جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 تیر ماه سال 1382

چرا ........ داره! این آهنگ قشنگ ترین آهنگیه که تو عمرم شنیدم ........ یه شب تا صبح طول کشید تا درکش کردم .......... شاید اون شب اینو ۲۰ - ۳۰  بار گوش کردم ........ آخرش هم هدفون به گوش بابام پیدام کرد!! گفت اگه نخوابی با سیستمت پرتت میکنم تو کوچه!!
                                      
                                     

بین خودمون باشه ...... یه دفعه حدودای ۳-۴ سالم بود ..... دو روز تموم بست نشسته بودم و ۲۴ ساعته میکروجنیوس!!!!!(نکنه تو دنیای کامپیوتر غرق شدین و دیگه آتاری و بروبکسش یادتون نمیاد!!) .... تازه دو روز بود بابام خریده بود و منم حسابی جو گیر بودم ........ بعد بابام اومد گفت اگه پا نشی با میکروب!! (بابام بهش میگفت میکروب ...... الانم به کامپیوتر ایذاْ ) پرتت میکنم تو کوچه ...... منم بی خیال طی کردم و عمراْ و این حرفا ....... بعدشم نمیگم یه وقت باباها یاد نگیدن!! اونجا بود تازه فهمیدم باباها با آدم شوخی ندارن!!


شنبه 28 تیر ماه سال 1382
تاحالا دومینو دیدین؟ .... بازی که با یه ضربه همه چی تموم میشه؟ .... با یه ضربه همه چی تموم میشه؟ ......

تاحالا شده یه هرم برعکس ببینی؟ هرمی که تنها روی یه نقطه ساخته شده؟ میدونی اگه اون یه نقطه نباشه چی میشه؟ .... آره ..... همه چی تمومه ...........

یه نقطه بود برام ...... هیچوقت ندیدمش ...... اما ..... تمام دنیای فکری من بر اساس اون بود ..... دلیل من برای فکر کردن نبود ...... حتی عاملش هم نبود ..... باعثش هم نبود ....... زیر بنای تمام افکارم ...... دلیل همهء نتایجم .... امیدم برای به نتیجه رسیدن ...... برای ادامه دادن ...... برای فهمیدن ...... برای رسیدن به اون چیزی که میفهمید .... اونی که می خواست باشه ..... یا واقعا بود ...........

وقتی گفت میخوام برم ...... اون ضربه بود ...... اون ضربهء نابود کننده ....... نقطهء اتکام بود که باهاش میرفت ...... همه چی خراب میشه حالا ...... هرم افکارم ..... که در طول آشناییمون .... با سرعتی که برای خودم هم هراس آور بود ساخته میشد .... می جوشید .... سبز میشد ........ مثل تار عنکبوت .... دنیای احمق منو توی خودش می پیچید ....... خراب داره میشه ...... به همون سرعت ........ کاریش نمیتونم بکنم ...... خراب میشه و من جلوشو نمیتونم بگیرم ........ باید یه جایی ..... یه جوری .. برای همیشه ...... برای آیندم ...... زنده نگهش دارم ......... باید ..............

نمینویسم اینارو برای اینکه برام گریه کنی ...... یا سعی کنی کمکم کنی ..... مینویسم ... تا بتونم زنده بمونم ......... تا بتونم زنده نگهش دارم ........ زنده نگهش دارم...............

همیشه منتظر بودم تا بیاد یه روزی که ببینمش ....... ولی میدونستم روزی که ببینمش ....... روزی که لمسش کنم ....... و ....... بفهمم که اونم یه آدمه مثل خودم ....... دیگه اونی نخواهد بود که بتونه دنیای افکار منو بدوش بکشه ...... دنیای من تو خالی بود ....... آره .... پوشالی ....... چون یا میدیدمش ...... یا میرفت ....... انتخاب من نبود .... به هر حال اتفاق می افتاد ......... و من ....... هیچ کاریش نمیتونستم بکنم ....... تا اینکه گفت میرم ..... منو نمیدید ..... شاید نفهمید ..... منو نفهمید ...... نباید هم میفهمید ....... وقتی گفت میرم ..... از وجود من هم یه چیزی بیرون رفت ...... چیزی که جاش یه حفرهء سیاه و بزرگ بوجود اومد ....... که نتونستم پرش کنم ...... حتی با گریه ........... وقتی گفت میرم ........ نقطه اتکا من هم باهاش رفت ...... هیچوقت فراموشش نمیکنم ....... تا روزی که برای ابد ببینمش ....... همیشه به یادش خواهم بود ..................
 
پنجشنبه 26 تیر ماه سال 1382
دیگه حتی نمی تونم نفس بکشم ............ دیشب تا حدودای  ۴- ۵  صبح بیدار بودم ......

تو تاریکی نشسته بودم و به دیوار خیره شده بودم ............ بعد نمیدونم چی شد یهو از این حالت در اومدم ............. به ساعت نگاه کردم دیدم حدودای پنجه ساعت ........

هر چی فکر کردم یادم نیومد تو این مدت به چی فکر می کردم ........... فکر کنم نشونهء خوبی نباشه ........ ولی اولین چیزی که به نظرم اومد ...... این بود ....... که ......... آدم چطوری بمیره راحت تره .............

می دونم .............. من گم شدم ............ گم شدم .............



               

آره .............. گم شدم ...................

کمک نکن .................. من میخوام گمشده باشم .................. من گم شدم ........... وه که چه خوشبختم من ................ من گم شدم ..................

 
دوشنبه 23 تیر ماه سال 1382
آآآ .........خوب .......... آها مسیح:

از بچگی ...... یعنی از 4-5 سال پیش که من تازه با مسئله انتخاب دین و این حرفها روبرو شدم به طور جدی، یه سوال ته ذهنم شکل گرفت ........... اما یا جرات پرسیدنشو نداشتم (که بعید میدونم این بوده باشه) یا نمیتونستم خودمو راضی کنم که باید به این سوال من جواب داده بشه ........به هر حال حالا که یادم اوفتاده می پرسم از شما ............

چرا میگن مسیح نماد مهربانیه ولی مثلا امامها و یا حتی پیامبر اسلام در این مورد معروف نیستن ........ چرا مسیح مظهر معصومیت و پاکیه ولی امامها و ..... نه .............اصلا چرا هرچی مسلمونه نماد خشم و انتقامو ، نمیدونم این چیزاست ............... چرا اسلام به خشونت معروفه ................ آخه چ____________________را (R) اسلام به محدود کنندگی و تنگی و سختی و رنج وعذاب و .... معروفه ................. حالم به هم می خوره اگه بگین همش کار دشمنه ............ به اندازهء کافی تو عمرم کلمهء دشمنو شنیدم ................

در حالی که می دونم مسیح اونقدرها هم که میگن مهربون و...نبوده ......به کسی بر نخوره ولی خوب به نظر ناقص من و از روی قراین و شواهد ...... مسیح حتی نزاد پرست هم بوده ......... انجیل رو بخونین ........ هر چهار انجیل رو ........... توی همشون از زنی غیر اسرائیلی (یا غیر یهودی ..... یا هرچی .... چون انجیل دم دستم نیست) یاد شده که دست به دامن مسیح میشه تا بچه اش رو نجات بده از بیماری ......... اما مسیح میگه ....
""چطور از من انتظار داری قوم خودم را رها کنم و به غیر یهودی کمک نمایم چگونه از من میخواهی گوسفندان پدرم را رها کنم و به سگان برسم""
البته من نمیگم انجیل تحریف نشده ........ اما این داستان تو همهء مراجع تاریخی هست .........و دوباره اینکه من قبول هم ندارم ایشون پسر خدا تشریف دارن ........(چون من به بابام میگم پسر خدا!!!!! وقتی که اصرار میکنه حرفش درسته ......... اونم در حالی که شاید واقعا هم درست باشه !) ...........
الان که متنی رو که نوشتم خوندم دیدم آخرش اون چیزی رو که می خواستم بگم ، نگفتم ........ به هر حال منظورم این بود که چرا مثلا مسیح بین مردم (دنیا) محبوبتره ...... خواستنی تر ....... نمی دونم ..... دوست داشتنی تره ..................................حتی برای خود من ............................................
  
                                     

****************************************************************
آره دیگه ...... بازم کتاب ......اما این بار قبلش میخوام بدونم ......... معرفی این کتابا ارزش داره¿ ..... چون همونطور که همگی مستحظر (یا هر چی) هستید سرانهء مطالعهء کتاب در ایران ....... (روم نمیشه بگم ....آخه ...... برو بشین یه کتاب بخون به جای چرندیات من!) به هر حال میدونم که عمراً برین دنبالش ولی خوب ...... دله دیگه .........
اسمش هست زندگی کوتاه است و یک کتاب مستنده و نوشتهء یاستین گوردره (نویسندهء کتاب دنیای سوفی .... اگه خونده باشیدش) . دربارهء یک نامه ست از طرف فلوریا آمیلیا معشوقهء قدیمی سنت آگوستین به وی ...... پس از خواندن کتاب اعترافات سنت آگوستین ...... کشیش اعظم کلیسای کاتولیک ......... نامه به این دلیل نوشته شده که سنت آگوستین برای نجات روحش!! از عشق به امیلیا دل میکند و او را فدای جاودانگی و رهایی روحش میکند ( سنت آگوستین از بزرگترین مخالفین عشق بود) و اورا به آرژانتین تبعید میکند .........

****************************************************************

نمیدونم چرا دوسه روزه یه احساس گندی دارم ........ حالم دیگه داره از این زندگی به هم میخوره .......... اه ...گور بابای بلاگ اسکای و ......... فکر کنم یه دیمنتور این دور و بر داره پرسه میزنه ..............

شنبه 21 تیر ماه سال 1382
سلام ......
اینم از شمال ..... ولی فکر کنم بازم عمرمو تلف کردم ........ هیچ اتفاق جالبی نیوفتاد ، هیچ کار خاصی هم انجام ندادم ......... فقط میشستم کنار دریا و بهش خیره میشدم ........ دریا هم هی کف بالا میآورد ...... همین
اصلا هم دلم نخواست بپرم توی آب ، واسه همینم اینجا بازم با چرندیات آپدیت میشه و شما ها هم که نمیدونم با چه انگیزه ای پا میشین میآین اینا رو میخونین و عمر شما هم الکی تلف میشه ........ نمی دونم

*****************************************************************************************

آخر بیکار هم که باشم (به قول بابام که سعی میکنه فرهنگ لغات جوانان و بخصوص اینجانب .... موش آزمایشگاهی رو تغییر بده) لااقل یه کتاب بهتون معرفی کنم که بعدا بهم فحش ندین که مرتیکه مارو بیکار انگاشته بیایم تو بلاگ چرندش ......... (....) بخونیم!!!
اسمش ترجمان دردهاست که اثریست از جومپا لاهیری...........کتابش خیلی به دلم نشست ...... باحال بود مخصوصا که قبلش افتاد تو دریا ...........

*****************************************************************************************

زمان خاموش بود .... زمین تهی .... خدا بیکار ....

************************************

راستی اگه رفتین طرفهای آب ..... اون دوردورا رو نگاه کنین ........ من که شک کردم زمین گرده ! به نظرم هندوها و چینی های باستان حق داشتن فکر کنن زمین صافه و روی پشت یه لاکپشته!

*****************************************************************************************

میخوام در مورد مسیح بگم ولی باشه واسه بعد ...... انجیل فراموش نشه ........

دوشنبه 16 تیر ماه سال 1382
آ .......... خوب این از شروعش .......(چون نمی دونستم از کجا باید شروع کنم......).....خوب ......

*************************************************************************************

اول میخوام دوتا کتاب بهتون معرفی کنم ....... مطمئنم که اگه این دوتا کتابو بخونین(البته همچین دو تا هم نیستها..........) احتمالا اونوقت دیگه لازم نیست من ذرت پرت کنم ........
اولیش ...... کتابیه بنام جاناتان،مرغ دریایی اثر ریچارد باخ ........... ودومیش هم کتاب آخرین نبرد اثر سی.اس.لوئیس ........ که از سری مجموعهء کتابهای تخیلی نارنیا ست ...... (من پیشنهاد میکنم همهء کتابهاشو بخونین).....البته از یکی از کتابهاش هم فیلمی ساختند که از قضا توی سیمای ملی (لعن الله ....) هم پخش شد .........امیدوارم بتونید گیرشون بیارید ......... و مطمئن باشید از خوندنشون پشیمون هم نمیشید ...

*************************************************************************************

.... کاسپین گفت : بله قربان .... کاش از دودمان شریفتری بودم.
اصلان ، با نگاهی نه چندان خشمناک غرید : تو فرزند آدم و حوا هستی،و این آنقدر افتخار آمیز است که سر بدبخت ترین گدا را راست می کند و آن قدر شرم آور است که شانه های بزرگترین امپراتور را خم میکند ..... پس از نژاد و خاندانت مغموم نباش و بر آن کبر نورز .......
کاسپین تعظیم کرد .....

این بالایی قسمتی از کتاب شاهزاده کاسپین بود از سری داستانهای نارنیا ........ خوب بگذریم

*************************************************************************************

آدم وقتی به دریا نگاه میکنه یه احساس عجیبی بهش دست میده ........ یا لااقل برای من که اینجوریه ......... یه جور احساس آشنایی ....... یه جور دوستی از قبل ........ خلاصه یه احساس خاص ....... یه حس عجیب ........ داشتم دیوونه میشدم ........ وسوسه شدم با لباس بزنم به آب ...... برم اونقدر جلو تا دیگه برگشتی نباشه ...... نمیدونم ....... فقط یه تصمیم ساده ست ....... چرا نمیگیرم .......... نمی دونم .......... شاید زیادی بزرگ شدم ....... شاید وابسته شدم به دنیا ........ چیزی که همیشه ازش میترسیدم ....... چیزیکه همیشه فرار میکردم ازش ............. کاشکی میدونستم .......... اما نمیدونم ................

*************************************************************************************

سعی کنید حتما کتابا رو بخونید ...... مخصوصا کتاب جاناتان،مرغ دریایی ....... راستی من دارم میرم شمال ......... اگه تا یه هفته بعد چیزی آپلود نشد ...... بدونید بلاخره رها شدم ........

به امید رهایی ............

   1      2    >>