مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 شهریور ماه سال 1382

این دیگه چه جور دنیاییه؟! آدم نمی تونه واسه خودشم ناامید باشه؟ نمی تونه هر وقت دلش خواست به تصمیمهای ساده فکر کنه؟ نمی تونه دلش یه خورده خاکستری بشه؟ همش باید نقره ای باشه؟ همش باید چیزای خوب ... جنبه های مثبت زندگی رو ببینه؟ یعنی همش باید مثبت اندیش بود؟

اگه آره که دیگه خیلی بابا .... ! پس خدا بیکار بود شیطون رو ول کرد رو زمین دیگه؟ یعنی این همه بدبختی و پلیدی و پستی و ... کشک؟ همش الکی؟ واسه خنده؟ شوخی بود؟ سوتی بود؟ از دستش در رفت؟ موقع خلقت جو گیر شد؟! .... نمی دونم چی بگم ...

ببینم ... آدم اگه اوضاع درونیش ... یعنی قلبیش ... یعنی همون که خودت هم میفهمی و داری زور میزنی خودتو بزنی به اون راه ... چی؟ آها ... خراب باشه ... معنیش اینه که تو همهء مواقع زندگیش ... حتماً باید دپرس باشه؟ همش حرفای غمگینولانه بزنه؟ همش بره تو اتاقش گریه کنه؟؟ 25 ساعت از شبانه روزش رو به همون تصمیما فکر کنه؟ ... خب به نظر خودم که اصلاً و ابداً اینطوریا نیست ... لااقل من که نیستم ... اگه یکی هست من نمیدونم ... من تو زندگیم لحظه های باحال ... قشنگ ... هیجان انگیز ... سخت ... خلاصه همه چیز دارم ... مثل همه! منم آدمم دیگه! مثل همه ... فقط چون وقتایی که خوشحالم یا ... نمیدونم ... بهم خوش میگذره یا هر چی ... خب نیازی نمی بینم بیام اینجا چرندیات بگم! من عمراً دفتر خاطرات ندارم ... دفتر شعر هم همین طور ... هیچ دفتر یا نمیدونم ... روزنگار بخصوصی ندارم ... علاقه ای هم ندارم خوب ... واسه همین هم اینجارو ... نیازی نمیبینم روزنگارش کنم ... من که کمبود توجه ندارم (آهای ... منظورم هیچکی نیست ها! الکی ناراحت نشین! بعد بگین این یارو نقره ای به ما میگه کمبود دار عقده ای!!) نیازی در خودم نمی بینم که همهء لحظه لحظهء زندگیم رو با شادی و غم هاش بتایپم ... یعنی اصلا دوست ندارم این کارو ... من فقط وقتی مینویسم ... که ... بخواهد ... « قابل توجه بعضی ها!! »

همین .... من هم مثل همه ... یه روز میخندم ... یه روز گریه میکنم! مثل همه!



Like Humans do



چهارشنبه 26 شهریور ماه سال 1382

دروغه
... روز دوباره یه دروغ دیگست ... مثل هر روز ... مثل همیشه ...

مثل هر روز غروب تو دانشگاه ...

نمیگم نمیخندم ... نمیگم همش نا امیدم و هیچ کاری نمیکنم ، نه ... زندگیم داره میگذره ... هر روز هم مثل همه زنده میشم و شب دوباره میمیرم ... اما هر شب ... رو لبهء پنجره میشینم ... غروب رو تماشا میکنم ... و میدونم آخرش هیچی نیست ... یه فردای دیگه ... مثل هر فردا ... یه غروب دیگه مثل هر غروب دیگه ... میدونم ... آخر این غروبها رو من هیچ وقت نخواهم دید ... هیچ وقت نخواهم توانست آخرین غروب دنیا رو تماشا کنم ... تا با آخرین غروب ... منم غروب کنم ...


خدایا ... این مردم چی میگن؟
کجا میخوان برن؟
به کی میخوان برسن؟
امید کدوم هدیهء نگرفته رو دارن؟

خدایا ...
آرومم کن ...
میدونی که احمقم
میدونی که کله خرم ...
میدونی که همیشه تا آخرش هستم ...
میدونی که ...
میدونی که ...

نگی نگفت ...




  نقره ای ... ... ... ...

 
پنجشنبه 20 شهریور ماه سال 1382
امروز زدم به سیم آخر ... قبل از اینکه این پایین رو بخونین ... به خاطر من هم که شده اول این آهنگو دانلود کنین ... بعد مطلبو آفلاین بخونین ... نظراتتون رو نمیخونم ... پس خودتونو خیلی خسته نکنین ... مطلب رو هم حتما همراه آهنگ بخونید ... تو این مدت خودم رو تو این آهنگ حس میکردم ... بعدش هم که احتمالا من یه مدت نیام ... که اگه این طور شد ... شما جای من از مهمونم پذیرایی کنین که دلش نشکنه ... مهربونه خیلی ...


***************************************************************
                      

                      


***************************************************************

نمی تونم ... نمی تونم از این دردسر بیرون بیام ... میدونم که نمیتونم

میتونی بفهمی؟ می تونی درکم کنی؟ میتونی خودتو جای من بذاری؟ آره؟ اگه نمی تونی ... اینجا نمون ، وقتتو حروم نکن ... اینهارو برای تو نمیگم ... میفهمی؟ اما اگه میفهمی ... یا سعی میکنی تا بفهمی گوش کن : سخته آدم عوض شدن خودشو ببینه ... سخته ... به خدا خیلی سخته اشکای مادرتو واسه عوض شدنت ببینی ... سخته همش حرفای باباتو بشنوی که میگه  ... تو چته؟ چرا اینطوری شدی؟ سخته حرفای فامیلو پشت سرت بشنوی ... طفلکی رو کوه دیدیش؟ فک کنم عاشق شده ... نه بابا ، خسته بوده ... نه ...

خسته شدم ... خیلی ... بیشتر از اونی که میتونستم تحمل کنم ... دیگه نمی تونم ... میتونستم با بعضی ها حرف بزنم ... درد دل کنم ، مشورت کنم ، ازشون کمک بخوام ... اما ... اما میدیدم بی انصافیه ... میدونم که این مشکلیه که هر کسی باهاش درگیر بشه رو نابود میکنه ... مثل یه باتلاق لعنتی ... میکشه تو خودش همه چیزتو ... زندگی تو ... جوونیتو ... طراوت و شادابیتو ... همه چیزتو ... میفهمی ؟ دارم از خودم میگم ... میتونی خودتو بذاری جای من؟ هیچ راهی ندارم ، هیچ راهی ... حتی نمی تونم فرار کنم ازش ... مگه میشه؟ مگه میشه ندیدش؟ مگه میشه با دروغ هم آوردش؟ مگه میتونی به خودت دروغ بگی؟ نه ... هیچ راهی نیست ... تو  افتادی تو « شک » ... تو شک به همه چیز ... تو شک به همه کس ... تو شک به خودت ... به عقایدت ... بهمه چیز ... میفهمی؟ نمیتونم از این بهتر بگم ... اگه داری به افکار احمقانهء من میخندی خیلی مهربون بهت میگم دیگه اینجا نیا ... نمی تونم تحملت کنم ... حالم ازت بهم میخوره ...

دیگه خودمو نمیشناسم ... نمیتونم بفهمم کیم ... کجام ... چرا اینجام ... چی کار باید بکنم ... همه چیز ... همه چیز برام بی ارزش شده ... همه چیز ... دیروز با بابام دعوام شد ... وقتی فهمیدم کجام که در اتاقمو داشتم خورد میکردم ... دیوار اتاقم پر شده بود از جای مشت و لگدم ... کف اتاقم پر خورده شیشه بود ... دستم خون میومد ... سرم زق زق میکرد ... صدای مامانمو میشنیدم که گریه میکرد ... مثل همیشه یواش ... اضطرابو تو چشماش هنوزم میبینم ... فردا باید برم اصفهان ... مامان باز میخواد گریه کنه ... فکر میکنه اینطوری شدم چون میرم اصفهان و ازشون دورم ... شاید فکر میکنه اونجا عاشق شدم ... احساس گناه میکنم از اینکه حتی یه لحظه هم از دوری شون ناراحت نمی شم ...

سخته ... سخته روی یه طناب راه بری ... طنابی که اگه از روش بیفتی ... همه چیزت رفته ... نمی ترسم از مرگ ... هیچ وقت ... منتظرش بودم از وقتی افتادم ... از وقتی خردشدنم شروع شد ... سخته ... سخته جلوی خدا مجبورشی انتخاب کنی ... خوب باشی یا بد ... این سایه و نیم سایه نیست ... بین نداره ... یه خط باریک هم نیست ... هیچی نیست ... اینجا سیاهه ... و همین جا سفیده ... تضادی به بزرگی خدا ... و تو اون بینی ... او وسط ... رو هیچی نیستی ... اما باید انتخاب کنی ... جلوی چشمای خدا ... میخوای سفید باشی؟هان؟ می خوای روشن باشی یا تاریک؟

سخته ... سخته که تصمیم بگیری عشقو بخوای یا بندازیش دور ...
سخته ... سخته همهء زجرها رو ببینی ... همهء اشکارو ببینی ... همهء آدمهای بیچارهء اطرافتو ببینی ... بعد با صدای بلند بخندی ... بعد به امید فکر کنی ... بعد به همهء چیزای خوب خدا فکر کنی ... میفهمی؟ بیچاره دیدی؟ فقیر دیدی؟ نابود شده دیدی؟ آدمی رو دیدی که دیگه هیچی براش نمونده؟ من دیدم ... حسش کردم ... یا تمام وجودم ... با همهء احساساتی که تو وجودم میشناسم ... تو دیدی؟ تو باهاش حرف زدی؟ مرد پنجاه ساله رو دیدی که به خاطر شکم زنو بچش به پای توی هیجده ساله بیفته؟ میدونی چیکار میکنه تا از گشنگی نمیره؟ میفهمی فقط تو بودی که میتونستی نجاتش بدی و ندادی؟ میدونی دو ساله دارم به خودم دروغ میگم که اون آدم رو تو خواب دیدم؟ که من اون آدمو اصلا تو عمرم ندیدم؟ ... تو از من می خوای شاد باشم؟ تو میخوای من امید داشته باشم؟ به چی؟ ... به چی؟ ...

میدونی تو چه دنیایی داری زندگی میکنی؟ تو دنیایی که من توشم ... دنیایی که آدمهای مغروری مثل من نابودش میکنن ... آدمهایی که نمیتونن عاشق بشن ... آدمهایی که از همه چیز ... حتی احساسات دیگران استفاده میکنن ... آدمهایی که تو تاریکی مطلقن ... آدمهایی که من میشناسم و تو تاحالا تو خوابهاتم ندیدی ... آدمهایی که به آسونی آب خودن دستور قتل میدن ... آدمهایی که من مجبورم باهاشون دست بدم ... به جک هاشون بخندم ... به حرفاشون گوش بدم ... آدمهایی که یه روز سعی کردن بابای منو له کنن ... یه روز هم سعی میکنن منو له کنن ... من له میشم ... میدونم ... من همین الانشم مردم ... مردم ...

تو چشمام دیگه هیچی نمیبینم ... حتی یه درخشش کوچیک ... حتی یه قطره اشک ... حتی یه ذره احساس واقعی ... هیچی ... شبا خوابم نمیبره ... میشینم پای کامپیوتر ... آنلاین میشم ... مسنجر رو باز میکنم ... خیره میشم به آدمکهای خاموش ... خسته میشم از آهنگهای شاد و احمقانهء شکیرا و انریکه و سلن دیون ... اونوقته که با تمام وجود میشینم و اوانسنس گوش میکنم ... اما بعد از ده دقیقه ... همینطوری کامپیوتر رو خاموش میکنم و میمونم تو تاریکی ... میرم تو سیاهی ... واقعا تاریکی رو دوست دارم ... هیچی نیست ... هیچ جارو نمیبینی ... هیچ چیز ... حتی یه ذره نور لعنتی ... میمونی با خودت ... اونوقته که باز باید به خودت جواب بدی ... به چه امیدی؟ برای چی؟ برای کی ... اونجاست که یاد حرفای سارا می افتم ... یه تصمیم ساده ...

خسته شدی؟ کلافه شدی؟ هنوز تموم نشده ... میدونی؟ ولی من دیگه نمیگم ... خیلی چیزا رو نمیگم ... خیلی چیزا رو نگفتم ... و نمیگم ... هیچ وقت ... حتی به خدا ... خودش میتونه فضولی کنه و بفهمه ... نیازی نبود من بگم ... این کارو میکنه ... حتی اگه من با تمام وجود نخوام ... میدونی؟ میفهمی؟
 
چهارشنبه 19 شهریور ماه سال 1382

از تهران تا نوشهر چه قدر راهه؟ جاده چالوس رو میگم ... ۵ ساعت؟ هان؟ ۴ ساعت؟ چی؟ شما با موتور ۳ ساعته رفتین؟ خب ... حالا از تهران تا اصفهان چقدر راهه؟ با اتوبوس یا با ماشین شخصی فرقی نمیکنه ... اتوبوس ها هم ۱۲۰ به بالا میرن! مخصوصا از این سیر و سفری هاش ...خب ... نگفتین چه قدر راهه؟ ۳ ساعت؟ خب بابا ، با ماشین شخصی ۲ ساعت و نیم؟ ... خب ... از دم خونه ما (یه کم اونور تر از چهارراه پاسداران) تا انتشارات تندیس (یه کم اینور تر از چهارراه فاطمی « تو خیابون ولی عصر » ) چه قدر راهه؟ ۱ ساعت ؟ ۲ ساعت؟ هان ؟ تو ترافیک موندی؟ ۲ ساعت و نیم؟ چی؟ انداختی از مدرس؟ چه ساعتی؟ ۷ عصر؟ مگه نمیدونی ساعت ۷ مدرس چه خبره؟ هان؟ از ونک؟ مگه خلی؟ چی؟ شریعتی؟ حالت خوبه؟ مطهری ۲۰ ساله یه طرفست ... خب نگفتی چقدر طول کشید؟ بماند؟ خب بماند ...

حالا واسه چی رفتی تندیس؟ نمی دونی؟ لابد ۴۰ چراغ هم نمی خونی دیگه؟ نکنه پاتریست هم نیستی؟ چی؟ اصلا نمی دونی تندیس چیه؟ ببینم؟ بچه این محلی؟ هان؟ تازه اومدی؟ خونتون کجاست؟ آره؟ بچه کرجی؟ ایلام؟ لرستان؟ رشت؟ خوزستان؟ زاهدان؟ بابا خلافیت بالاست پس! ببینم ... آپ تو دیت هم نیستی لابد؟ نه؟ کاپوچینو خوردی؟ چند تا میتینگ رفتی؟ عینک شب داری؟ ماشینتون چیه؟ ماتیز؟ سییلو؟ ۲۰۶؟ ۴۰۵؟ آره؟بی ماشین تو تهران چی کار میکنی؟ گوشیت چیه؟ اریکسون؟ نوکیا؟ سونی؟ من زیمنس دزدی سراغ دارم ... مال بچه محل هاست ... اگه خواستی معرفیت کنم بهشون ... اوناهاشن ... دم پارک قیطریه ... چی شده؟ پول نداری؟ ای بابا ... گرفتی مارو ها! ... ببینم ... تیپت چرا این ریختیه؟ آخه کی مانتو بنفش تیره میپوشه تو این دوره زمونه؟ اونم با کفش اوهایو؟ کفشارو از کجا آوردی؟ باحالن! عین شکم گوسفندن!!! ... وای باید بگی از کجا خریدی ... آها ... خب ... فهمیدم ... خب از اول بگو ارث رسیده بهت! ... خلاصه گفته باشم ... تیپت در پیته! عمراْ جات تهرون نیست! اگر چه از همین حالا هر جا میرسی با لهجه گیلکی میگی من بچه تهرونم ... برو یه مانتو « ال پی » (L.P) بگیر ... با یه جفت تیتانیوم ست کن ... موهاتم بلوند ... چی؟ روسری؟ چادر؟؟ بابا بگو میخوام برم جنگ بدر دیگه یه دفه! میگم آپ دیت نیستی میگی آره !!! .... خب رسیدیم ... اینم هتل هایت ... شام چی میخوری؟ چی؟ کشک بادمجون؟؟؟ ....

و این داستان ادامه دارد ، اما دنبال ادامش نباشید ...


P.M.من با هیچ نژاد ، ملیت ، قوم ، قبیله ، طایفه ، شهر ، رنگ ، دین ، عقیده ... و الخ ... دشمنی ، عناد ، درگیری ، بحث ، مشکل ، کینه ، عقده ... و الخ ... ندارم ، نداشتم ، نخواهم داشت ، نمی خواهم داراشت .... والخ ...

P.M.2.لطفاْ نپرسید طرف کی بود ... چون خودمم نمیشناختمش ...

P.M.3.چیزه ... دم J.K گرم!

P.M.4.آهان ... امان از مشکل ( میخواستم بنویسم معضل ... نمیدونستم املاش درسته یا نه! ) آها .. . ترافیک!

P.M.5.یه چیز دیگه ... خب پا نشو بیا تهران! مگه اینجا چه خبره؟ من خودم دارم فرار میکنم اصفهان!!! تازه گاو و گوسفند هم ندارم بفروشم باهاش «« تاکسی »» بگیرم واسه مسافرکشی ... با همین ابوطیاره خودمون (همون پرشیای قدیم!) میسازیم دیگه ... چی کار کنیم ... نداریه دیگه!

P.M.6.این دیگه آخریشه ... چیزه ... یادم رفت ... آها ببخشید طولانی شد ... اگه نمی شد تاثیر خودشو نداشت ... میخواستم بفهمین پشت چراغ قرمز میرداماد چه حالی داشتم!!

                     پرشیای من

F.P.M.الان عنوانش به نظرم رمانتیک الکی اومد ... آره؟ چی؟ هان؟ ....

یکشنبه 16 شهریور ماه سال 1382


->اگه داری چت میکنی ... یه لحظه بی خیالش شو ...

->اگه داری آهنگ گوش میدی ... یه لحظه خفش کن ...

->اگه پنجاه تا صفحه رو باهم باز کردی و قراره به همشون کامنت بدی ... همشونو ببند ...

->اگه داری با مامانت واسه نیم ساعت اضافی کانکت بودن کل کل میکنی ... یه لحظه جوابشونو نده ...

->اگه داری اینجا رو میخونی ... اما هنوز تو صفحه مانیتور داری دنبال نگاه امروز صب میگردی ... یه لحظه ولش کن ...

->اگه هزار تا کار داری که باید انجام بدی ... همشونو واسه یه لحظه بذار کنار ...

->اگه لحظه های عمرت دارن مثل برق و باد میگذرن ... یه لحظه ازشون جا بمون ...

->اگه همین الان میخواستی نفس بکشی ... یه لحظه صبر کن ...

اول این آهنگ این بقل رو (<--------------) گوش کن .....

                        

حالا دنیا یه چیز دیگست ... برو دنبال این دنیای جدید و ... قشنگ ...


موفق باشید و مسرور ...
 
*p.m. راستی ... این پایینیه یه مهمونه .... امیدوارم ......... نه! ... هیچ امیدی ندارم ....

 

پنجشنبه 13 شهریور ماه سال 1382

چه احمق بوده ... ام
احمقتر از هر بشر ...... احمقتر از خودم
و چه مغرور بودم ...
و چه ساده ...
و چه ...
چرا؟
چرا؟
همیشه میفهمیدم ... میدانستم میفهمم ... شاید ... احتمالاْ ... اما حالا
میدانم که نفهمیدم
این را نفهمیدم
چرا؟
چرا؟
نگاهت را دیدم ... فکر کردم فهمیدم ...
دروغگوی بزرگی هستی ... من نفهمیدم
اما چرا؟
...
این رسمش نیست
اما چه چیزی بر رسمش باقی ماند؟
مرگ ...

لعنت ابدی بر تو ....
و
بر من
...
نفهمیدم



   1      2    >>