مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 آذر ماه سال 1382
آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم که از گذاشتن بازوهایم به دور شانه های کسی (...) نترسم.....که از انجام دادن کاری که هیچ کس پیش از آن نکرده است ، نترسم، مبادا آسیب بینم. بگذار امروز احمق باشم ،چون امروز صبح ،حماقت همه ی آن چیزی است که برای بخشیدن دارم. می توانم بدین خاطر نکوهیده شوم، اما مهم نیست! فردا که می داند؟؟؟؟؟شاید کمتر احمق باشم..................................

**فیروزه ای**
سه شنبه 25 آذر ماه سال 1382




هیچ نگاه عاشقانه ای به زمین دوخته نشده بود ...


هیچ وقت

شنبه 22 آذر ماه سال 1382

عنوان به هیچ وجه ربطی نداره!!!!!!اما وقتی این جمله رو خوندم یه دفعه یاده خاطره ی پارسالم افتادم: با دوستام رفته بودم یه جایی (خوب نمی دونم کجا بود!*) فقط بگم که حدود ۱۵۰۰ تا آکواریم داشت که تویه هر کدومش یه عالمه مار بود!! همون چیزی که من ازش خییییییلی می ترسم!!!!!! بین همشون فقط یه دونه بود که تنها بود!! رفتم کنار شیشه ش ....من فقط میخواستم نقشه تنش رو ببینم .... خیلی جالب بود !!! وقتی زیره گردنش رو نگاه کردم.....قبلش تکون میخورد ولی دیدم ثابت شد دیگه حرکت نکرد.... گردنش رو بلند تر کرد....کبری بود.... بی خیاله طرح پوستش شدم ...دیدم یه جوری نگاه میکنه!!! اومدم که برم ولی من .....تر از اون! منم نگاهش کردم شاید همش ۹ ثانیه ولی همین برای یه سری چیزا کافی بود! صورتمو خووووب بردم نزدیک شیشه!!!!!الهی بمیرم .....۴-۵ بار سرشو برد عقب زد به شیشه .....هی رفت عقب هی خورد به شیشه ...چیزیش نشد ولی..............یادتون باشه شماها تو چشمهایی یه مار نگاه نکنین!!! چون مثل من ......از اون به بعد هر وقت چشماتونو ببندین چشمهای ماره میاد سراغتون.......((شاید هم چشمهای شما سراغ ماره...........!!!)) در ضمن :----> ( من حتما واکسن می زنم ؛ شما چطور؟؟؟! )
 

 **فیروزه ای**
دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382




ای بدجنس!!

خب چی میشد میگفتی منو تو آسمونا یه لنگه پا نمی ذاشتی؟؟







جک اصفهانی:

*به اصفهانیه یه بسته اسکناس هزاری میدن بشماره ... ۲۵۰ تومن کم میاره!!

یکشنبه 9 آذر ماه سال 1382

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست ، گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی! خدایا ... دیگه تحمل دوری و انتظار ندارم اگه باز هم ... باز هم او .... قلبم خسته است .... خسته ی تازه التیام یافته !!!!!  آخه مگه تا کی ؟ کجا می توان این قلبه خسته را وصله کرد ؟ روزی می رسد که دیگر وصله ای برای آن نتوان کرد .... آن وقت چه کنم خدایا ..............!!!!!!!!! می دانی که با توام ..... با تویی که در غربت دلت گرفته ..... حرف هایت دلم را لرزاند : چون قدیما .... اشک نریز ..... گریه نکن ...... با تو هستم و می مانم در کنارت ........ حالا دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست ....... آن دورها ..... اما چه نزدیک ..... من دیگر چه دارم که بمانم؟!!!!!!!!!!!!! همه چیز در دست توست ...... حرف هایت را شنیدم ...... همه را .... همه بر دلم نشست و عشق دوباره در خاطرم جوانه زد ..... پس باز انتظار ........ اما ......... انتظاری شیرین ........ خواهی آمد در کنارم و وجودم را سرا پا عشق خواهی کرد ...... با تشکر از ....... سیاوش . ق
 

* فیروزه ای ... *
شنبه 1 آذر ماه سال 1382

داشتم واسه معادلات خر میزدم ... دیدم تو اتاق (محلی با نیم متر مساحت و ۵۰ هم اتاقی‌!!!)(حالا خوبه ۲ نفری با امیر تو یه اتاق ۴ نفری داریم جرزای دیوار رو میشماریم ها!!) نمیتونم بخونم پاشدم رفتم پیست ... (همونجا که مسابقات خر دوانی انجام میشه ) ... دیدم اینارو رو میز نوشته ... (خط طرف آشنا بود ، حالا کجا دیدم یادم نمیآد) ...

دیروز یکی مرد
امروز هم یکی میمیرد
و فردا هم دیگری
و فردا ها هم دیگران

ما همه خواهیم مرد ...

**شعر نگو گالیور ... نقشه رو رد کن بیاد!!

دیروز ما بدنیا آمدیم
امروز یکی دیگر به دنیا آمد
و فردا هم دیگری
و فردا ها هم دیگران

ما همه به دنیا آمدیم ...

دیر و زود نداره که ... هممون یه بار دنیا میآیم ، یه بارم میمیریم ... این دیگه اینقدر فلسفه بافی داره ؟؟

**..: ببینم ... من واقعاْ باید خود سانسوری کنم؟؟ به هر حال که این یه بی تربیتی بود!! همتونم خوبه حالا میدونین چیه ها !!!