خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 مهر ماه سال 1382

نمیفهمم .... باز نمیفهمم ...
چرا فکر میکنی به یادت نیستم؟ چرا فکر میکنی همیشه فراموش شده ای؟ چرا اگه یکی بهت نگاه نکنه فکر میکنی وجود نداری؟ چرا اگه کانترت ... یه روز کمتر از ۲۰ تا باشه ناراحت میشی ، بالای ۱۰۰ تا خوشحال؟ چرا اگه واسه پستت ۱ کامنت بیاد افسرده میشی و فکر میکنی باید بلاگ نویسی رو کنار بذاری ... چون هیشکی درکت نمیکنه ... اما اگه ۲۸۶ نفر کامنت بدن (( و جالبه! ... شونصدتاشون میگن : وای! چه بلاگ ماهی! ای وای! من لینکیدمت! ای فغان! کم پیدا شدی!!! )) ((( و از اون جالب تر! اگه دختر باشی که دیگه دوستت دارم و ناشناس و غیره هم به این جماعت پلاس « + » میشه!))) اونوقت حال میکنی و پستهات میشه هر کدوم اندازهء منشور کوروش! ... چرا هر روز تلفن و میل زدن و آف گذاشتن و الخ! رو نشانهء علاقه و دوست داشتن میدونی ... اما اگه برات حرفی نداشته باشم ... نشانهء بی احساسی و املّی و نمیدونم ... ایناست؟

خسته شدم از کامنتهای سه نقطه ...

خسته شدم از حرفای امیدوار کننده ای که به دروغ باید تحویل مردم بدم ...
خسته شدم از اینهمه حرفی که دارم بگم ... اما همش یهو باهم میخوان بیرون بریزن و اونوقت مثل یه احمق فقط میشینم و نگات میکنم ... به بلاگت خیره میشم ... برات سه نقطه میفرستم ... میفهمی اینارو؟

ناراحت نشو از من ... اگه بخوام تو این دنیای مجازی هم دورو بازی در بیآرم که دیگه میمیرم که ... به خدا فقط اینجاست که خودمم ... تازه نه اونم همهء خودم ... بازم یه عالمه از خودم مونده ... اما من ... نمیتونم بگمشون ... نه یه هویی ... نه ... خیلی طول میکشه تا حرفام تموم شه ... خیلی ... اما اگه همین فردا ... این آدرس رو زدی و به در بسته خوردی ... بدون اینقدر حرف به گلوم هجوم آوورد که خفه شدم ...

مهسا جون ... دوست نداشتم یکی دیگه از سه نقطه هامو برات واسه کامنت بذارم ... اینم میگم که نگی بی معرفتم یا هر چیز دیگه ... خیلی وقت هم هست که اون پست مهمت رو خوندم ... خیلی قبل تر از اونکه حتی دعوتم کنی ... بی اجازه ... بی سروصدا همشو خوندم ... اما ... خب آخه چی بگم؟ آتیشتو تندتر کنم؟ بگم بیخیال؟ خوب آخه پس چی؟ همیشه به یاد همتون هستم ... حتی اونایی که حتی منو نمیشناسن ...


کفشای نو خریدم ... جای پام رو ساحلت نمیمونه ...


روزی هزار بار رو ساحلت قدم میزنم و تو نمیدونی




چهارشنبه 23 مهر ماه سال 1382

 

من دچار خفقانم خفقان، من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی...
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی ... سرکوهی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم، آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد...



اثر یک دیووانه ... آرزومه که منم دیوونه شم ... آخ اگه میشد منم لایق دیوونگی شم ... 


کی می روی
که سخت مشتاق رفتنت هستم .
چیزی که هیچ کس باورش نمی شود .
تو پاره تن من هستی ، خودم هستی و من می خواهم تو را برانم تا مانند من نباشی .
دوست داشتم در تنهایی غریبی ، عمری را بگذرانم و تو بدانی که تنهایم . 
ولی امروز تو می روی و من کماکان تنها خواهم بود ولی تو تنهایی مرا باور نداری .
من ساعت ها بر فراز کوها خواهم نشست و غروب را  نظاره گر خواهم بود . 

برای من هدفی نیست ، سمتی نیست تا حرکتی ایجاد شود . 

دوستانم همه خواهند رفت ، عزیزانم می روند ، پاره تنم می رود ...
و من بسیار خوشحالم که فروریزش من را نخواهند دید . 
من کوهی بودم برای اتکا و پلی برای عبور و به هم رسیدن انسانها ... 
ولی من خواهم ریخت ... از من فاصله بگیرید ... سریع از روی پل عبور کنید و خانه هایتان را از سایه کوه بکوچانید ... تا به شما صدمه نرسد.
از من دور شوید تا سنگ ریزه های فروریزشم شما را نگیرد .

به سلامت بروید ولی پشت خود را نگاه نکنید . 
                                                     
                                                              که دیگر نخواهم بود .






*راستی ... کیا میان قرار سوم بلاگ اسکایی ها؟ محل و زمان قرار رو اینجا پیدا میکنین ... اگه میاین ... منم از اینجا پاشم بیام ... اگه نه ... که خوب برا کی بیام؟ ... آسمون همه جا همین رنگه ... شاید ... نمیدونم ...

دوشنبه 14 مهر ماه سال 1382



دلم مثل یه جعبه ست ...





شب تولد عشق ... دلم رو هدیه دادم ...


هدیه رو وا نکرده پس فرستاد ...


پــــــس فرستاد!!

 
هنوز زنده ام ... فقط گرفتارم ... ببخشید ... 



*قابل توجه بروبکس پرشین بلاگی ... اکثرتون میدونین ... ولی اونایی که نمیدونین بدونین ... پرشین بلاگ رو دانشگاه ما بسته ... واسه همینم ... دور زدن پروکسیش مستلزم( ؟ ) وقت و هزینهء زیادیه ... (یعنی مسئول سایت نباید بفهمه ! اگر هم فهمید ... نباید فهمیده باشه ... می فهمید که ... نه؟!)
واسه همین هم یه کم دیر به دیر میام پیشتون ... میدونم که اصلاْ بازدید کننده براتون مهم نیست ... مهم اینه که حرفاتونو یه جا گفته باشین ... میدونم ... ولی حالا ...
خلاصه اصلاْ به روی خودتون نیارین که شصتاد بار اومدین و من هنوز نیومدم ... این نیست که بروبکس رو یادم رفته ... نمیتونم بیام ... ولی نا امید نشین ... حتماْ میام ... حتماْ ...*

چهارشنبه 9 مهر ماه سال 1382


Evanescence band logo


i tried to kill the pain
but only brought more
i lay dying
and i'm pouring crimson regret and betrayal
i'm dying praying bleeding and screaming
am i too lost to be saved
? am i too lost


my God my tourniquet
return to me salvation

my God my tourniquet
return to me salvation

do you
remember me
lost for so long
will you be on the
other side
or will you forget me
i'm dying praying bleeding and screaming

am i too lost to be saved
? am i too lost


my God my tourniquet
return to me salvation

my God my tourniquet
return to me salvation


my wounds cry for the grave
my soul cries for deliverance

will i be denied Christ
tourniquet
my suicide

شنبه 5 مهر ماه سال 1382

بعد از حدود ۴ یا ۵ سال ... دوباره سوار اتوبوس شدم ... خیلی برام جالب بود ... خیلی!
یاد دوران راهنماییم افتادم که برای پول جم کردن ... بجای تاکسی ... صبح ها با اتوبوس میرفتم مدرسه ... ۴۵ تومن برام نفع داشت!! برگشت هم که دیگه با بچه ها پیاده روی و مسخره بازی تو بلوار کشاورز رو شاخش بود ... اونجا هم ۵۰ تومن سود ... در کل میکرد روزی ۹۵ تومن! منم که هر روز پول میگرفتم ... هیچی دیگه ... همشو انبار کردم واسه روز مبادا ... حیف ... نفهمیدم کی روز مبادا گذشت!!!

به هر حال تو اتوبوس امروز که ایستاده بودم البته! (چرا این صندلی هارو اینقدر نزدیک به جلویی میسازن؟ پاهام داغون شد تا یه پیرمرد اومد و منم مثل پتروس فداکار ... نه نه!!!! مثل ... مثل یه فداکار! جامو دادم به آقاهه ... ) آها ... واستاده بودم که نرسیده به ایستگاه ... یه آقای خیلی با کلاس و « مهترم » (عمراْ من که میدونم مهترم رو با « ح » مینویسن ... اما آقاهه مهترم بود ... حالا میبینی) داشت می اومد جلو که پیاده بشه ... یه هو پای یه پیرمرد « محترم » رو لهیدن کرد ... من نفهمیدم چی شد ... اما دیدم یه سه متری به جلو پرتاب شدم ... (البته فهمیدم ها!!) ... پیرمرد محترم از دست آقای مهترم شدیداْ عصبانی شده بود ... و « مهترم » رو هل داده بود طرف من ... خوب ... من که معمولا اهل دعوا نیستم ... اون آقای مهترم هم همچنین ... اما پیرمرد « محترم »! ول کن نبود و فحش رو کشیده بود به آقای مهترم ... جلو اون همه ملت!! البته دو سه پیرمرد محترم دیگه هم باهاش همراهی میکردن ... خب ... به من ربطی نداشت ... اما اون آقای مهترم همش خیلی آروم داشت عذر خواهی میکرد ... یارو هم عین خیالش نبود ... یه بند میگفت : آدمهای بی فرهنگ و بی شعوری مثل تو جامعه رو به گند میکشن ... توی الاغ هنوز نمیفهمی باید صبر کنی تا اتوبوس واسته بعد گورتو گم کنی پایین؟؟ ... 

من به اونا نگاه نمیکردم ... اما یه لحظه چشمم به همون آقای مهترم افتاد ... (منو یاد استاد دیفرانسیل دبیرستانم مینداخت ... بیچاره استاده ... نه نه! دبیره رو خیلی اذیت کردم ... خدا منو ببخشه ...!) خب ... دیگه از یارو حرصم گرفت ... نفهمیدم چی شد که یهو برگشتم و سر پیرمرد محترم و همراهاشون یه داد خفن زدم!!! خودم هنوز باورم نمیشه چه طوری تونستم اینکارو بکنم!! با بروبکس که باشم هر کاری .... ««مطلقاْ»» هر کاری میکنم و عین خیالم هم نیست ... اما تنها بودنش یه چیز دیگست!
             
... خفن داد زدم خفه شید دیگه!!!

یه هو پیرمرده و دوستان محترمش میخکوب شدن! یه جوون با ۱۹۰ سانت قد (خوشبختانه بگی پوشیده بودم ... هیکلم دو برابر شده بود ... وگرنه همچین گنده هم نیستم!) سرشون داد زده بود! توهین! اهانت! اتوبوس هم رسید به ایستگاه و راننده هم کوبوند رو ترمز ... ملت میخ بودن ...
پیرمرده معلوم بود گر گرفته بود ... بهم گفت خفه شو نیم وجبی!! تو چیزی که نمیفهمی پس زر نزن!
... منم که نمیدونم چرا شیر شده بودم!!(من بودم؟ هنوز حتی نمیتونم باور کنم خودم بودم!!) بلند گفتم : تو که میفهمی چرا اینقدر بی شعور بازی در میاری؟ یه اشتباهی این آقا کرد ... اینقدر بی فرهنگین که جلو اینهمه آدم بهشون توهین میکنید؟
پیرمرده گفت (البته منظور از گفتن ... همون داد زدنه!) : بچه پررو برو گم شو تا یه بلایی سرت نیاوردم ... بعد عصا شو آورد بالا ... اما دوستاش دستشو گرفتن ... منم که همچین نیم متری پریدم عقب ... بعد تازه فهمیدم دست تنها چه خبطی کردم ... اصلا به من چه ربطی داشت ماجرا؟؟؟!
خلاصه رومو برگردوندم به جلو ... آقای مهترم هم یه تشکر یواشکی کرد و تندی پیاده شد ...
منم تا آخر خط حتی دور و برم رو نگاه نکردم ... هفت تیر هم پریدم پایین!
اما ملت همچنان میخ من بودن! منم سرمو انداختم پایین و راهم رو کشیدم و رفتم سوار تاکسی شم برم ولی عصر ...
بقیش هم دیگه هیچی نشد ... زندگی ساده و سلامت!!

*.همین آدمهای با فرهنگ و محترم مملکت رو به اینجا کشوندن دیگه ... چهار روز دیگه مملکت افتض تر هم میشه ... اونوقت ما که هیچی ... دو نسل بعد ما هم نمیتونن گند این نسل اول رو جم کنن!!! ای بابا! اینا رو دوست داشتم سرش داد میزدم ... اما خب دیگه ... عصا قویتر از زبونه!

*.آخرش هم اینهمه رفتم تا ولیعصر ... کارم هم درست نشد!! دست از پا درازتر برگشتم خونه! حالا باید فردا هم نرم اصفهان ... کارم رو درست کنم ... استادا منو میکشن! تا حالا که دودر اول سال بود ... حالا هم دودر بدون دلیل! خوراک دستگاه پرس میشم آخرش!! مجبورم میکنن کتابخونه!!!! رو تی بکشم!!!(عمرا پامو هم توش نذاشتم تا حالا ... البته دو تا کامپیوتر داره که خوب اونا قضیه ش فرق میکنه!!)

*.راستی ... حالا دوباره تولدم مبارک ... حیف که ضد حال رو خوردم دیگه ... تولد امسال رو بیخیال شدم ... حیف! هر سال که آدم ۲۰ ساله نمیشه ... آخ که چه قدر دلم میخواست هدیه تولدم رو هاگرید برام بیاره!! یه کیک خونگی! با همهء بدمزه گیش! خدایی فراموش نشدنیه!



جمعه 4 مهر ماه سال 1382






چرا؟ آخه چرا؟ چرا باید اینطوری بشه؟چرا من اینقدر بدم؟ چرا؟
دوست ندارم بره ... دوست ندارم دیگه نتونم باهاش حرف بزنم ... دوست ندارم ازش دور بشم ...
چرا من اینقدر بدم؟ از کی جوابمو بخوام؟ از کی کمک بخوام؟ چی کار کنم؟
حالم بده ... بد ... خیلی بد ... دیگه نمیدونم چی کار کنم ... دیگه کاری ندارم ...
دوسش داشتم ... با اینکه حتی اسمشم هیچوقت نپرسیدم ...






   1      2    >>