خداحافظ اینجا ... لطفاْ اگر لینک دادید به جای آسمان ... از فا استفاده کنید ...
روزی شاعر بودم ... یا به روایتی نقره ای نوشت ...
![]() |
|
![]() |
خداحافظ اینجا ... لطفاْ اگر لینک دادید به جای آسمان ... از فا استفاده کنید ...
روزی شاعر بودم ... یا به روایتی نقره ای نوشت ...

( بدون شرح ... ! )
اکنون که قلم در دست میگیرم ... بیخیال ... عاشقانه ی من ... خیلی قبل تر از این بازی سروده شده بود ... عاشقانه ی جدیدی ندارم برای نوشتن ...
نمی دانم ...
نمی دانم ...
ولی این را که می دانم!
تو هستی روشن و واضح
تو هستی با تمام شاپرک هایی که دورادور تو پر می زنند با شور و با شادی
تو هستی با همان بویی که من را می برد تا اوج رویاها
و در گرداب این شعر سراسر روشنی ناگه ...
... ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا
در چشم تو، در ذات تو، در نور و عشق و خاطره
احساس مدهوشی مرا
تا اوج رویا می برد
تا قعر دریا می برد
پر می شوم از حادثه
لبریز از یک رایحه
روشن تر از خورشید ظهر واقعه
من با منم تکرار را
آن روشنی، آن حس خوب صادق سرشار را
تکرار را
تکرار را
من می پرستم این همه تکرار را
تکرار تو
تکرار تو
آن خنده ئ زیبای تو
آن نور دستان ظریف
آن سرخی لبهای تو
من را ز من
من را ز بی تابی ز غم
ناگه فراموشی مرا
اعماق خاموشی مرا ...
ماه دعوت کرد ... غزل، فیروزه، فردان، ندا، زهرا، آزاده، سهند و بهنام دعوتند ... خودتون می دونید دیگه ... حوصله لینک دادن ندارم ...
*. پیش لرزه های تغییرات را می شنوی؟ ... به لحظه ی انزال نزدیک می شویم ...
خانه از هیچ پر است
و من از فکر و سوال
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری، به بلندای حیات
گوشه ی کاغذی از جنس سکوت
می نویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
می زنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست
تا بپرسم از خود ...
که چه می دیدم من
در میان همه ی زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظه ی پلید؟
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم
در پس این همه سالی که گذشت؟
در فرار این همه ثانیه ی نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر می دانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر می فهمی؟
آه ... نگو می فهمم!
تو به کاری دیگر ...
در هوایی دیگر ...
در میان اینهمه آتش و خون در گذری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو می فهمم!
... چه خوب! می دانی؟
رأی ابلیس، عجب گویا بود!
زندگی ارزش این لحظه ی زیبایی شیطان را داشت
هیچ می دانی که چه گفت؟ :
... گر پس هر نفس و لحظه ی آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ی بی نور امید
چه طلب می کند این زندگی پوچ و تهی ...
به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم:
آه چه بیهوده گذشت!
آنهمه لحظه ی فرار و رقیق ...
*. سر قولم هستم ...
بنویسم؟؟ نگرانی؟؟ دارم می میرم؟؟ حالم بده؟؟ بی حوصله ام؟؟ ناراحتم؟؟
نه!
چیزی واسه نوشتن ندارم! مریض شدم! مرض ننوشتن گرفتم! مرض روزمره گی!! مرض یه خروار کار رو سرم ریخته گی!
چیزی برای نوشتن ندارم!! الان همین پست هم الکیه! واسه اینکه بگم چیزی واسه نوشتن ندارم! حالم هم خوبه ...
چیزی واسه نوشتن ندارم ... هیچی ...
(بعضی وقتا از زندگی خوشم میاد ... اما لعنتی لحظه های خوش ... خیلی خیلی کوتاهند ... )