خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 مرداد ماه سال 1382

گاهی اوقات خیلی چیزای نامربوط تو خیلی جاهای نامربوط تر به ذهنم می رسه ، مثلا:

پنجشنبه صب با بابام و دوستاشون رفته بودیم با اجازتون توچال ، و از اونجا که قطعاً حرفای یه سری پیر پاتال (خودشون به خودشون می گفتن!!) به درد من نمی خورد ، من همین جور یواش یواش پشت سرشون میرفتم و خب چون ساعت 3 صبح بود جز دو سه تا حرفه ای .... آدمی اون دور و ور نبود ، منم بی کار بودم! ..... اما موقع برگشت یا بقول یکی از همون جوون دلها (باز هم به هکذا) فاز دو برگشت .... یه چیزای تابلویی دیدم که نگو! به قول همون جوون دل تو عمر 19 سالم اینقدر چشم و گوشم باز نشده بود (آره جون خودم!) ...... حالا چی بود؟ ..... :

1. من خوب دیده بودم آدمها میان کوه که یه هوایی تازه کنن و خب یه تغییری باشه واسه زندگیشون .... از زندگی ماشینی و کامپیوتری خلاص شن دیگه! .... بیان در دامان طبیعت! نهایت با بروبکس یه تریپهایی هم ..... آره .....
اما دیگه ندیده بودم آدم بیاد کوه عروسی! یارو دست عروسو گرفته بالای کوه میبرتش! یه لشکر هم همراه .... داشتیم می مردیم از خنده ...... بابا اینهام که وقتی میان کوه کلاس ملاس اجتماعی رو بیخیل میشن (بماند که تو شهر دعوا می کردن با یارو که چرا وسط خیابون داره با دختره حرف میزنه حواسش به رانندگی نیست! به جاهای خفن هم داشت می رسید که یکی از بروبکس بابا که معاون یه جاییه {از ذکر مناسب معذورم!}قضیه رو هم آورد ....)( قاطی شد!! ... آها)افتادن وسط و دیگه دبیا! ......

2.رنگ فیروزه ای برا مانتو هم خیلی باحاله ها! ولی نمی دونم چرا صورتی مد شده!!!!

3.تمشک خوردن با دست ..... تریپ مشت مشت .... وسط راه ..... با لباسهایی خونی ...... اونم خون تمشک ..... با یه وضع اسفبار ..... در کنار مقامات ...... به صورت بی حیایانه که به هر کی برسی تعارف هم بکنی ...... خیلی حال میده ها! امتحان کنید .... می فهمید!!

4.خرها هم خیلی خرن ها!!! وسط راه واستاده بود به هر کی از پشتش رد می شد جفتک میزد .... بمیرم من که نزدیک بود به یه نفسک هم یه لگد بزنه!!!!

5.نمیدونم این شلوارا چرا هی همینجور آب میره .... نیم متر دیگه کوتاه کنی هیچ چی ازش نمی مونه که!!!

6.آدم باید همیشه پشت سر بزرگتر راه بره ..... حتی اگه بزرگتر با سرعتی کمتر از مارمولک راه بره!!! (اینو فقط نمی دونستم! که حالا دونستم!)

7.ساعت دو که داشتیم میرفتیم ... یه لباس قدیمیمو که خیلی هم خنکه پوشیدم .... خوب این لباسه رنگش یه جورایی بین کرم و نارنجی بود ..... ساعت 9 یهو دیدم رنگش صورتیه !!!!!!!! اونم صورتی روشن مایل به قهوه ای .......... احتمالا رنگ گرفته بوده از لباس قرمزه ام ......وای ..... ملت یه جوری سیخ میشدن که نگو .... مخصوصا فیروزه ای ها ...... اصلا فکر آبروی آدم رو هم نمیکردن جلوی اون همه مقامات ...... تابلو شده بودم ... یه جوون مغز!!!! هم گیر داده بود اینارو از کجا میشناسی کلک!!!!! بابا غلط کردم!!!

8.آخرش نفهمیدم کوه رفتم یا ......

9.آها .... صب .... حدودای 3:30 که داشتیم خاکی بالا میرفتیم یه سری حزبل به حمایت از یه گروه 50 - 60 نفری از این خانومهای بسیجی داشتن گوله میکردن بالا .... خلاصه جو گیر زدن جلو و رفتن .... 5 دقیقه بعد برگشتن .... میگفتن حاجی رفته رو مین .... منطقه نا امنه!!!!!

10.این بسیجی ها نمی خوان بفهمن جنگ تموم شده ؟؟؟ شایدم نشده !

11 .این ماجرای کوه .... البته همش نبود ..... اما خوب فکر کنم بقیش دیگه گفتنش صلاح نباشه ..... آخه بابا اینا که همش منو نمیدیدن !!! ..... ولی همه میدونن ... همممممممممه میدونن خود اون پیر پاتالها هممممشون اینکاره بودن ...... تازه .... منم همش داشتم آهنگ گوش میکردم ... حرفاشونو نمی شنیدم .... اصلاً ..... به جون خودم!!!!

                                             

جمعه 24 مرداد ماه سال 1382

مطلبم به F**K رفت ...... با این یه دنیا حال کردم گفتم بده بزنم زیر قولم .......... :


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در
گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد   آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

                                                                    

می خوام این بخش کامنت رو ور دارم ..... دوست دارم فقط من اینجا بگم .....

یکشنبه 19 مرداد ماه سال 1382

همایون .... همایون .....

نمی دونم .... چه قدر میتونید به یه آدم ... یه آدم دیگه علاقه داشته باشید .... نه ، بد گفتم ، چه قدر میتونید نسبت به یه دوست احساس صمیمیت .... علاقه .... یه جور ارتباط ذهنی نا خودآگاه .... یه جور مشترک بینی ، در یه لحظهء زمانی ...... یک ثانیه .... یک صدم ثانیه ..... توی یک هزارم ثانیه .... بفهمی داره به چی فکر میکنه .... چه احساسی داره .... الان تو وجودش چی میگذره .....

...... وقتی اون آدمهای احمق ، بدون اینکه حالیشون باشه ... از روی بی شعوری ...... تنها آرزوی تورو .... با یه سوال کثافت ...... همهء قصرهای برباد رفتهء تورو ...... با یه جمله کثیف ..... از زیر خاکستر بیرون میکشن ..... و ..... تو ..... با یه نگاه ساده ...... من فهمیدم ...... حتی با اینکه به من نگاه نکردی ..... فهمیدمت ....... حتی با اینکه پدرت خندید ..... فهمیدم..... حتی با اینکه برادرت نفهمید ...... من فهمیدم ...... من احساست کردم ...... من له شدم ..... من سرم رو پایین انداختم ..... تا کسی انعکاس نور رو توی اشک تو چشمام نبینه ...... تا تو نفهمی که چه قدر میفهممت ......

چه ساده ...... با همون سرخوشی همیشگی ..... با همون روحیه قدرتمند ..... با همون سرحالی همیشگی ..... که بابام به خاطرش تحویلت نمیگیره ..... خیلی ساده بلند شدی ...... فهمیدم ..... حس کردم چه سخت ایستادی ...... درد رو روی شونه هام احساس کردم ...... اما تو فقط خندیدی ....... فهمیدم ...... پدرت نفهمید ..... توی چشمات نگاه کرد ...... ضربان قلبتو حس کرد ...... گردش خونشو توی رگهات با تمام وجود شنید ...... اما نفهمید ...... من فهمیدم ...... مادر و همسرت نگاهشون روی وجودت چرخید ...... نفهمیدن ..... اما من فهمیدم ...... و تو ..... چه ساده رفتی ...... رفتی و سرتو با یه چیز دیگه گرم کردی ..... تا طبق معمول اشکهاتو برای خودت نگه داری ......

وقی باهات خداحافظی میکردم ...... فهمیدم .... وقتی بهم نگاه کردی ... وقتی دستمو گرفتی ...... وقتی که صدای قلبت رو با قلبم شنیدم ...... فهمیدم ......


                                    


............ فهمیدم که نگاهم رو فهمیدی ............

شنبه 11 مرداد ماه سال 1382

یه تفاوت فاحش بین من و مامانم اینه که .... من هرچی از فلز و کریستال و کلاً مصنوعات دست بشر ( یا به قول مامانم ... آشغالهای بشری  ) خوشم میآد ..... عوضش اون از هر چی گل و طبیعته خوشش میاد ...... نه اینکه من از طبیعت بدم بیاد ... نه .... اما خوب مثلا اگه مسئله تزئین اتاق و خونه و تیپ اتاق و اینا باشه قضیه یه کم فرق میکنه ...... این میشه که من تو این مسئله با خونه کمی دچار مشکل میشم ...... من از رنگ طوسی و نقره ای و اینا خوشم میآد .... عوضش مامانم از صورتی کمرنگ و سبز چمنی و آبی آسمونی ......  ! این میشه که اتاق من با کل خونه یه فرق اساسی داره .... اونم اینه که اتاق من با اون (یعنی این ----> ... ) کامپیوتر .... که همیشه خدا دل و جیگرش تو اتاق پخشه ...( بابام میگه آدمو یاد کشتارگاه می اندازه!!!!!) ..... و اون همه آشغال پاشغال که تو اتاق پخشه ....... با کل خونه ( که همیشه همه چیز سر جاشه .... و البته لبالب از انواع گل و گیاه اعم از طبیعی و مصنوعیه ......{مامانم اینقدر مهارت پیدا کرده که اینا رو با هم تو flower box جوری جاسازی میکنه که خودش هم یادش میره کدوم طبیعیه ... کدوم نه!!} ..... ) ..... یه جور تفاووت خاص داره ......
خلاصه کنم .... من بین راز گل سرخ و عصر آهن و فولاد گیر کردم ...... با دلم برم ...... یا با روحم؟؟! .... با اعتقاداتم و احساساتم باشم یا با علاقه ام ...... ها؟ ..... چی شد؟ ..... اینا که همش یکی شد! ...... قاطی شد .....
آخرش اینکه من بین این دو تا گیر کردم ...... الان که نوشتم به نظرم یکی اومد ..... اما میدونم که یکی نیست ..... خلاصه سر دو راهی گیر کردم ..... دو راهی چی ؟ ..... نمیدونم طبق معمول ........



جای اونا که نیستن خالی ...... پایتخت هم با بروبکس صفا داره ها!!! .... بین مغازه ها که قدم میزنی از تکنولوژی و فلز و اینا اشباع میشی ..... حیف که قراره سیستم جدید نگیرم تا برادر کوچیکم کنکورشو بده بعد .... اما همین که آدم RADEON 9700 رو میبینه .... همین امید میده که بالاخره دو سه میلیون خرج بزاری رو دست بابات .... بعد بشینی شبا چت کنی تا صبح!!! ....... گاهی فکر میکنم آخرش که چی ....... به کجا میرسه ..... بعد همه جا تاریک میشه ..... بعد میفهمم ته نداره .... بی خیالش میشم اکنون را در میابم ...... آره ؛ خودمو میزنم به نفهمی ..... میرم قاطی مردم میشم .... تا خودمو یادم بره ....... اونوقت شب ..... که دیگه نمیشه به خودم دروغ بگم ..... میرم جلو آینه وامیستم ..... به خودم میگم ..... زندگی همینه ..... احمق داری دنبال چی میگردی؟ ..........................

                        


قبلا هم گفتم ...... آخر نا امید هم باشم ..... بازم کتاب! ...... دیوان غربی _ شرقی گوته که تا حالا اسمش به گوشتون خورده؟ آره نوشتهء خود جناب گوته¿ ...... همون! ........... چیه؟ ...... تموم شد دیگه؟ ........ چی رو داری میخونی باز؟ ........ کامنتم ندارم که! ........ ول کن برو دیگه! ...... معرفت خواستی خرج کنی هم ...از جیب ما بردار ...... میل بزن! ........................................... به خدا تموم شد! دنبال چیی؟؟؟

شنبه 4 مرداد ماه سال 1382

...... فکر کردم زیادی داره مفهومی و این حرفا میشه اینجا ...... واسه همینم یه جورایی تیپشو عوض کردم ...... به خاطر برادرم که همش سریش شده بود که چته و چرا بلاگت همچین مثل اخلاقت و حرف زدنت شده ...... همش خفه ای ...... یه گوشه تلپی ...... تو مهمونی دیروز اصلا نبودی ... با اینکه همش اونجا بودی و این حرفا و کذا و کذا .....

خب تقصیر من چیه هر چی بدبیاری و ایناست مال منه؟ دارم دیگه زنده زنده کباب میشم به خدا! هیشکی هم نیست به دادم برسه ....... یعنی تقصیر خودمه که آینده نگر نبودم و نفهمیدم چه دنیای کثیفیه ....... حالا هم که کار داره بیخ پیدا میکنه .....هیشکی نیست ...... همچین نه هیشکی هیشکی ها .... ولی خوب اونی هم که میدونه ... کاری نمیتونه بکنه ..... انتظار هم نداشتم بتونه ...... همین که یکی دیگه هم میدونه برام بسه ....

.....این یه ذره بی ربطه : ...... من اگه دنیه هم رو سرم خراب بشه بازم کتاب میخونم ...... این هفته همش تو نخ کتاب جمهور بودم ...... اثر جاودان افلاطون ...... تو رو خــــــــــــــــــــــــدا نگین نمیشناسیدش!! 

الان هم حالم اینطوریه:(البته از همون وقت که اینو گذاشتم ها) .......