیرین ........ خواهی آمد در کنارم و وجودم را سرا پا عشق خواهی کرد ...... با تشکر از ....... سیاوش . ق
* فیروزه ای ... *




