پنجشنبه 20 شهریور ماه سال 1382
امروز زدم به سیم آخر ... قبل از اینکه این پایین رو بخونین ... به خاطر من هم که شده اول این آهنگو دانلود کنین ... بعد مطلبو آفلاین بخونین ... نظراتتون رو نمیخونم ... پس خودتونو خیلی خسته نکنین ... مطلب رو هم حتما همراه آهنگ بخونید ... تو این مدت خودم رو تو این آهنگ حس میکردم ... بعدش هم که احتمالا من یه مدت نیام ... که اگه این طور شد ... شما جای من از مهمونم پذیرایی کنین که دلش نشکنه ... مهربونه خیلی ...
***************************************************************

***************************************************************
نمی تونم ... نمی تونم از این دردسر بیرون بیام ... میدونم که نمیتونم
میتونی بفهمی؟ می تونی درکم کنی؟ میتونی خودتو جای من بذاری؟ آره؟ اگه نمی تونی ... اینجا نمون ، وقتتو حروم نکن ... اینهارو برای تو نمیگم ... میفهمی؟ اما اگه میفهمی ... یا سعی میکنی تا بفهمی گوش کن : سخته آدم عوض شدن خودشو ببینه ... سخته ... به خدا خیلی سخته اشکای مادرتو واسه عوض شدنت ببینی ... سخته همش حرفای باباتو بشنوی که میگه ... تو چته؟ چرا اینطوری شدی؟ سخته حرفای فامیلو پشت سرت بشنوی ... طفلکی رو کوه دیدیش؟ فک کنم عاشق شده ... نه بابا ، خسته بوده ... نه ...
خسته شدم ... خیلی ... بیشتر از اونی که میتونستم تحمل کنم ... دیگه نمی تونم ... میتونستم با بعضی ها حرف بزنم ... درد دل کنم ، مشورت کنم ، ازشون کمک بخوام ... اما ... اما میدیدم بی انصافیه ... میدونم که این مشکلیه که هر کسی باهاش درگیر بشه رو نابود میکنه ... مثل یه باتلاق لعنتی ... میکشه تو خودش همه چیزتو ... زندگی تو ... جوونیتو ... طراوت و شادابیتو ... همه چیزتو ... میفهمی ؟ دارم از خودم میگم ... میتونی خودتو بذاری جای من؟ هیچ راهی ندارم ، هیچ راهی ... حتی نمی تونم فرار کنم ازش ... مگه میشه؟ مگه میشه ندیدش؟ مگه میشه با دروغ هم آوردش؟ مگه میتونی به خودت دروغ بگی؟ نه ... هیچ راهی نیست ... تو افتادی تو « شک » ... تو شک به همه چیز ... تو شک به همه کس ... تو شک به خودت ... به عقایدت ... بهمه چیز ... میفهمی؟ نمیتونم از این بهتر بگم ... اگه داری به افکار احمقانهء من میخندی خیلی مهربون بهت میگم دیگه اینجا نیا ... نمی تونم تحملت کنم ... حالم ازت بهم میخوره ...
دیگه خودمو نمیشناسم ... نمیتونم بفهمم کیم ... کجام ... چرا اینجام ... چی کار باید بکنم ... همه چیز ... همه چیز برام بی ارزش شده ... همه چیز ... دیروز با بابام دعوام شد ... وقتی فهمیدم کجام که در اتاقمو داشتم خورد میکردم ... دیوار اتاقم پر شده بود از جای مشت و لگدم ... کف اتاقم پر خورده شیشه بود ... دستم خون میومد ... سرم زق زق میکرد ... صدای مامانمو میشنیدم که گریه میکرد ... مثل همیشه یواش ... اضطرابو تو چشماش هنوزم میبینم ... فردا باید برم اصفهان ... مامان باز میخواد گریه کنه ... فکر میکنه اینطوری شدم چون میرم اصفهان و ازشون دورم ... شاید فکر میکنه اونجا عاشق شدم ... احساس گناه میکنم از اینکه حتی یه لحظه هم از دوری شون ناراحت نمی شم ...
سخته ... سخته روی یه طناب راه بری ... طنابی که اگه از روش بیفتی ... همه چیزت رفته ... نمی ترسم از مرگ ... هیچ وقت ... منتظرش بودم از وقتی افتادم ... از وقتی خردشدنم شروع شد ... سخته ... سخته جلوی خدا مجبورشی انتخاب کنی ... خوب باشی یا بد ... این سایه و نیم سایه نیست ... بین نداره ... یه خط باریک هم نیست ... هیچی نیست ... اینجا سیاهه ... و همین جا سفیده ... تضادی به بزرگی خدا ... و تو اون بینی ... او وسط ... رو هیچی نیستی ... اما باید انتخاب کنی ... جلوی چشمای خدا ... میخوای سفید باشی؟هان؟ می خوای روشن باشی یا تاریک؟
سخته ... سخته که تصمیم بگیری عشقو بخوای یا بندازیش دور ...
سخته ... سخته همهء زجرها رو ببینی ... همهء اشکارو ببینی ... همهء آدمهای بیچارهء اطرافتو ببینی ... بعد با صدای بلند بخندی ... بعد به امید فکر کنی ... بعد به همهء چیزای خوب خدا فکر کنی ... میفهمی؟ بیچاره دیدی؟ فقیر دیدی؟ نابود شده دیدی؟ آدمی رو دیدی که دیگه هیچی براش نمونده؟ من دیدم ... حسش کردم ... یا تمام وجودم ... با همهء احساساتی که تو وجودم میشناسم ... تو دیدی؟ تو باهاش حرف زدی؟ مرد پنجاه ساله رو دیدی که به خاطر شکم زنو بچش به پای توی هیجده ساله بیفته؟ میدونی چیکار میکنه تا از گشنگی نمیره؟ میفهمی فقط تو بودی که میتونستی نجاتش بدی و ندادی؟ میدونی دو ساله دارم به خودم دروغ میگم که اون آدم رو تو خواب دیدم؟ که من اون آدمو اصلا تو عمرم ندیدم؟ ... تو از من می خوای شاد باشم؟ تو میخوای من امید داشته باشم؟ به چی؟ ... به چی؟ ...
میدونی تو چه دنیایی داری زندگی میکنی؟ تو دنیایی که من توشم ... دنیایی که آدمهای مغروری مثل من نابودش میکنن ... آدمهایی که نمیتونن عاشق بشن ... آدمهایی که از همه چیز ... حتی احساسات دیگران استفاده میکنن ... آدمهایی که تو تاریکی مطلقن ... آدمهایی که من میشناسم و تو تاحالا تو خوابهاتم ندیدی ... آدمهایی که به آسونی آب خودن دستور قتل میدن ... آدمهایی که من مجبورم باهاشون دست بدم ... به جک هاشون بخندم ... به حرفاشون گوش بدم ... آدمهایی که یه روز سعی کردن بابای منو له کنن ... یه روز هم سعی میکنن منو له کنن ... من له میشم ... میدونم ... من همین الانشم مردم ... مردم ...
تو چشمام دیگه هیچی نمیبینم ... حتی یه درخشش کوچیک ... حتی یه قطره اشک ... حتی یه ذره احساس واقعی ... هیچی ... شبا خوابم نمیبره ... میشینم پای کامپیوتر ... آنلاین میشم ... مسنجر رو باز میکنم ... خیره میشم به آدمکهای خاموش ... خسته میشم از آهنگهای شاد و احمقانهء شکیرا و انریکه و سلن دیون ... اونوقته که با تمام وجود میشینم و اوانسنس گوش میکنم ... اما بعد از ده دقیقه ... همینطوری کامپیوتر رو خاموش میکنم و میمونم تو تاریکی ... میرم تو سیاهی ... واقعا تاریکی رو دوست دارم ... هیچی نیست ... هیچ جارو نمیبینی ... هیچ چیز ... حتی یه ذره نور لعنتی ... میمونی با خودت ... اونوقته که باز باید به خودت جواب بدی ... به چه امیدی؟ برای چی؟ برای کی ... اونجاست که یاد حرفای سارا می افتم ... یه تصمیم ساده ...
خسته شدی؟ کلافه شدی؟ هنوز تموم نشده ... میدونی؟ ولی من دیگه نمیگم ... خیلی چیزا رو نمیگم ... خیلی چیزا رو نگفتم ... و نمیگم ... هیچ وقت ... حتی به خدا ... خودش میتونه فضولی کنه و بفهمه ... نیازی نبود من بگم ... این کارو میکنه ... حتی اگه من با تمام وجود نخوام ... میدونی؟ میفهمی؟
***************************************************************

***************************************************************
نمی تونم ... نمی تونم از این دردسر بیرون بیام ... میدونم که نمیتونم
میتونی بفهمی؟ می تونی درکم کنی؟ میتونی خودتو جای من بذاری؟ آره؟ اگه نمی تونی ... اینجا نمون ، وقتتو حروم نکن ... اینهارو برای تو نمیگم ... میفهمی؟ اما اگه میفهمی ... یا سعی میکنی تا بفهمی گوش کن : سخته آدم عوض شدن خودشو ببینه ... سخته ... به خدا خیلی سخته اشکای مادرتو واسه عوض شدنت ببینی ... سخته همش حرفای باباتو بشنوی که میگه ... تو چته؟ چرا اینطوری شدی؟ سخته حرفای فامیلو پشت سرت بشنوی ... طفلکی رو کوه دیدیش؟ فک کنم عاشق شده ... نه بابا ، خسته بوده ... نه ...
خسته شدم ... خیلی ... بیشتر از اونی که میتونستم تحمل کنم ... دیگه نمی تونم ... میتونستم با بعضی ها حرف بزنم ... درد دل کنم ، مشورت کنم ، ازشون کمک بخوام ... اما ... اما میدیدم بی انصافیه ... میدونم که این مشکلیه که هر کسی باهاش درگیر بشه رو نابود میکنه ... مثل یه باتلاق لعنتی ... میکشه تو خودش همه چیزتو ... زندگی تو ... جوونیتو ... طراوت و شادابیتو ... همه چیزتو ... میفهمی ؟ دارم از خودم میگم ... میتونی خودتو بذاری جای من؟ هیچ راهی ندارم ، هیچ راهی ... حتی نمی تونم فرار کنم ازش ... مگه میشه؟ مگه میشه ندیدش؟ مگه میشه با دروغ هم آوردش؟ مگه میتونی به خودت دروغ بگی؟ نه ... هیچ راهی نیست ... تو افتادی تو « شک » ... تو شک به همه چیز ... تو شک به همه کس ... تو شک به خودت ... به عقایدت ... بهمه چیز ... میفهمی؟ نمیتونم از این بهتر بگم ... اگه داری به افکار احمقانهء من میخندی خیلی مهربون بهت میگم دیگه اینجا نیا ... نمی تونم تحملت کنم ... حالم ازت بهم میخوره ...
دیگه خودمو نمیشناسم ... نمیتونم بفهمم کیم ... کجام ... چرا اینجام ... چی کار باید بکنم ... همه چیز ... همه چیز برام بی ارزش شده ... همه چیز ... دیروز با بابام دعوام شد ... وقتی فهمیدم کجام که در اتاقمو داشتم خورد میکردم ... دیوار اتاقم پر شده بود از جای مشت و لگدم ... کف اتاقم پر خورده شیشه بود ... دستم خون میومد ... سرم زق زق میکرد ... صدای مامانمو میشنیدم که گریه میکرد ... مثل همیشه یواش ... اضطرابو تو چشماش هنوزم میبینم ... فردا باید برم اصفهان ... مامان باز میخواد گریه کنه ... فکر میکنه اینطوری شدم چون میرم اصفهان و ازشون دورم ... شاید فکر میکنه اونجا عاشق شدم ... احساس گناه میکنم از اینکه حتی یه لحظه هم از دوری شون ناراحت نمی شم ...
سخته ... سخته روی یه طناب راه بری ... طنابی که اگه از روش بیفتی ... همه چیزت رفته ... نمی ترسم از مرگ ... هیچ وقت ... منتظرش بودم از وقتی افتادم ... از وقتی خردشدنم شروع شد ... سخته ... سخته جلوی خدا مجبورشی انتخاب کنی ... خوب باشی یا بد ... این سایه و نیم سایه نیست ... بین نداره ... یه خط باریک هم نیست ... هیچی نیست ... اینجا سیاهه ... و همین جا سفیده ... تضادی به بزرگی خدا ... و تو اون بینی ... او وسط ... رو هیچی نیستی ... اما باید انتخاب کنی ... جلوی چشمای خدا ... میخوای سفید باشی؟هان؟ می خوای روشن باشی یا تاریک؟
سخته ... سخته که تصمیم بگیری عشقو بخوای یا بندازیش دور ...
سخته ... سخته همهء زجرها رو ببینی ... همهء اشکارو ببینی ... همهء آدمهای بیچارهء اطرافتو ببینی ... بعد با صدای بلند بخندی ... بعد به امید فکر کنی ... بعد به همهء چیزای خوب خدا فکر کنی ... میفهمی؟ بیچاره دیدی؟ فقیر دیدی؟ نابود شده دیدی؟ آدمی رو دیدی که دیگه هیچی براش نمونده؟ من دیدم ... حسش کردم ... یا تمام وجودم ... با همهء احساساتی که تو وجودم میشناسم ... تو دیدی؟ تو باهاش حرف زدی؟ مرد پنجاه ساله رو دیدی که به خاطر شکم زنو بچش به پای توی هیجده ساله بیفته؟ میدونی چیکار میکنه تا از گشنگی نمیره؟ میفهمی فقط تو بودی که میتونستی نجاتش بدی و ندادی؟ میدونی دو ساله دارم به خودم دروغ میگم که اون آدم رو تو خواب دیدم؟ که من اون آدمو اصلا تو عمرم ندیدم؟ ... تو از من می خوای شاد باشم؟ تو میخوای من امید داشته باشم؟ به چی؟ ... به چی؟ ...
میدونی تو چه دنیایی داری زندگی میکنی؟ تو دنیایی که من توشم ... دنیایی که آدمهای مغروری مثل من نابودش میکنن ... آدمهایی که نمیتونن عاشق بشن ... آدمهایی که از همه چیز ... حتی احساسات دیگران استفاده میکنن ... آدمهایی که تو تاریکی مطلقن ... آدمهایی که من میشناسم و تو تاحالا تو خوابهاتم ندیدی ... آدمهایی که به آسونی آب خودن دستور قتل میدن ... آدمهایی که من مجبورم باهاشون دست بدم ... به جک هاشون بخندم ... به حرفاشون گوش بدم ... آدمهایی که یه روز سعی کردن بابای منو له کنن ... یه روز هم سعی میکنن منو له کنن ... من له میشم ... میدونم ... من همین الانشم مردم ... مردم ...
تو چشمام دیگه هیچی نمیبینم ... حتی یه درخشش کوچیک ... حتی یه قطره اشک ... حتی یه ذره احساس واقعی ... هیچی ... شبا خوابم نمیبره ... میشینم پای کامپیوتر ... آنلاین میشم ... مسنجر رو باز میکنم ... خیره میشم به آدمکهای خاموش ... خسته میشم از آهنگهای شاد و احمقانهء شکیرا و انریکه و سلن دیون ... اونوقته که با تمام وجود میشینم و اوانسنس گوش میکنم ... اما بعد از ده دقیقه ... همینطوری کامپیوتر رو خاموش میکنم و میمونم تو تاریکی ... میرم تو سیاهی ... واقعا تاریکی رو دوست دارم ... هیچی نیست ... هیچ جارو نمیبینی ... هیچ چیز ... حتی یه ذره نور لعنتی ... میمونی با خودت ... اونوقته که باز باید به خودت جواب بدی ... به چه امیدی؟ برای چی؟ برای کی ... اونجاست که یاد حرفای سارا می افتم ... یه تصمیم ساده ...
خسته شدی؟ کلافه شدی؟ هنوز تموم نشده ... میدونی؟ ولی من دیگه نمیگم ... خیلی چیزا رو نمیگم ... خیلی چیزا رو نگفتم ... و نمیگم ... هیچ وقت ... حتی به خدا ... خودش میتونه فضولی کنه و بفهمه ... نیازی نبود من بگم ... این کارو میکنه ... حتی اگه من با تمام وجود نخوام ... میدونی؟ میفهمی؟




