بعد از حدود ۴ یا ۵ سال ... دوباره سوار اتوبوس شدم ... خیلی برام جالب بود ... خیلی

!
یاد دوران راهنماییم افتادم که برای پول جم کردن ... بجای تاکسی ... صبح ها با اتوبوس میرفتم مدرسه ... ۴۵ تومن برام نفع داشت

!! برگشت هم که دیگه با بچه ها پیاده روی و مسخره بازی تو بلوار کشاورز رو شاخش بود ... اونجا هم ۵۰ تومن سود ... در کل میکرد روزی ۹۵ تومن! منم که هر روز پول میگرفتم ... هیچی دیگه ... همشو انبار کردم واسه روز مبادا ... حیف ... نفهمیدم کی روز مبادا گذشت

!!!
به هر حال تو اتوبوس امروز که ایستاده بودم البته!

(چرا این صندلی هارو اینقدر نزدیک به جلویی میسازن؟ پاهام داغون شد تا یه پیرمرد اومد و منم مثل پتروس فداکار ... نه نه!!!! مثل ... مثل یه فداکار! جامو دادم به آقاهه ...

) آها ... واستاده بودم که نرسیده به ایستگاه ... یه آقای خیلی با کلاس و « مهترم » (عمراْ من که میدونم مهترم رو با « ح » مینویسن ... اما آقاهه مهترم بود ... حالا میبینی) داشت می اومد جلو که پیاده بشه ... یه هو پای یه پیرمرد « محترم » رو لهیدن کرد ... من نفهمیدم چی شد ... اما دیدم یه سه متری به جلو پرتاب شدم ... (البته فهمیدم ها!!) ... پیرمرد محترم از دست آقای مهترم شدیداْ عصبانی شده بود ... و « مهترم » رو هل داده بود طرف من ... خوب ... من که معمولا اهل دعوا نیستم ... اون آقای مهترم هم همچنین ... اما پیرمرد « محترم »! ول کن نبود و فحش رو کشیده بود به آقای مهترم ... جلو اون همه ملت!! البته دو سه پیرمرد محترم دیگه هم باهاش همراهی میکردن ... خب ... به من ربطی نداشت ... اما اون آقای مهترم همش خیلی آروم داشت عذر خواهی میکرد ... یارو هم عین خیالش نبود ... یه بند میگفت : آدمهای بی فرهنگ و بی شعوری مثل تو جامعه رو به گند میکشن ... توی الاغ هنوز نمیفهمی باید صبر کنی تا اتوبوس واسته بعد گورتو گم کنی پایین؟؟ ...
من به اونا نگاه نمیکردم ... اما یه لحظه چشمم به همون آقای مهترم افتاد ... (منو یاد استاد دیفرانسیل دبیرستانم مینداخت ... بیچاره استاده ... نه نه! دبیره رو خیلی اذیت کردم ... خدا منو ببخشه ...!

) خب ... دیگه از یارو حرصم گرفت ... نفهمیدم چی شد که یهو برگشتم و سر پیرمرد محترم و همراهاشون یه داد خفن زدم

!!! خودم هنوز باورم نمیشه چه طوری تونستم اینکارو بکنم!! با بروبکس که باشم هر کاری .... ««مطلقاْ»»
هر کاری میکنم و
عین خیالم هم نیست ... اما تنها بودنش یه چیز دیگست!
... خفن داد زدم خفه شید دیگه

!!!
یه هو پیرمرده و دوستان محترمش میخکوب شدن

! یه جوون با ۱۹۰ سانت قد (خوشبختانه بگی پوشیده بودم ... هیکلم دو برابر شده بود ... وگرنه همچین گنده هم نیستم!) سرشون داد زده بود! توهین! اهانت! اتوبوس هم رسید به ایستگاه و راننده هم کوبوند رو ترمز ... ملت میخ بودن ...
پیرمرده معلوم بود گر گرفته بود ... بهم گفت خفه شو نیم وجبی!! تو چیزی که نمیفهمی پس زر نزن!
... منم که نمیدونم چرا شیر شده بودم!!(من بودم؟ هنوز حتی نمیتونم باور کنم خودم بودم!!) بلند گفتم : تو که میفهمی چرا اینقدر بی شعور بازی در میاری؟ یه اشتباهی این آقا کرد ... اینقدر بی فرهنگین که جلو اینهمه آدم بهشون توهین میکنید؟
پیرمرده گفت (البته منظور از گفتن ... همون داد زدنه!) : بچه پررو برو گم شو تا یه بلایی سرت نیاوردم ... بعد عصا شو آورد بالا ... اما دوستاش دستشو گرفتن ... منم که همچین نیم متری پریدم عقب ... بعد تازه فهمیدم دست تنها چه خبطی کردم ... اصلا به من چه ربطی داشت ماجرا

؟؟؟!
خلاصه رومو برگردوندم به جلو ... آقای مهترم هم یه تشکر یواشکی کرد و تندی پیاده شد ...
منم تا آخر خط حتی دور و برم رو نگاه نکردم ... هفت تیر هم پریدم پایین

!
اما ملت همچنان میخ من بودن! منم سرمو انداختم پایین و راهم رو کشیدم و رفتم سوار تاکسی شم برم ولی عصر ...
بقیش هم دیگه هیچی نشد ... زندگی ساده و سلامت!!
*.همین آدمهای با فرهنگ و محترم مملکت رو به اینجا کشوندن دیگه

... چهار روز دیگه مملکت افتض تر هم میشه ... اونوقت ما که هیچی ... دو نسل بعد ما هم نمیتونن گند این نسل اول رو جم کنن!!! ای بابا! اینا رو دوست داشتم سرش داد میزدم ... اما خب دیگه ... عصا قویتر از زبونه!
*.آخرش هم اینهمه رفتم تا ولیعصر ... کارم هم درست نشد!! دست از پا درازتر برگشتم خونه

! حالا باید فردا هم نرم اصفهان ... کارم رو درست کنم ... استادا منو میکشن! تا حالا که دودر اول سال بود ... حالا هم دودر بدون دلیل! خوراک دستگاه پرس میشم آخرش!! مجبورم میکنن کتابخونه!!!! رو تی بکشم!!!(عمرا پامو هم توش نذاشتم تا حالا ... البته دو تا کامپیوتر داره که خوب اونا قضیه ش فرق میکنه!!)
*.راستی ... حالا دوباره تولدم مبارک ... حیف که ضد حال رو خوردم دیگه ... تولد امسال رو بیخیال شدم ... حیف! هر سال که آدم ۲۰ ساله نمیشه ... آخ که چه قدر دلم میخواست هدیه تولدم رو هاگرید برام بیاره

!! یه کیک خونگی! با همهء بدمزه گیش! خدایی فراموش نشدنیه!