گاهی اوقات خیلی چیزای نامربوط تو خیلی جاهای نامربوط تر به ذهنم می رسه ، مثلا:
پنجشنبه صب با بابام و دوستاشون رفته بودیم با اجازتون توچال ، و از اونجا که قطعاً حرفای یه سری پیر پاتال (خودشون به خودشون می گفتن
!!) به درد من نمی خورد ، من همین جور یواش یواش پشت سرشون میرفتم
و خب چون ساعت 3 صبح بود جز دو سه تا حرفه ای .... آدمی اون دور و ور نبود ، منم بی کار بودم! ..... اما موقع برگشت یا بقول یکی از همون جوون دلها (باز هم به هکذا) فاز دو برگشت .... یه چیزای تابلویی دیدم که نگو! به قول همون جوون دل تو عمر 19 سالم اینقدر چشم و گوشم باز نشده بود (آره جون خودم
!) ...... حالا چی بود؟ ..... :
1. من خوب دیده بودم آدمها میان کوه که یه هوایی تازه کنن و خب یه تغییری باشه واسه زندگیشون .... از زندگی ماشینی و کامپیوتری خلاص شن دیگه! .... بیان در دامان طبیعت! نهایت با بروبکس یه تریپهایی هم ..... آره .....
اما دیگه ندیده بودم آدم بیاد کوه عروسی
! یارو دست عروسو گرفته بالای کوه میبرتش! یه لشکر هم همراه .... داشتیم می مردیم از خنده ...... بابا اینهام که وقتی میان کوه کلاس ملاس اجتماعی رو بیخیل میشن (بماند که تو شهر دعوا می کردن با یارو که چرا وسط خیابون داره با دختره حرف میزنه حواسش به رانندگی نیست! به جاهای خفن هم داشت می رسید که یکی از بروبکس بابا که معاون یه جاییه {از ذکر مناسب معذورم!}قضیه رو هم آورد ....)( قاطی شد!! ... آها)افتادن وسط و دیگه دبیا! ......
2.رنگ فیروزه ای برا مانتو هم خیلی باحاله ها! ولی نمی دونم چرا صورتی مد شده
!!!!
3.تمشک خوردن با دست ..... تریپ مشت مشت .... وسط راه ..... با لباسهایی خونی ...... اونم خون تمشک ..... با یه وضع اسفبار ..... در کنار مقامات ...... به صورت بی حیایانه که به هر کی برسی تعارف هم بکنی ...... خیلی حال میده ها! امتحان کنید .... می فهمید!!
4.خرها هم خیلی خرن ها!!! وسط راه واستاده بود به هر کی از پشتش رد می شد جفتک میزد .... بمیرم من که نزدیک بود به یه نفسک هم یه لگد بزنه
!!!!
5.نمیدونم این شلوارا چرا هی همینجور آب میره .... نیم متر دیگه کوتاه کنی هیچ چی ازش نمی مونه که
!!!
6.آدم باید همیشه پشت سر بزرگتر راه بره ..... حتی اگه بزرگتر با سرعتی کمتر از مارمولک راه بره!!! (اینو فقط نمی دونستم! که حالا دونستم!)
7.ساعت دو که داشتیم میرفتیم ... یه لباس قدیمیمو که خیلی هم خنکه پوشیدم .... خوب این لباسه رنگش یه جورایی بین کرم و نارنجی بود ..... ساعت 9 یهو دیدم رنگش صورتیه 
!!!!!!!! اونم صورتی روشن مایل به قهوه ای .......... احتمالا رنگ گرفته بوده از لباس قرمزه ام ......وای ..... ملت یه جوری سیخ میشدن که نگو .... مخصوصا فیروزه ای ها ...... اصلا فکر آبروی آدم رو هم نمیکردن جلوی اون همه مقامات ...... تابلو شده بودم ... یه جوون مغز!!!! هم گیر داده بود اینارو از کجا میشناسی کلک
!!!!! بابا غلط کردم
!!!
8.آخرش نفهمیدم کوه رفتم یا ......
9.آها .... صب .... حدودای 3:30 که داشتیم خاکی بالا میرفتیم یه سری حزبل به حمایت از یه گروه 50 - 60 نفری از این خانومهای بسیجی داشتن گوله میکردن بالا .... خلاصه جو گیر زدن جلو و رفتن .... 5 دقیقه بعد برگشتن .... میگفتن حاجی رفته رو مین .... منطقه نا امنه
!!!!!
10.این بسیجی ها نمی خوان بفهمن جنگ تموم شده ؟؟؟ شایدم نشده
!
11 .این ماجرای کوه .... البته همش نبود ..... اما خوب فکر کنم بقیش دیگه گفتنش صلاح نباشه ..... آخه بابا اینا که همش منو نمیدیدن !!! ..... ولی همه میدونن ... همممممممممه میدونن خود اون پیر پاتالها هممممشون اینکاره بودن ...... تازه .... منم همش داشتم آهنگ گوش میکردم ... حرفاشونو نمی شنیدم .... اصلاً ..... به جون خودم
!!!!






! این میشه که اتاق من با کل خونه یه فرق اساسی داره .... اونم اینه که اتاق من با اون (یعنی این ----> ... ) کامپیوتر .... که همیشه خدا دل و جیگرش تو اتاق پخشه ...( بابام میگه آدمو یاد کشتارگاه می اندازه!!!!!
) ..... و اون همه آشغال پاشغال که تو اتاق پخشه ....... با کل خونه ( که همیشه همه چیز سر جاشه .... و البته لبالب از انواع گل و گیاه اعم از طبیعی و مصنوعیه ......{مامانم اینقدر مهارت پیدا کرده که اینا رو با هم تو flower box جوری جاسازی میکنه که خودش هم یادش میره کدوم طبیعیه ... کدوم نه!!} ..... ) ..... یه جور تفاووت خاص داره ...... 




