خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1382

آخه چرا؟..... نه ، واقعاْ چرا؟.......... چرا؟.............
دیگه خسته شدم بس که نرسیدم و به خودم امید دادم که بالاخره یه روزی می رسم.............خدا جون تو دیگه چرا این طوری با ما تا می کنی؟ تو دیگه چرا؟.......... چرا؟


*************************************************************************************

من دیگه نمی تونم وارد پرشین بشم........دیگه باید ببخشید.........اینجا مسئولین محترم متوجه خلاف بزرگ ما شدند و از سر خیر خواهی .... به ما اخطار کتبی فعال! دادند که: اگر یه بار دیگه توی این سایت های غیر اخلاقی ، عرفی ، شرعی و .... بروید ( پرشین ) ،.................« اخ »!!!!!!!! (گوشی گوشی الو ....... الو!) ، خلاصه ..... ببخشید.........دیگه کامنت بی کامنت! ولی بلاگهاتون رو می خونم بازم!

موفق و موءید باشید ... ... ... ...
چهارشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1382

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود. ساکی مدام اصرار می کرد که با نوزاد تنهایش بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه ها به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند این بود که جوابشان همیشه «‌ نه » بود. اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها شدن با نوزاد بیشتر می شد این بود که پدر و مادر تصمیم گرفتند موافقت کنند.
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را بست ، اما لای در باز بود و پدر و مادر می توانستند مخفیانه ببینند و بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیددند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت .صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:« نی نی کوچولو ،به من بگو خدا چه جوریه؟   من داره کم کم یادم میره!» 

موفق و موءید باشید ... ... ... ...
چهارشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1382
تولدت  مبارک !!!


     
سه شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1382
سلام ........ من کامبک شدم!!!!!!!
سه شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1382
به همون رسم قدیم 
      که با هم حرف میزدیم 
زیر گنبد کبود
        باز می گم :
               یکی بود یکی نبود

قدیما
 پنجره های خونه ها
  رو به صحرا وا میشد
   خورشید از بالای کوه
    خیلی زود پیدا می شد
     جلوی پنجره ها
      اینهمه پرده نبود
       دیوار نبود
        تو هوای اون روزا
         اینهمه دود نبود
          غبار نبود
           قدیما می شد کنار پنجره
            بشینی
             دروازه ها رو ببینی

آخه ، شهرای قدیم دروازه داشت
 مثل شهر  خودمون
  که همه دروازه هاش
   آوازه داشت

یه روز از همون روزا 
 صبح زود
  یه قاصدک
   سوار باد خنک
    اومد از پنجره
      تو دامن گلرخ کوچولو
        دختر خوشگل شهر 
           گونه هاش مثل هلو

بچه ها ! هیچ می دونین قاصدکا
 همیشه مژده میارن واسه ما
  این گلرخ می دونس
   شایدم شنیده بود
    شایدم خودش با چشماش دیده بود
     که همیشه قاصدک
      با خودش مژده داره
       خبر خوب میاره 
        شایدم قاصدک اینو میدونس
          که چرا همیشه از صب تا غروب 
گلرخ
 این دختر خوب
  از پای پنجره اونور نمی ره
   هر کی از بیرون دروازه میاد
     گلرخ ، از اون چه سراغی میگیره

قاصدک !
 مژده می خوام ـ مژده می خوام
  د بگو خبر چی آوردی برام ؟
   از کجا؟ از پیش کی میای ؟ بگو !
    واسه ی گفتن چی میای ؟ بگو ! 
قاصدک !
 راسه که تو خوش خبری ؟
  از همه قاصدا مهربونتری ؟
   همه میگن :
_ اونی که رفته میاد 
                        یا همین هفته 
                                           یا اون هفته میاد
صب تا شب
 چشام به این دروازه هاس
  آخه پس اون که میگن میاد کجاس ؟
   نکنه گم شده باشه ؟ قاصدک !
    قاطی مردم شده باشه ؟ قاصدک  !
     ندونه راه خونه کدوم وره !
      نکنه شیطونه اون ببره ؟!
قاصدک !
 دلم براش شور میزنه
  نکنه دلش یه وقتی بشکنه ؟!
   آخه اون خیلی ظریفه قاصدک !
    مثل روح من لطیفه قاصدک !

      قاصدک تو رو خدا راس بگو !
      اگه اون فقط یه رویاس بگو !

قاصدک حرفای گلرخ رو شنفت
 قاصدک هیچی نگفت
  هیچی نگفت

صدای سبز درخت
 صدای آبی آب
  صدای سرخ خروس
   توی آبادی خواب

آسمون صاف قشنگ 
 همه جا آفتابی رنگ 
  اما _ گلرخ _ تو خونه 
   منتظر با دل تنگ

چرا لالی قاصدک !
 نکنه خواب و خیالی قاصدک
  یه دفه زبون تو چی شد ؟
   قلب پاک و مهربون تو چی شد ؟
    چی شده ؟ چرا جوابی نمیدی ؟
     نکنه هنوز تو اونو ندیدی ؟
      حرف بزن ـ تو ر خدا حرف بزن
       نکنه اون دیگه قهر کرده با من
قاصدک !
 تو رو خدا از اون بگو
  از زمین خیلیا گفتن،
   تو از آسمون بگو

چی شده ؟ چرا زبون بسته شدی
 نکنه تو هم ازم خسته شدی

گاهی وقتا دل ـ گلرخ ـ می گرفت
 مثل گاهی که دل ما می گیره
  مثل وقتی که هوا بارونی نیس
   اما یکهو دل ابرا میگیره
    گاهی وقتا آدما
     یه دفه از همه چی دل میکنن

قاصدک !
 میخواد بیاد
  میخواد نیاد
   به جنهم اگه ما رو نمیخواد
    دیگه خوب شناختمش
     شناختمش
      می دونی
       من خودم اون ساختمش
        حالا هم
         خودم خرابش می کنم
          از تو رویاها
           جوابش می کنم

قاصدک حرفای گلرخ رو شنفت
 قاصدک هیچی نگفت
  هیچی نگفت


ممنون از
کلبهء عاشیق

موفق و موءید باشید ... ... ... ...

دوشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1382
همه می گن: « تو چقدر دلگیر شدی ............... »
و من می گم: « دنیا دلگیره ............................ »
همه می گن: « چقدر از غم می گی ............... » 
و من می گم: « غم همه چیز منه ................... »
همه می گن: « آخه تو که جوونی،تو چرا .......... »
و من می گم: « مرگ که پیر و جوون نداره ......... »
همه می گن: « غصه رو بی خیالش ................ »
و من می گم: « آخه چطوری .......................... »
همه می گن: « منم دلم گاهی می گیره ......... »
و من می گم: « ولی دل من گاهی وا میشه ..... »
همه می گن: «چرا لوگوت این شکلیه .............. »
و من می گم: « قلبش مهمه، نه قیافه ش ........ »
ولی
هیشکی نمی گه: «بذار کمکت کنم ... ... ... ... »


قلب من در طرف دیگر هستی جاریست
قلب من کم سال است
قلب من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد
قلب من گاهی از غم ، مرگ را روی دیوار اتاق می بیند
قلب من بی کار است
درز آجرها را ، قطره های باران را ، می شمرد ...

موفق و موءید باشید ... ... ... ...