یکشنبه 31 فروردین ماه سال 1382
منم میخوام از جهنم فرار کنم .......
قلب من تا اطلاع ثانوی اصلاْ شبیه یه قلب نقره ای نیست
منم میخوام از جهنم فرار کنم .......
چهارشنبه 27 فروردین ماه سال 1382
و ... ... ... ...
خنده ای بود که زیر سایه علم زندگی می کرد،
ایمانی بود که در خنکای غرور می لمید،
و نشاطی بود که در حجم سبز روزگار می رقصید،
و درختی بود
و نگاهی بود
و امیدی بود
و حیاتی بود
و بلوغی بود
و ... ... ... ...
و غمی بود در میانهء عالم سرگردان،
نه به اکنون بود و نه به فردا،
نه به آغاز بود و نه به پایان
و در آن ظلمت تنهایی عشق
و حیات گل و باغ
و امید علم کور
و غروب خندهء هر گل یاس عاشق،
زیر چکمه های برگ سبز اطلسی
و نشاط لزج آن هرم پر ایمان
و ... ... ... ...
و غمی بود در میانهء عالم سر گردان،
پر امّید به فتح دو جهان!
چه خیال خامی!
عاقبت باید رفت،
باید نیست شد،
باید نام شد .... .... .... ....
دوشنبه 25 فروردین ماه سال 1382
صحنهء اول(ساعت ۲:۲۸ دقیقه بامداد):نقره ای توی اتاقش تنها نشسته و کامپیوتر قراضه اش هم با صدای وز وز ضعیفی داره اعلام وجود می کنه...یه خورده که دقیقتر بشی:صدای یه موزیک لایت رو هم از توی هدفونی که روی گوششه میشنوی...وقتی بری جلوتر می بینی داره یه چیزایی تایپ می کنه ... اونم با سرعتی که لاکپشت ازش پیشی می گیره .... کنار دستش چهار پنج تا جزوه و کتاب میبینی اما چون چراغ خاموشه نمی تونی تشخیص بدی چی هستند ... اما به احتمال زیاد باید فیزیک هالیدی و ریاضی (۱) و نقشه کشی باشن .... اگه حال داشته باشی می تونی تصور کنی یه لیوان چایی هم کنارشه ... اگر هم کلاست به چایی نخوره بالاخره می تونی یه لیوان نوشابه یا هر چیز یگه ای رو تصور کنی دیگه ... نه؟
صحنهء دوم(ساعت ۲:۴۲ دقیقه بامداد):بابای نقره ای که همیشهء خدا به فکر کار و بار ملّته(همون ملّتی که موقع لزوم دیـــــــــــــــــــــــــــگه پیداشون نمی تونی بکنی!) باز از درد معده بیدار شده و حالا داره تلاش می کنه تا بدون اینکه مامان نقره ای رو بیدار کنه پاشه و بره دوتا دونه قرص «سایمیتیدین»(خفن ترین قرص زخم معده) بخوره بلکه بتونه امشب رو هم سر کنه تا فردا خدا بزرگه ... حالا یه کم می ریم جلوتر ... عجب چیز عجیبیه این تیک تیک ساعت ... نه؟
صحنهء سوم(ساعت ۲:۴۸ دقیقه بامداد):بابای نقره ای حالا رسیده کنار در ... در با وجود تمام تلاشی که بابای نقره ای میکنه ... یه صدای نحیفی می ده .... فکر کنم ناراحته از دست این آدما .... اول که از جنگل بریدنش و از دنیاش دورش کردن ... حالا هم که نمی ذارن یه خواب راحت داشته باشه .... ولی راستی چه معرفتی داره این در!!! با این همه آزار و اذیّت باز هم وفادار صاحبش می مونه .... به گمونم استعمار شده ... نه؟
صحنهء چهارم(ساعت ۲:۵۳ دقیقه بامداد):بابای نقره ای حالا جلوی در اتاق نقره ای وا یستاده و یه صدایه وز وز آشنا میشنوه ... در رو باز می کنه ... و از اونجایی که تمام عمرشو صرف کار برای مردم (کذایی) کرده قطعاْ تمام دنیا رو بدون عینک تار می بینه، فقط یه آدمو می بینه که جلوی کامپیوتر نشسته ....
نتیجه:جالب نیست؟ اولین اسمی که از ذهن بابای نقره ای میگذره کامپیوتره! و نه نقره ای! .... حتی بابای نقره ای هم از نقره ای که بچه اش باشه به اندازهء تمام عالم دوره .... نه؟
صحنه صفرم:به هر حال من بابامو از تموم دنیا بیشتر دوست دارم ... و فکر می کنم همهء آدمها هم احتمالاْ همین طورین ... نه؟
فاصلهء میان من و تو بیشتر از فاصلهء پیرمردیست که در هزار سال آینده در دخمه ای تنگ و تاریک در یکی از ابر شهر های ساخته شده توسط بشر در یکی از قمرهای سیارهء کاترون در منظومهء اوریون در حال مرگ است با کودکی که در هزار سال قبل از میلاد در یکی از دهکده های ابتدایی قبایل هامانونی ساکن مناطق کوهستانی جنوب افریقا در کلبهء کوچکی در شکم مادرش متولد نشد و مرد ... ... ... ...
امیدوارم از مطلب من خسته نشده باشید،
موفق و موءید باشید ... ... ... ...
دوشنبه 25 فروردین ماه سال 1382
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او،
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را . . .

موفق و موءید باشید ... ... ... ...
چهارشنبه 20 فروردین ماه سال 1382
چه دردها برایت کشیده ام،
و چه دردها برایت خواهم کشید
چه سختی ها برایت تحمل کرده ام،
و چه سختی ها برایت خواهم کشید
اما،
خود را به استبداد نخواهم فروخت
من پروردهء آزادی ام، استادم علی ست،
من مرد بی بیمم و بی ضعف و پر صبر،
و پیشوایانم مصدق، وشریعتی
مردان آزاد، و مردانی که
هزاران سال از زمانهء خود جلو بودند،
با من هر چه کنند
جز هوای تو دم نخواهم زد،
اما،
من به دانستن از تو نیازمندم
دریغ مکن،
بگو هر لحظه کجایی و چه می کنی؟
تا،
بدانم آن لحظه کجا باشم
و چه کنم ... ... ... ...
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد... من آغاز شدم و چه سخت هست تنها متولد شدن... مثل تنها زندگی کردن است ... مثل تنها مردن
زندگی چیست نان وآزادی وفرهنگ وایمان ودوست داشتن .
خدایا: به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دورست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!
موفق و موءید باشید ... ... ... ...
سه شنبه 19 فروردین ماه سال 1382
منو می شناسی؟...می دونی کیم؟...می دونی کجام؟...می دونی به چی فکر می کنم؟...می دونی چی می خوام؟... نه، تو هیچی از من نمی دونی... من هم هیچی از تو نمی دونم... ماها تو دنیای خودمون محبوسیم... تو دنیاهای خودمون باقی می مونیم تا ابد....دنیاهای جداگانه....دنیاهایی که اصلابا هم ارتباط ندارن.... هیشکی از تو دنیای خودش نمی تونه بیاد بیرون... نمی تونه بره به یه دنیای دیگه..... فقط می تونه از پشت پنجره های دنیاش به دنیاهای دیگه نگاه کنه.... تنها ارتباط این دنیاها..... فقط دوست داشتنه.... نه علاقه.... نه مهر و محبّت.... ونه حتی عشق...... تنها دوست داشتنه که باعث نزدیکی آدمها به هم می شه..... عشق ابتدایی ترین نوع دوست داشتنه......
خدایا،نمی دانم هستی یا نیستی،اما،تنها نیاز من بودن توست،ذره ذرهء من در خواستن تو می سوزد
موفق و موءید باشید ... ... ... ...